دو رکعت نماز عشق بر خاکسترها
سنگ و آتش، حرمت خانهخدا را شکست، اما نتوانست خم رکوع مردان خدا را بشکند.
خبرگزاری فارس؛ شیراز: صدای هقهق گلو، دل آدم را میگیرد توی مشتش و مچاله میکند. بین آوارها ایستادهام و صدای نالههایشان را میشنوم. جوانی، صورتش را بین دستهایش گرفته و گریه میکند. چشمهایش ورم کرده و قرمز است، برای نشان دادنِ راهِ نور. مرد، تازگیها از شوک آن شب بیرون آمده و لباسش هنوز بوی دود میدهد. افتاده وسط ویرانهها و کوتاه هم نمیآید. درد از دست دادن امنیتش را هر پنج دقیقه با گریه و دعا قورت میدهد و بلند اذان میگوید.سر میچرخانم بین دالانهای مسجدی که سقفش را بردهاند. آدمها شانه به شانه و پا به پای هم جلو میروند تا صفِ نماز را ببندند. خیلی ریز و خیلی آرام اما پیوسته. توی چشمهایشان که زل میزنم چیزی فراتر از غم نان موج میزند. به قول جوانی که در صف نماز است: کار ما از خودمان گذشته؛ حرمت مسجد که شکست، دیگر هیچ چیز معنا ندارد.
ایمان با آجر نمیرود
ایستادهام وسطِ حساسترین روزهای تاریخ و با چشمهای خودم دارم میبینم چطور معاندین، به نام اعتراض، اما به کام دشمن، خانه خدا را تکه تکه میکنند و ما، میان این آوار، سجده میکنیم. فکر میکردند با آتش، ایمان را میسوزانند، اما ندانستند که ایمان با آجر نمیرود.ایمان با آجر نمیرود! جوانی که شب حادثه، جلوی آتش ایستاده بود، دستش را روی شانه دوستش میگذارد و از شلوغی صف نماز به بازوی رفیقش پناه میبرد. یک دل سیر، گذر آن شب وحشتناک را در چشم هایش تماشا می کنم! از آن شب برگشته. از همان روزها که معاندین لای کوچهها گیر کرده بودند.میگوید: مسجد برایمان پناهگاه است. و این آتشها.... سکوت میکند و به صف نمازگزاران سربهراه خیره میشود. راست میگوید، ایمان با آجر نمیرود. اما چه شده که هرکس از راه میرسد قبل از حرف، سنگ میکشد ؟!
الله اکبر بر خاکسترها
صدای محزونی از پشت سرم میآید: «الله اکبر!» در جستوجوی صدا برمیگردم و از دیدن صورت اشکی اش و مشتهای گره کردهاش بغضم می گیرد با تمام توان دستهای زخمیاش، پرچمی به بزرگی نام ایران را توی هوا تکان میدهد. برایش دست تکان میدهم و راه میروم. من و نمازگزاران زیاد میشویم. انگار که دریا، آن ویرانههاست و ما موجهای کوچکی هستیم که سوار بر رودخانه نور، برای اقیانوس شدن جلو میرویم.آدمها اما چشمهایشان مثل دلهایشان شکسته است. جوانی شانه به شانهام به گریه افتاده و با من نه، اما با خودش زمزمه میکند: «بمیرم برای حسین بابری... بمیرم که شهیدش کردند...» شروع نماز. وقتی که ببینی چند تا آجر، چطور جلوت سینه به سینه ریخته شدهاند، آن هم بیگناه، ناحق، و آغشته به دود، از هزار زندگی سزاوارتر است.
چرا به جان امنیتمان افتادید؟
چند جوان کنار هم ایستادهاند و اشکهایشان را با آستینهایشان میگیرند. خستهاند و نگران. چشمهایشان به راه است. دوست های شهید حسین بابری هستند که در این مسجد شهید شد.حالا که این ویرانهها را میبینند، ایمانشان قوی شده است. گناهِ مسجد چیست؟ گناهِ ما چیست؟ گناه حسین چه بود؟ که همیشه چیزی بیشتر از یک هدف تمرینی برای سنگپرانیهای بیمسمّا نیستیم؟ و اصلا مگر آبی گلآلودتر از این فتنهای که در جمهوری اسلامی ایران برای ماهی گرفتن راه انداختهاند پیدا نمیشود که اینطور به جان امنیتمان افتادهاند؟مهم نیست چند تا سنگ زدند یا چند تا شیشه شکستند؛ چون حالا جز صدای اذان مؤذنمان، یادگاری از آن شب تلخ بینمان نیست و عاملانش هنوز راست راست راه میروند! مردی، کنار دیوار خراب شده که مردم برای نماز ایستادهاند، این را زیر لب زمزمه میکند و بلند بلند میگوید: «السلام علیک یا اباعبدالله.»
مردمان نجیب
شرافت از سر و روی مردمم میبارد. بینشان میچرخم و خیره خیره غرق تماشایشان میشوم. دلسوخته جوانهایمان شدهاند و آرام و قرار از کفشان رفته. حالا دیگر نه قیمت گوشت و نان که امنیتِ روانی و معنوی را مطالبه میکنند. به سجدههای روی فرشهای سوخته خیره میشوم. به عطر خاک نمدار که در سرمای زمستان مرودشت، لابهلای لباسهایمان پیچیده. و من هم کمر به نماز می بندم. الله اکبر
08:02 - 29 دی 1404