سنگربندی با سینه ستبر در ۳۰ شب ایستادگی
۳۰ بار آفتاب رفت و تاریکیِ پُردلهره به کوچهها سرازیر شد، اما چشمهای شرقی این مردم رنگ تسلیم را ندید.
خبرگزاری فارس؛ لارستان: راه میروم و در زیر نور رنگپریده تیرهای چراغبرق، به آدمها و صورتهایشان بیمبالات خیره میشوم.در میان سایهروشن خط پیشانیها، در لرزش ملایم لبها و بیداری چشمهایشان دنبال نشانه میگردم.نشانهای که این همه شب، در دل دلهره جنگ، توانسته اینچنین آنها را از رختخوابهای گرم خانههایشان بیرون بکشد و پابند این خیابانها کند.و ماه از اینجا میتابد که ما ایستادهایم. از امتداد میدان شهر به سوی کوچهپسکوچههای قدیمیِ لار.بیدار، باشکوه، نگران اما استوار. در میان چشمهای شرقی ما که زیر آسمان ملتهب این شبها، میدرخشد و شجاعت را تکثیر میکند.پیر و جوان، در دل تاریکی، شانهبهشانه ایستادهاند تا نشان دهند سینههایشان سپر بلاست. ملتی که تاریخی ورای این سی شب پرآشوب دارد.راه میروم و به آدمها خیره میشوم. در میان این همهمه مبهم، دنبال نشانهای میگردم که هیچ موشک و تهدیدی نتوانسته حلقههای در هم تنیده دستهایشان را از هم باز کند.
نشانه در لرزش دستهایِ یک پیرمرد
و نشانه را در عصایِ چوبیِ پیرمردی مییابم که کلاه نمدیاش را تا رویِ گوشها پایین کشیده و رویِ لبهی سیمانیِ باغچهی بلوار نشسته است.شلوغیِ جمعیت و صدایِ مداحیِ آرامی که از یک بلندگویِ دستی پخش میشود، اجازه نمیدهد صدایش را واضح بشنوم. کنارش رویِ جدول مینشینم. میپرسم: خسته نشدید پدر؟ سی شب است که بیدارید...میخندد. خطوط عمیقِ صورتش در تاریکی، شبیه نقشه راههایِ پرپیچوخمِ کوهستانهایِ اطراف شهر میشود: «خواب برای وقتی است که خانه امن باشد باباجان. وقتی دشمن پشتِ در زوزه میکشد، اگر بخوابی، دیگر بیدار نمیشوی.» دست چروکیدهاش را رویِ سینهاش میکشد: «تا این میزند، ما هم در خیابان میزنیم قدم... وطن، ناموس است.»وطن. این کلمه سهحرفیِ جادویی. چه آرام و باطمانینه در دهانِ خستهی این مرد میچرخد و ادا میشود؛ شبیه ذکری الهی. و راستی، وطن کجا میتواند باشد جز اینجا که آدمهایش، شب را به نامش گره زدهاند؟
مگر میشود ایران غزه شود؟
دوباره به جمعیت برمیگردم. به آن گرمایی که در سرمایِ گزندهی نیمهشب، دستهایمان را گرفته و از امنیت چهاردیواریها به خیابان کشانده است. ساعت از یک بامداد گذشته و آدمها مثلِ گلبولهایِ سفید خون، بیدار و مدافع، در رگهایِ تاریک جریان دارند. پسرکی کلافه شده. شاید پنج یا شش ساله باشد. خواب به جانِ چشمهایِ سیاهش افتاده و سرش را رویِ شانهیِ پدرش رها کرده است. مادر، پتویِ مسافرتیِ کوچکی را دورِ شانههایِ ظریف بچهاش میپیچد: «بمیرم برات مادر، برگردیم؟ هلاک شدی.»اما پسرک، با همان چشمهایِ نیمهباز، پلاستیک کوچکی که در آن چند کلوچهی محلی است را محکم چنگ میزند: «نه مامان، بریم جلوتر. آخه بچهها تو تاریکی میترسن.» و با دستهایِ کودکانهاش، انگار که بخواهد تمامِ کودکانِ پناه گرفته در سنگرها را آرام کند، پتویش را رویِ سینهاش محکم میکند. چقدر کوچک و لطیف به نظر میآید در برابرِ هر تهدید احتمالی. چقدر شکنندهانددر آسمانِ این شهر که رنگ آتش گرفته. بغض گلویم را میفشارد.
