ترور از کف دست؛ پروژه شکستخورده ۱۷ سپتامبر
سپتامبر داشت نفسهای آخرش را میکشید و جنوب، آرام بود. آرامشی شبیه سکوت قبل از شکستن چیزی.
خبرگزاری فارس_شیراز: در خانهها، مغازهها، و پایگاههای کوچک و پراکنده، مردانی بودند که کمربندشان به یک جعبه پلاستیکی سیاه گره خورده بود. پیجر. آن جعبه کوچک، نه یک ابزار، که بخشی از هویتشان بود؛ ریسمانی نامرئی که آنها را به قلب فرماندهی وصل میکرد. رفیقی که سالها جز خبر و آمادهباش چیزی در گوششان زمزمه نکرده بود. آن روز اما، قرار بود این رفیق، خنجرش را از رو ببندد.ساعت۱۵:۳۰ . نه یک دقیقه دیرتر، نه یک دقیقه زودتر. یک ارکستر هماهنگ از وزوزهای ممتد، سمفونی شوم خود را در سراسر لبنان آغاز کرد. این صدا، آشنا نبود. لحنش، طعم اضطرار و خیانت میداد. مردان مقاومت، با همان غریزهای که آنها را در میدان نبرد زنده نگه داشته بود، به سمت منبع صدا چرخیدند. چشمها به صفحه کوچک سبزرنگ دوخته شد. یک پیام کوتاه، یک دستور فریبنده. این بار، پیام، خودِ عملیات بود.و بعد، نور. نوری که از کف دستها جوشید. یک فلاش آنی و بیرحم که پرده چشمها را درید و آخرین تصویر جهان را در خود سوزاند. تصویری از چهره بهتزده یک کودک، انعکاس آسمان در شیشه یک مغازه، یا دیوارهای یک اتاق ساده.انفجار، صدای مهیبی نداشت؛ صدای خُرد شدن و دریدن داشت. صدای خیانت یک امین. دشمن، اینبار از درون جیبها و از روی میزهای کنار تخت، به ما حمله کرده بود.
زخمی که قرار بود مقاومت را زمینگیر کند
در اتاقهای فکر تلآویو، نقشهها بینقص به نظر میرسید. معادله ساده بود: تبدیل قهرمان به قربانی. تبدیل رزمنده به پرستار. آنها با ماشینحسابهایشان محاسبه کرده بودند که هزینه نگهداری یک جانباز، سنگینتر از هزینه تشییع یک شهید است. آنها به دنبال کشتن نبودند؛ به دنبال زمینگیر کردن بودند. میخواستند نسلی از مردان مقاومت را با زخمی ابدی، به گوشه خانهها بکشانند تا بارِ روانی و اقتصادی آنها، کمر مقاومت را خم کند.اشتباه محاسباتی آنها اینجا بود: آنها جسم را میشناختند، اما روح را هرگز نفهمیده بودند.آن زخمی که قرار بود فلج کند، به بال تبدیل شد. دستی که قطع شد، در نگاه دیگران به عَلَم بدل گشت.چشمی که کور شد، بصیرتی آفرید که هزاران چشم دیگر را باز کرد. آنها به دنبال خلق یک تراژدی بودند، اما ناخواسته یک حماسه را کارگردانی کردند.هر جانباز، به جای آنکه یک سربار باشد، به یک آیه زنده از مقاومت تبدیل شد. به یک سخنگوی بیکلام که با هر نفسش، داستان اراده را روایت میکرد.
یک سال بعد
حالا یک سال از آن غروب سرخ میگذرد. دشمن، یک سرمایه اطلاعاتی بزرگ را برای یک عملیات تاکتیکی سوزاند.آنها با دست خودشان، تمام راههای نفوذ آینده را بستند و به ما آموختند که دیگر به هیچ قاصدکی اعتماد نکنیم. خونی که آن روز ریخته شد، جوهر آگاهی ما شد. خشمی که در سینهها جوشید، سوختِ موتور حرکتمان.آنها میخواستند با درد، مقاومت را متوقف کنند، اما درد، ما را بیدارتر کرد. آنها ما را زخمی کردند، اما زخمیها، استوارتر از هر زمان دیگری برخاستند تا به دنیا نشان دهند مقاومت یک ایده است؛ و ایده را نه میتوان با بمب کشت، نه با آتش سوزاند و نه با خیانت، زمینگیر کرد. ساعت ۱۵:۳۰، ساعتی بود که دشمن فکر کرد زمان را برای ما متوقف کرده است، اما آنجا، درست در اوج درد، زمان تولدی دیگر برای ما آغاز شد.
15:37 - 26 شهریور 1404