فاخلع نعلیك
یادگاریِ امیدش یک جفت کفش بود.📝 از مادری که جوراب فرزند زائرش را یادگاری نگه داشته، تا مادری که از فرزند شهیدش تنها یک جفت کفش باقی مانده.
اربعین سال نود و هفت وسط جاده مشایه میرفتیم. من و دوستم اِسراءسادات. حرف میزدیم. حرفهای دمدمای غروبمان روضهدار شد. روضهی کودکان اباعبدالله در شام غریبان. هر دویمان کالسکه هل میدادیم. محمدعلی یکساله توی کالسکهی من خوابیده بود. کالسکهی اِسراءسادات پر بود از کولهی دوستانمان. حسین با آن قامت یک متر و چند وجبیاش پا به پایمان میآمد. نگاهم بند شده بود به بوتههای خاردار بیابان. از همان جایی که میدیدمشان تیزی خار را حس میکردم. اِسراءسادات نابهکنان از فرار و بیپناهی بچههای کربلا میگفت. فکر کردم توی فرار، وقتی دشمنِ بیصفت حمله کند آیا حواسمان هست کفش بپوشیم؟ آیا وقتی همهمه و ولولهی حرامیها به گوشمان برسد فرصت داریم هوای هم را داشته باشیم؟ به صداهای عاشورای سال شصت و یک فکر کردم. به صدای سُم اسبها، صدای خوردن سرنیزهها به سپر، صدای تند و تیز کشیده شدن تیغههای شمشیرها به هم. صدای نعرههای مردانه، صدای ضجههای زنانه، صدای نالههای کودکانه. وقتی صداها غیرعادی باشند هر آدمی میرود ببیند چه خبر است. مخصوصاً اگر آن آدم کودک باشد. میرود جای خودش را توی آن دنیای پرهیاهو و ناآشنا پیدا کند. حتی شده از بین درزهای باز خیمه. وقتی آن صفحههای سرخ از پیش نظرش ورق بخورد، وقتی خطوط درهمپیچیدهی نفاق را با چشم ببیند چه میکند؟ میرود. میدود. دنبال جانپناه میگردد. بعد حرفی زدم. گفتم اگر بچهها پاپوشی هم پوشیده باشند در نهایت پابرهنه از این دشت بلا رفتهاند. این را گفتم و با اسراءسادات زدیم زیر گریه. هقهق کردیم وسط مشایه. راه میرفتیم و اشکهایمان را با آستین پاک میکردیم. سنگینی غممان را انداخته بودیم روی کالسکهها. واِلّا آن غم کمرشکن را نمیتوانستیم گام برداریم.
حسین دو سه قدم جلوتر از ما میرفت. بیهوا ایستاد. خم شد. چسبِ کفشهایش را باز کرد. پاها را درآورد. کفشها را جفت کرد و داد دست من. بدون اینکه حرفی بزند به راهش ادامه داد. آن شهود عظیم برای حسین ششساله در یک جفت جوراب خاکی باقی ماند. وقتی رسیدیم به موکب محل استراحتمان جورابها را تا زدم گذاشتم لای دستمال، بعد گذاشتم توی کیسه پلاستیکی. تا امروز ارزشمندترین شیء من است. هنوز وسط همان پارچه و همان کیسه پلاستیکی مانده. به هیچکس نگفتهام این تکه از دنیا را چقدر دوست دارم. هر بار میروم سراغش میتوانم به اندازهی شنیدن روضههای ظهر عاشورا تنم را خیس اشک کنم.مادرها دنبال عاقبتبهخیری نسلشان هستند. هر چیزی را بهانه میکنند تا جگرگوشهشان را بچسبانند به خدا. با آن بگویند خدایا نشان به آن نشان که… . نشان به آن نشان که پسرکم خواست خودش را در قامت کودکان پابرهنهی کربلا ببیند. نشان به آن نشان که از کودکم تنها یک جفت پاپوش ماند. پاپوشی خاکی، لهیده و تکهتکه شده. نشانهاش همان کفش کودک مینابی در دست مادرش.داشتم خبرها را از زیر دستم رد میکردم. تیتر خبر این بود "تشرف خانوادههای شهدای میناب به مشهد". زدم روی عکسها. عکس مادر مینابی باز شد. نشسته بود در صحن حرم امام رضا علیهالسلام. یک جفت کفش مشکی را گرفته بود دستش. صورتی استخوانی و سبزه داشت و چشمهایی گیرا و غمدار. با آنکه حزن نشسته بود روی آن صورت ولی مثل صخرهای بود که شمایل رخ انسان را در آن تراشیده باشند. همانقدر محکم، همانقدر دستنیافتنی. دلم ریخت. اشکم بیشتر. یادگاریِ امیدش یک جفت کفش بود. آن را همراهش برده بود محضر امام رضا علیهالسلام.
خدایا نشان به آن نشان که این بار دشمن بیهیاهو، بیصدا و در خفا آمد. خدایا نشان به آن نشان که نفرتش را خالی کرد روی شادیهای کودکانه. خدایا نشان به آن نشان که گفتهاید: انا من المجرمین منتقمون.✍ اکرم نجفی
17:37 - 14 اردیبهشت 1405