دیدار سردار سلامی در مسجد مقدس جمکران
همین که سردار در جواب تکتک حرفهایم، از انجاموظیفهاش گفت، یاد جملهای از ایشان افتادم: «با قطرههای خونمان پیمان بستهایم که تا آخر پای این مردم بمانیم، هرگز میدان را ترک نکنیم.»
خبرگزاری فارس؛چهارمحالوبختیاری| آدمها فارغ از اینکه تعلّقشان به کدامین نقطه از این سیارهٔ رنج میرسد، از مقابل چشمهایم میروند و میآیند.آدمهایی که در عید غدیر دوم، برای رسیدن به این نقطه از جهان، تمام اسمورسم خود را پشت سر گذاشتهاند، تا اینگونه به معشوقِ حاضر اما از دیده پنهانشان بگویند آغاز امامت و ولایتش مبارک باشد و بعد هم بگویند چقدر انتظارش دارد به درازا میکشد و چقدر ندیدنش دردآور است. «میخواهمت چنانکه شب خسته خواب رامیجویمت چنانکه لبِ تشنه آب رامحو توأم چنانکه ستاره به چشمِ صبحیا شبنم سپیدهدمان آفتاب را.» (شاعر: قیصر امینپور)و آدمهایی که آن هنگام که شوق عظیم آغاز امامت و ولایت امامشان را در دل دارند، غمی بزرگ در چشمانشان موج میزند. غمی که از آتش هجرانِ امام گُر میگیرد و درونشان را میسوزاند. «دیگر قرار بی تو ماندن نیست در دلکِی میشود روشن به رویت چشم یاران؟» (شاعر: سید حسن حسینی)
سلام سردار!
دوباره چشمهایم را گره میزنم به گنبد مسجد جمکران و برای دقایقی، سکوت میشود تمام حرف من با امام عصر. سرم را پایین میاندازم. آرامش که میآید سراغم، چادر سفیدم را روی سرم جابهجا میکنم و راه خروج از مسجد را پیش میگیرم. یکباره نگاهم میافتد به نقطهای از مسجد و خاطرهای شیرین برایم زنده میشود و اشکم را درمیآورد؛ خاطرهٔ آخرین شامگاه نیمهٔ شعبانی که سردار سلامی در مسجد جمکران حضور داشتند.شبی که تا بین جمع چند نفرهشان دیدمش، بغض سنگینم شکست. و تا گفتم «سلام سردار!»، تمام واژهها ماسیدند روی زبانم و نمیدانستم باید چه بگویم. حتی نمیتوانستم جواب سؤالِ سردار را بدهم، وقتی دلیل گریهٔ بیامانم را پرسید!
پیمان بستهایم هرگز میدان را ترک نکنیم!
خوب در خاطرم مانده که شانهبهشانهٔ سردار ایستادم و تمام توانم را روی زبانم ریختم و گفتم: «سپاسگزارم بهخاطر بودنتان، بهخاطر امنیت ایران، بهخاطر تمام کارهایی که برای آرامش من و امثال من کردید، بهخاطر دفاع از مظلوم و حرفهایی از این جنس.»آن شب همین که سردار در جواب تکتک حرفهایم، از انجاموظیفهاش گفت، یاد جملهای از ایشان افتادم: «با قطرههای خونمان پیمان بستهایم که تا آخر پای این مردم بمانیم، هرگز میدان را ترک نکنیم.»سرداری که در پاسخ این حرفم که اگر روزی شهید شد شفاعتمان کند، گفت: «شما دعا کنید من شهید بشم، انشاءالله!»
در چشم تو دشمن رصد کرده سقوطش را!
با قدمهایی آرام، در آن نقطهای که سردار ایستاده بود میایستم. یادم هست آن شب با هر زحمتی که بود، خودم را از لابهلای جمعیت بیرون کشیدم و به مردمی چشم دوختم که با دیدن سرلشکر سلامی، هر لحظه بیشتر و بیشتر میشدند.مردمی که سردارشان با آرامش، گوش شنوای حرفها و درد دلشان شده بود؛ اما آن شب، آنچه بیش از هر چیزِ دیگری حالم را خوش کرد، کودکان و نوجوانانی بودند که برای رساندن خود به آغوش سردار، پا تند میکردند و برای اینکه سردار کدامشان را زودتر در آغوش بگیرد، با هم دعوا داشتند.برای همین به طرف پوریای پنج و نیم ساله رفتم و پرسیدم: «عزیزم! چرا رفتی پیش سردار؟». جوابی که میخکوبم کرد هنوز در ذهنم مانده است؛ وقتی گفت: «میخوام مثل این آقا و دوستاش پلیس بشم و وقتی دایی حسنم برام تفنگ و هواپیمای خیلی بزرگ خرید، اسرائیل نامرد رو بکُشم، چون بچهها رو میکُشه.» «در چشم تو دشمن رصد کرده سقوطش رانابود خواهی کرد بیتالعنکبوتش را.»(شاعر: فاطمه عارف نژاد)هنوز صحبتم با پوریا گُل نینداخته بود که عروس و دامادی با شوقی بی وصف خودشان را به سردار رساندند تا دعای او بدرقهٔ راهشان بشود.
تمام کرک و پشم شما را به باد میدهیم!
عشق عجیبی بین مردم و فرمانده سپاهشان برقرار شد. این را از ارتباط صمیمانهای فهمیدم که در همان لحظهٔ کوتاه بین آنها جاری شد و اشک آنها را هم مثل من سرریز کرد. آن اشکها یعنی قدرشناسی مردم ایران و تپیدن قلبشان برای فرماندهان و سربازان وطنشان.عشق و مهربانیِ عمیقی که آیهٔ ۲۹ سورهٔ فتح را به یادم میآورد: «مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم ۖ/ محمّد (صلیالله علیه و اله) فرستادهٔ خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهرباناند.» به خواهرم گفتم سردار سلامی حق دارد به رئیسجمهور آمریکا بگوید: «اگر یک تار مو از یک ایرانی کم شود، تمام کرک و پشم شما را به باد میدهیم.» «میان هجمهٔ جنگ و هجوم کفتارانبرای جبههٔ حق، تیرِ در کمان بودید.» (شاعر: الهام نجمی)
باید تلاش کرد به نور نزدیک شد!
دلتنگیِ آن شب که میآید سراغم، با خودم میگویم بیدلیل نبود دیدار شهید سلامی در این نقطه از مکان مقدس. مکانی که همهٔ آدمها فارغ از اسمورسمی که دارند و فارغ از اینکه در کدام مرتبهٔ دنیایی جا گرفتهاند، میآیند تا بیشتر از همیشه به نور مطلق، اقتدار بی همتا و یاورِ حقیقی مظلومان جهان نزدیک شوند و برای امام عصرشان سربازی کنند. مگر نه این است که شهید احمد کاظمی میفرمایند: «باید تلاش کرد به نور نزدیک شد. باید خودمون رو خالص خالص خالص بکنیم بگیم ما سرباز امامزمانیم.» «جمعهی موعود! از تو گفتم و گفتندباز حکایات ما و قول تو باقی... (شاعر: حسن خسروی وقار)شهید سلامی، خوب برای امام زمانش سربازی کرد و برای همین شهادت، رزقش شد.
12:44 - 2 شهریور 1405