خلبانی که با یک پرواز نام صدام را از ریاست پاک کرد

وقتی دیکتاتور بغداد بر صندلی ریاست جنبش عدم تعهد تکیه می‌زد و از دیوار آهنین پایتختش می‌گفت، عباس دوران، عقاب تیزپرواز شیراز، در حال قیمت‌گذاری بر رویای او بود.
خبرگزاری فارس؛شیراز: در بیستم مهرماه سال ۱۳۲۹، در محله سردزک شیراز، در خانه‌ای ساده و صمیمی، پسری چشم به جهان گشود که سرنوشتش نه بر خاک، که در اوج آسمان‌ها نوشته می‌شد.عباس دوران، از همان کودکی، نگاهش با دیگران فرق داشت؛ چشمانی که به جای خیره شدن به زمین، همواره گنبد نیلگون آسمان را می‌کاوید و در پی کشف رازهای آن بود.او دوران ابتدایی و دبیرستان را در زادگاهش شیراز گذراند و در سال ۱۳۴۸ با اخذ دیپلم رشته علوم طبیعی، گام در راه تحقق آرزوی دیرینه‌اش گذاشت: پرواز.
در سال ۱۳۴۹، جوان شیرازی با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر به جمع دانشجویان فرماندهی مرکز آموزش‌های هوایی نیروی هوایی شاهنشاهی پیوست. او نه تنها می‌خواست پرواز کند، بلکه می‌خواست بهترین باشد. استعداد ذاتی، هوش سرشار و عطش سیری‌ناپذیرش برای آموختن، به سرعت او را از دیگران متمایز کرد. استادانش در او اراده‌ای پولادین و جسارتی کمیاب می‌دیدند که نوید ظهور یک خلبان افسانه‌ای را می‌داد. او می‌دانست که برای رام کردن غول‌های آهنی بالدار، باید به قلب تکنولوژی آن روز دنیا سفر کند.

یک ایرانی در آسمان آمریکا

در سال ۱۳۵۱، عباس دوران برای تکمیل دوره خلبانی و پرواز با جنگنده‌های پیشرفته، به ایالات متحده آمریکا اعزام شد. مقصد اول، پایگاه هوایی «لک‌لند» در تگزاس برای فراگیری زبان انگلیسی تخصصی هوانوردی بود. مقصد بعدی، پایگاه هوایی «کلمبوس» در ایالت می‌سی‌سی‌پی، جایی که قرار بود رویای پرواز با جت‌های سریع جامه عمل بپوشد. او در آمریکا با هواپیماهای آموزشی گوناگونی از جمله بونانزا و سپس جت آموزشی پرسرعت پرواز کرد.در یکی از همین پروازهای آموزشی، حادثه‌ای رخ داد که می‌توانست به پایان راه حرفه‌ای او منجر شود.در حین یک مانور هوایی، پای چپ او به شدت آسیب دید. پزشکان آمریکایی با نگرانی از آینده پروازی او سخن می‌گفتند.اما برای جوانی که از شیراز تا تگزاس را برای پرواز پیموده بود، زمین‌گیر شدن بی‌معنا بود. عباس با روحیه‌ای مثال‌زدنی، دوران نقاهت را طی کرد و با اراده‌ای قوی‌تر از قبل، دوباره به کابین پرواز بازگشت و دوره خود را با چنان کیفیتی به پایان رساند که تحسین استادان آمریکایی‌اش را برانگیخت. او در سال ۱۳۵۲ با دریافت نشان و گواهینامه خلبانی جنگنده شکاری بمب‌افکن فانتوم ($F-4$) و با درجه ستوان دومی، به عنوان یک عقاب تمام‌عیار و آبدیده، آماده برای صیانت از آسمان ایران به وطن بازگشت.