چایِ دارچین و چشمزخمِ آسمان
صد متر جلوتر، چند جوانِ مسجدی، بساط چایِ آتشی به راه انداختهاند. در این تاریکی، شعلههایِ رقصانِ آتش زیرِ کتریِ بزرگِ سیاه، تنها نقطه روشنِ امید است.زنِ جوانی دستهایش را به دستانِ مردانه همسرش سپرده و منتظرِ یک لیوان چایِ داغ ایستاده. کنار مردش میایستم به انتظار. نگاهم میکند و با لبخندی که خستگیِ سی شب بیداری در آن پیداست، چشمک میزند: برایِ شبزندهداری آمدید یا چایِ دارچین؟!هر دویمان به خنده میافتیم و چشمهایمان پر میشود از خطِ پهنِ آدمهایی که در تاریکیِ مطلق، میروند تا به صبح برسند. زیرلب صلوات میفرستم برایِ خودمان، برایِ این همه هموطن، برایِ این قرارِ سیام، از شرِ چشمزخمِ پرندههایِ آهنیِ بیگانهای که شاید همین الان از آن بالا، نقطههایِ گرمِ بدنهایمان را رصد میکنند.زن، لیوانِ چای را میگیرد و رو به آسمانِ تاریک فوت میکند: چشمِ بد دور که جانانه به میدان زدهایم!
حسین آمادهای؟
نفسِ عمیقی میکشم. قفسه سینهام عطرِ دودِ هیزم و شبنمِ سرد شبانه گرفته. پسرهایِ نوجوان، لبهی پیادهرو ایستادهاند. پرچمهایِ کوچکی در دست دارند اما در تاریکی، فقط سفیدیِ چشمهایشان پیداست. همه یکشکل شدهاند؛ با یک هدف و یک مقصد.دل تویِ دلمان نیست. صدایی از دور، شبیهِ شکافته شدنِ هوا میآید. شاید یک جنگنده، شاید یک پهپاد. برای یک لحظه میترسم و با خودم میگویم: اینجا اگر بزنند، آیا ما تحملش را داریم؟بقیه، آن پسرِ جلوتر را که قدِ بلندتری هم دارد صدا میزنند: «حسین، حسین، شروع کن!» همه جوانها برایِ دفاع از سقفِ آسمانِ شهرشان سینه سپر کردهاند. صدایِ غرشِ آسمان نزدیکتر میشود، اما پسرهایِ نوجوان نفسهایشان را به گلو میاندازند و به جایِ فرار، آدمها در جوابِ آن غرشِ شومِ آسمانی، جانانه یک ذکر را فریاد میزنند: «الله اکبر...»مأذنهها ناگهان پیش از موعد بیدار میشوند. صدایِ تکبیرِ از رویِ زمین، به جنگِ صدایِ وهمانگیزِ آسمان میرود. راه میروم و حمد میگویم. برایِ امنیت. برایِ شجاعت. هرکس هرچه دارد، زیرِ پایش، رویِ همین آسفالتِ سرد انداخته و به نماز میایستد. مردی، زنی، جوانی، پیری. آرام به زیرِ سایهبانِ یک مغازه بسته پناه میبرم. سرم را بالا میآورم. ستارهها دقیقا بر آستانهی آسمانِ میرقصند؛ انگار خورشید، حتی در نیمهشبِ یک جنگ نابرابر، از دلِ همین سینههایِ سپرکرده طلوع میکند.
10:05 - 10 فروردین 1405