ایرانِ روسپید؛ این برف نسخه امید وطن است
در روزهایی که اخبار تلخ و شیرین، پشت سر هم روی اعصاب آدم رژه میروند، خدا پنجره جدیدی را باز کرده است.
خبرگزاری فارس؛ شیراز: پرده را که کنار زد، بخارِ نشسته روی شیشه، تصویر کوچه را مات کرده بود. دستش را کشید روی سردیِ شیشه و یک دایره کوچک باز کرد.بیرون، غوغا بود. نه از آن غوغاهای که دل آدم را میلرزاند و فکر و خیال میاندازد توی سرش؛ نه! غوغایِ دانهریزهای سفیدی بود که بیسروصدا و باوقار، داشتند چالهچولههای خیابان را پر میکردند.
راستش را بخواهید، این چند وقت، حال و هوای دلمان خیلی میزان نبود. انگار یک گردِ خاکستری پاشیده بودند روی شهر و هر طرف را که نگاه میکردی، یا بحث گرانی بود یا نگرانی. اما امروز، حسابش جداست. امروز خدا انگار خواسته با زبانِ بیزبانی بگوید: هنوز هم حواسم بهتان هست.باران و برفی که از صبح شروع شده، فقط یک پدیده جوی نیست؛ یک نسخه شفابخش است برای مایی که یادمان رفته بود صدای برخورد قطرههای باران به لبه پنجره، چقدر میتواند شبیه سمفونی آرامش باشد. امروز، روز آشتی با پنجرههاست.
غمها را زیر برف چال کنید
خانم صادقی که همه با سن و سالش او را مادر محله میدانند، زنبیل خریدش را به زور از روی برفها میکشد، لپهایش گل انداخته اما میخندد. جلو میروم و میگویم: حاج خانوم سختتون نیست تو این سرما؟چادرش را محکمتر میگیرد و با آن لهجه شیرینش میگوید: سختی چیه مادر؟ دلمون پوسید از بس دیوارای خونه رو نگاه کردیم و غصه خوردیم. این برف، برکته. ببین چطور سیاهی آسفالتو سفید کرده؟ غصهها هم همینجورن. موندگار نیستن. بالاخره یه روزی سفیدبختی میاد و روشون رو میپوشونه.حرفش به دلم مینشیند. راست میگوید. ما عادت کردهایم به دیدن نیمه خالی لیوان، اما امروز آسمان دارد نیمه پر را با شدت توی صورتمان میکوبد!
بهانه دست بچهها بدهید
بچهها باهوشتر از آن هستند که فکرش را بکنید. آنها غمِ توی چشمهای پدر و مادر را میفهمند، حتی اگر اخبار را نشنوند. اما امروز، بهترین فرصت است تا این غم را با یک گلوله برفی عوض کنند. آقای محمدی که دست دختر کوچک چهارسالهاش را گرفته و وسط حیاط مجتمع دارند آدمبرفی میسازند، میگوید: صبح که دیدم برف نشسته، اولش گفتم ای بابا الان ترافیک میشه.اما وقتی ذوقِ بهار رو دیدم که داره بالا پایین میپره و میگه بابا پنبه ریخته از آسمون، گفتم گور بابای ترافیک! نیم ساعت دیرتر میرسم ولی این خنده رو از دخترم نمیگیرم. گاهی فقط کافیست پا به پای بچهها، از یک اتفاق ساده ذوق کنیم.
بوی زندگی را استشمام کنید
امروز اگر میتوانید، حتی برای ۱۰ دقیقه، پنجرهها را باز کنید. بگذارید بوی خاکِ باران خورده و هوایِ تمیز و سردِ برفی بپیچد توی خانه. بگذارید ریههایتان هوایی بخورد که تویش بوی دود و سرب نیست.یکی از روانشناسها میگفت: امید، چیزی نیست که بستهبندی شده دمِ در خانه تحویلتان بدهند؛ امید همین لحظههای کوچکی است که تصمیم میگیرید زیبایی را ببینید و امروز، زیبایی دارد از آسمان میبارد.مادربزرگها یک رسم قشنگ داشتند؛ روزهای برفی آش بار میگذاشتند. نه برای اینکه گرسنه بودند، برای اینکه بخارِ دیگِ آش و دور هم جمع شدنِ اهل خانه، یخِ دلشان را آب میکرد.امروز شما هم همان کار را بکنید. یک چای تازهدم، یک کاسه آش، یا حتی یک نان سنگک داغ که زیر برف خریدهاید، میتواند معجزه کند.
این برف پیک امید است
زمستان است و هوا سرد، اما دلتان که گرم باشد، سرمای هوا فقط بهانهای میشود برای بیشتر کنار هم بودن.این برف و بارانِ امروز را دست کم نگیرید. اینها پیکِ امیدند. دارند خبر میآورند که حتی بعد از طولانیترین و تاریکترین شبها و بعد از خشکترین روزها، بالاخره آسمان میبارد.پس تا برفها آب نشده و باران بند نیامده، گوشیهای موبایل و اخبارِ نگرانکننده را بگذارید کنار؛ کلاه و شال گردن کنید و بروید به استقبالِ این مهمانِ سپیدپوش. شاید زیرِ همین باران، خدا صدای آرزوهایتان را شفافتر شنید.
16:03 - 5 بهمن 1404