جایزه‌ای برای یک کابوس

عباس پس از بازگشت به ایران، ابتدا در پایگاه یکم شکاری مهرآباد تهران و سپس در پایگاه سوم شکاری نوژه همدان به خدمت پرداخت.با شعله‌ور شدن آتش جنگ تحمیلی در شهریور ۱۳۵۹، او داوطلبانه به خط مقدم شتافت و با این استدلال که «این ملت با پول خود ما را برای چنین روزی تربیت کرده است»، خود را به پایگاه ششم شکاری بوشهر، کانون پروازهای جنگی، منتقل کرد.از اینجا بود که افسانه عباس دوران آغاز شد. او به یک استراتژیست هوایی و یک کابوس تمام‌عیار برای ارتش بعث بدل شد.او در خطرناک‌ترین و عمقی‌ترین ماموریت‌های برون‌مرزی شرکت می‌کرد و با هر پرواز، لرزه بر اندام دشمن می‌انداخت. شهرت شجاعت بی‌حد و حصر و مهارت خیره‌کننده‌اش از مرزها گذشت.نام عباس دوران در اتاق‌های جنگ بغداد، مترادف با وحشت و شکست شده بود. او بیش از ۱۲۰ پرواز عملیاتی برون‌مرزی را در کارنامه خود ثبت کرد و آنقدر ضربات مهلکی بر پیکره ماشین جنگی عراق وارد نمود که صدام حسین، در اقدامی از سر استیصال و جنون، برای سر او جایزه‌ای هنگفت تعیین کرد. دیکتاتوری که خود را مالک مطلق آسمان عراق می‌دانست، حالا برای شکار یک خلبان ایرانی، دست به دامان جایزه‌بگیران شده بود.اما عباس، به این بازی‌های روانی پوزخند می‌زد او در ارتفاعی پرواز می‌کرد که دست هیچ جایزه‌بگیری به او نمی‌رسید و در سر، نقشه‌هایی بسیار بزرگتر از آنچه در ذهن صدام می‌گنجید، داشت.

معامله بر سر امنیت

سال ۱۳۶۱، صدام حسین، زخم‌خورده از شکست‌های پی‌درپی به‌ویژه در عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس، به یک قمار سیاسی بزرگ دست زد: میزبانی هفتمین اجلاس سران جنبش عدم تعهد در بغداد. این اجلاس برای او حکم آب حیات را داشت. او با دلارهای نفتی، بغداد را به دژی تسخیرناپذیر تبدیل کرده بود؛ تورهای پدافندی چندلایه فرانسوی و روسی، آسمان پایتخت را پوشانده بودند و تبلیغات کرکننده رژیم بعث، شبانه‌روز از امنیت مطلق بغداد دم می‌زد.صدام با غرور، آماده می‌شد تا بر کرسی ریاست این جنبش معتبر جهانی تکیه زند.برای جمهوری اسلامی ایران، برگزاری این اجلاس در بغداد یک شکست دیپلماتیک سنگین بود. وقتی رایزنی‌های سیاسی به بن‌بست رسید، تنها یک راه باقی ماند: شکستن این امنیت پوشالی در عمل. این ماموریت، که عملیات بغداد نام گرفت، یک ضربه حیثیتی به قلب دیکتاتور عراق بود. شش تن از زبده‌ترین خلبانان نیروی هوایی و سه فروند جنگنده فانتوم برای این مأموریت انتخاب شدند. فرماندهی گروه پروازی به عباس دوران سپرده شد، خلبانی که دشمن برای سرش جایزه گذاشته بود، حالا مامور شده بود تا رویای ریاست را از سر همان دشمن بپراند.طرح، جسورانه و تقریباً غیرممکن بود: نفوذ سه فروند فانتوم تا مرز، عبور دو فروند از دیوار آتشین پدافند، بمباران اهداف کلیدی شامل پالایشگاه الدوره، نیروگاه اتمی بغداد و پایگاه الرشید و شکستن دیوار صوتی بر فراز شهر برای اعلام ناامنی. عباس در برگه‌های توجیهی پرواز، کنار لیست بلندبالای سامانه‌های پدافندی دشمن، با خون‌سردی تمام نوشت:«احتمال بازگشت، ۵ درصد.» او بلیت یک‌طرفه خود را امضا کرده بود؛ نه برای بازگشت، که برای جاودانگی.

