داستان ننهی نانپز، به قلم فرید کیومرثیان ،فریدران
سلام! من پیزیلیام، گربهی تک چشم ننه پیرزن روستا. ننه مهربان است، مثل مادر، و خانهاش همیشه پر از خنده و بوی نان داغ است.خانهمان در حاشیهی روستاست، جایی که نسیم، بوی گل، گیاهان تازه و خاک مرطوب را با خود میآورد.
ننه یک گاو پیر دارد به نام گوشزنگولی، که نه شیر میدهد نه گوسالهو یک بوقلمون به نام صداخراش که پرصداست اما نه گوشت دارد نه تخممرغ.من و این حیوانها با هم زندگی میکنیم و خوشبختیمهرچند بچههای ننه سالهاست رفتهاند و خانه خالی مانده است.هر صبح، ننه دستهایش را به آسمان خمیر میکند، آن را نوازش میدهدو من حس میکنم که نان پف میکند و هوا پر میشود از بوی مهربانیاو میگوید: پیزیلی جان، نان یعنی برکت دل؛ نه شکم.همسایهها پچپچ میکنند: چطور با این حیوانهای بیفایده خوشبخت است؟اما ننه همیشه میخندد و آرام میگوید:هر چیز کوچک، روزی به کار عشق میآید.یک روز، سکینهخانم از پشت دیوار پرسید:ننه! چطور با این جانورهای بیفایده هنوز خوشبختی؟ننه لبخند زد و کوزهی ترکخوردهای را نشانش داد:همین کوزه، گلهایم را سیراب میکند. فایده، گاهی در دل بیفایدگی پنهان است.پیزیلی هم از دوستانش پرسید:امروز چه از مزرعه آوردین؟گوشزنگولی گفت: بوی خاک و بارون!صداخراش گفت: و من صدای خندهی باد و باران را آوردم!
خلاصه شبها که آتش خاموش میشود، ننه مرا در آغوش میگیرد.دستش بوی آرد میدهد، تنش بوی گل و گیاه کوهی، و چشمانش بوی دعا.میگوید:پیزیلی، تو خودِ نعمت و شادی منی. در هر چیز کوچک، رازی بزرگ نهفته است؛ راز زندگی در پذیرش کوچکترینهاست.منم با نفس گرم ننه کنار گوشم، با آرامش میخوابمدر دل تاریکی، از بوی تنور خاموش ولی داغ، میفهمم هنوز صبحِ زیبا فردایی هست.ننه لبخند زد و گفت:هر چیزی که با دل باشه، خودش گنج واقعی زندگیه… و با عشق کوچک، بزرگترین شادیها ساخته میشود.
زندگی در کوزهی شکسته، همیشه آب دارددل ساده، با عشق، گوهری از شادی، ساز داردنان و بوقلمون، گربه با من سخن میگویندهر چیز کوچک، چرخهای از برکت و راز دارد....... نویسنده ؛ فرید کیومرثیان، فریدرانیکشنبه، 4 آبان 1404 هجری شمسیداستان ننهی نانپز (کودک و نوجوان)
20:01 - 4 آبان 1404