این اتفاق، برای عروس بندر تازگی نداشت

رخت عروس که می‌آید تنش و دست حنایی‌اش که توی دست مردش جا می‌گیرد و نُقل پاشیده می‌شود روی سرش، لبخندش غلیظ‌تر از همیشه می‌شود و نفس‌هایش رهاتر از همیشه می‌رود و می‌آید؛ اما آن شب، لبخندِ عروس بندر خشکید.
خبرگزاری فارس؛ چهارمحال‌و‌بختیاری| دختر است و هزاران‌هزار آرزو! دختر است و شبی که قرار است به‌عنوان شیرین‌ترین شب زندگی‌اش در خاطرش بماند! دختر است و پوشیدن لباس سپیدی که در آن احساس شادی‌اش صدچندان می‌شود! دختر است و شبی که قرار است سبب شادی اهل محل و خاندانش شود! دختر است و شبی که برای رسیدنِ آن لحظه‌شماری می‌کند! برای رسیدن به آن شب، ردشدن دقیقه‌ها هم برایش سخت می‌شود، حتی ردشدن ثانیه‌ها هم. هر بار، خودش را در آن لباس سپید تصور می‌کند و هر بار، حنایی که قرار است بیاید کف دستش را، در خیالش بو می‌کشد و روی دست‌هایش می‌بیند. می‌بیند و لبخند می‌زند و از شدت ذوق، اشک می‌آید داخل چشم‌هایش.

خودش را خوشبخت‌ترین آدم دنیا تصور می‌کند

کارت‌های عروسی‌اش که نوشته می‌شوند و به دست مهمان‌ها که می‌رسد، او بی‌تابی‌اش بیشتر از همیشه می‌شود. حتی خودش را در خانه‌اش که دانه‌دانه جهیزیه‌اش را در آن چیده تصور می‌کند و با بهترین لباسش پای پنجره می‌ایستد تا همسرش از سر کار بیاید و به او خداقوت بگوید، بعد هم موهای بچه‌های قد و نیم‌قدش را شانه می‌زند و‌ برایشان مادری می‌کند و تربیتشان می‌کند برای خدمت به سرزمینش. و بالاخره آن شب که فرا‌می‌رسد و مهمان‌ها که یکی‌یکی از راه می‌رسند، گل از گلش می‌شکفد و خودش را خوشبخت‌ترین آدم دنیا تصور می‌کند. سرخاب که نقش می‌بندد روی لب‌هایش و سرمه که می‌نشیند در چشم‌هایش، رخت عروس که می‌آید تنش و دست حنایی‌اش که توی دست مردش جا می‌گیرد و نقل پاشیده می‌شود روی سرش، لبخندش غلیظ‌تر از همیشه می‌شود و نفس‌هایش رهاتر از همیشه می‌رود و می‌آید. فارغ از دنیا و هیاهویش می‌شود.دخترها همین‌قدر دنیایشان برای شبِ به‌یادماندنی زندگی‌شان، دلچسب است و پر از لطافت‌های زنانه.

عروسی‌اش به عزا رسید!

عروس بندر یکی از همین دخترها بود؛ با همین آرزوها، با همین لحظه‌ها و ثانیه‌ها، با همین بی‌تابی‌ها و لبخندها و شادی‌ها و تصورات؛ اما برعکس تمام عروس‌ها، رخت سپید که آمد تنش و لبخند که نشست روی لب‌هایش، به جای نُقل، بمب آمد روی سر مجلس شادی‌اش.بمب آمد و بی آنکه او بتواند جلوی آن را بگیرد و بی آنکه فرصت کند مهمان‌هایش را به امن‌ترین جا برساند، شام عروسی‌اش به عزا رسید و مهمان‌هایش به خاک و خون کشیده شدند. رخت سپیدش، سرخ شد و لبخندهایش ماسیدند روی لب‌هایش و چشم‌هایش اشکی شدند.به جای رقص و پایکوبیِ کودکان در میانهٔ مجلس عروسی‌اش، پیکر آنها در خون می‌رقصید! عروس بندر، به جای در آغوش گرفتن خوشبختی در شب عروسی‌اش، رنجی سنگین و اندوهی بی‌اندازه را در آغوش کشید و دست‌های حنایی‌اش در خون غوطه‌ور شد.

این اتفاق برای عروس بندر تازگی نداشت

اما این اتفاق، برای عروس بندر تازگی نداشت. او می‌دانست خاک وطنش کم از عزا شدنِ عروسی به دست وُحوش زادگان ندیده است. او خاطرات منیر سیف؛ نوعروس هفده‌سالهٔ همدانی را شنیده بود؛ نوعروسی که به جرم پای انقلاب بودن و برای انقلاب کارکردن، توسط منافقینِ غرب‌پرست شناسایی و مظلومانه ترور شد تا هیچ‌گاه تحقق هزار و یک آرزوی زیبایش را نبیند. یا می‌دانست آن داماد لرستانی در شب عروسی‌اش توسط ساواکِ دست‌نشاندهٔ آمریکا و اسرائیل، به شهادت رسید. یا چندین عروس و دامادی که داغشان در حافظهٔ تاریخ مانده است و لکهٔ ننگی شده بر پیشانی دشمنان و دست‌نشانده‌های آنها.عروس بندر می‌دانست به عزا کشاندن مراسم عروسی، پاره‌ای از فرهنگ آمریکا و اسرائیلی است که وقت‌وبی‌وقت ادعای متمدن بودن می‌کنند. می‌دانست دشمن جانی‌اش، چشم دیدن خوشبختی او را ندارد. می‌دانست دشمنش چشم ندارد ببیند دخترها در ایران رخت عروسی به تن می‌کنند و در همان حال، عشق وطن در دل می‌پرورانند و برای به‌دنیاآوردن سربازانی برای وطنشان و برای نابودی آنها، لحظه‌شماری می‌کنند.
۳ MB
12:41 - 12 شهریور 1405
چهار محال و بختیاری

2 بازنشر3 واکنش
25٫7k بازدید