من با صدام کار دارم

سحرگاه سی‌ام تیرماه ۱۳۶۱، عقاب‌ها از آشیانه برخاستند. دو فانتوم به رهبری دوران و کمک‌خلبانی منصور کاظمیان، با چسبیدن به زمین و پرواز در سکوت رادیویی مطلق، از تمام حلقه‌های راداری دشمن عبور کردند. آن‌ها به قلب بغداد زدند. ساعت ۵:۳۰ صبح، آسمان پایتخت عراق به جهنمی از آتش بدل شد. گلوله‌های رسام و موشک‌های سام از هر سو به سمتشان می‌بارید.در همان دقایق نخست، هواپیمای دوران هدف گلوله‌های ضدهوایی قرار گرفت. شعله‌های آتش از موتور راست زبانه کشید. اما عباس، حتی لحظه‌ای به بازگشت فکر نکرد. با مهارتی افسانه‌ای، هواپیمای نیمه‌جان را کنترل کرد و شیرجه نهایی را بر سر پالایشگاه الدوره رفت. تمام بمب‌ها رها شدند. انفجاری مهیب، بغداد را لرزاند و ستون دودی غلیظ، پیام ایران را به چشم تمام خبرنگاران و دیپلمات‌های حاضر در شهر رساند:«اینجا امن نیست!»
ماموریت اصلی انجام شده بود، اما معامله شخصی عباس با صدام باقی مانده بود. در مسیر بازگشت، هواپیمایش بار دیگر هدف قرار گرفت و آتش تمام بال راست را در برگرفت.کنترل هواپیما تقریباً غیرممکن بود. او رو به کمک‌خلبانش، ستوان منصور کاظمیان، فریاد زد: "منصور! تو بپر! سریع!" و وقتی تعلل او را دید، خود دستگیره صندلی‌پران کابین عقب را کشید. حالا او تنها بود، با یک مشعل آتشین که روزی جنگنده‌اش بود. اسارت برای خلبانی که صدام برای سرش جایزه گذاشته بود، بدترین سرنوشت ممکن بود او اجازه نمی‌داد دشمن به چنین افتخاری برسد.چشمانش را به ساختمانی در دوردست دوخت؛ هتل الرشید، نماد غرور صدام و محل میزبانی اجلاس.او آخرین وصیتش را در آسمان فریاد زد و با آخرین توان، لاشه شعله‌ور هواپیمایش را به سمت هدف کوبید.این نه یک سقوط، که یک فرود حماسی بود؛ فرودی که امنیت بغداد را در هم شکست، اجلاس را لغو و به دهلی‌نو منتقل کرد و نام عباس دوران را به عنوان معمار بزرگترین شکست سیاسی صدام در تاریخ به ثبت رساند.

تکه‌ای از آسمان به خاک شیراز بازگشت

پیکر عباس دوران، همانند روح بلندش، تا بیست سال مهمان خاک عراق بود. صدام هرگز حاضر نشد بقایای مردی را تحویل دهد که این‌چنین او را در برابر جهان خوار و خفیف کرده بود. اما تاریخ، حافظ قهرمانان خویش است. در ۳۰ تیر ۱۳۸۱، بیست سال پس از آن پرواز ابدی، تکه‌ای از استخوان پای آن عقاب آسمانی به همراه کارت شناسایی‌اش که توسط صلیب سرخ شناسایی شده بود، به همراه پیکر ۵۷۰ شهید دیگر به وطن بازگردانده شد.در مردادماه ۱۳۸۱، شیراز، شهر شعر و بهارنارنج، غزل حماسی خود را در آغوش کشید.
استخوانی که بازگشته بود، تنها بقایای یک جسم نبود؛ بلکه نماد یک اراده پولادین و سند یک غیرت بی‌مثال بود. چنانکه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، که در زمان شهادت ایشان رئیس‌جمهور بودند، در نامه‌ای به تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۶۱، این حماسه را صفحه‌ای تازه از افتخار نامیدند و سال‌ها بعد در ۹ تیر ۱۳۸۳ فرمودند: "اگر این حوادث در تاریخ ما ثبت شود، اینها به صورت افسانه درمی‌آید. شما الان اگر قضیه شهید دوران را در کتابی بخوانید، ممکن است خیال کنید افسانه است."او افسانه‌ای بود که به حقیقت پیوست تا به همه نشان دهد آسمان ایران، جای بازی دیکتاتورها و جایزه‌بگیران نیست.
14:39 - 30 تیر 1404

0 بازدید