شعر تازهٔ شاعر امام حسن مجتبی، رزق من شد!
ساعت زیادی از روز شهادت نگذشته بود که دائم با خودم کلنجار میرفتم و میگفتم باید چیزی بنویسم، شعری بسرایم یا هر کاری که به امام حسن مجتبی مرتبط باشد را انجام دهم؛ اما رزقی نصیبم نشد که نشد. ناامید نشدم!
خبرگزاری فارس؛ چهارمحالوبختیاری| نهمین روز از آذرماه سال ۱۳۷۰ هنوز به شامگاهش نرسیده بود که حسین عباسپور، روشنابخشِ خانهشان شد و زیر سایهٔ مهرآمیزِ پدر و مادر، کمکم امام حسنی بار آمد.برایم عجیب بود امام حسنی بارآمدنش! خب رایج است میگویند امامحسینی و این بار، کمی متفاوت شده بود! البته که اهلبیت «کُلُّهُم نورٌ واحدٌ» هستند و بین دومین و سومین ایشان هیچ فرقی نیست؛ امّا کنج ذهنم همیشه این قضیه برایم جالب بود.شبیه خودم که ارادتم به هفتمین امام، جنونآمیز و برای دیگران جالب است.
مورد عنایت آقا قرار گرفت!
پای آقای عباسپور به هفدهسالگی که رسید، شعر شد جزء جداییناپذیر زندگیاش. حتی مدرسه و دانشگاه هم نتوانستند ذرهای بیخیالش کنند. آنقدر که با قافیه، ردیف، وزن، آرایههای ادبی و امثالهم قد کشید و شعر هم کمکم با او قدبلند شد. شعری که وقتی هنوز سال ۱۳۹۳ را پشت سر نگذاشته بود، سبب شد دعوتش کنند بیت رهبری برای شعرخوانی در محضر آقاجانش. و درست از همین دیدار بود که اتفاق بزرگ زندگی این شاعر رقم خورد. اتفاقی که او را در بین شاعران، تبدیل کرد به شاعرِ امام حسن مجتبی تا به آن افتخار کند. آن شعرخوانی مورد عنایت آقا قرار گرفت و شاعر ۲۳ساله را بیش از همیشه دلبستهٔ امام بی صحن و سرای بقیع کرد. این دلبستگی به جایی رسید که همه؛ از دوستانش گرفته تا حتی اساتیدی چون پدر شعر آیینی کشور؛ استاد محمدعلی مجاهدی، هم ایشان را شاعر امام حسن خطاب میکردند.
نوحههایش را نذر امام حسن مجتبی کرد
او حتی نوحه که از دغدغههایش بود را هم وقف امام حسن کرد و اینگونه شد که نوحهٔ «به تو دلخوش کردم» که توسط مادحین بسیاری اجرا شد و بر سر زبانها افتاد را سرود.و حتی کتابی که در دست چاپ دارد هم قرار است به نام کریم اهلبیت باشد. البته که کتاب اولی که سال ۱۴۰۰ در انتشارات سورهٔ مهر با عنوان «حداقل» چاپ کرد هم خالی از شعر هدیه شده به این امام نبود.این دانستهها دربارهٔ آقای عباسپور، جای دور از دسترسِ ذهنم بودند و شاید اگر یک روز ایشان را در انجمن شعر، خیابان یا جایی میدیدم، به یاد میآوردمشان، آن هم نه به این دقت و ظرافت.
میگفتم باید چیزی بنویسم برای امام
تا اینکه ۲۸ صفر از راه رسید. ساعت زیادی از روز شهادت نگذشته بود که دائم با خودم کلنجار میرفتم و میگفتم باید چیزی بنویسم، شعری بسرایم یا هر کاری که به امام حسن مجتبی مرتبط باشد را انجام دهم که مثلاً به حضرت زهرا بگویم: «مادرجان! من هم برای نور چشمتان کاری کردم»، و اینطور خوشحالش کنم.آخر ننه شوکت همیشه میگفت هر کاری برای اهلبیت انجام دهیم، حضرت زهرا خوشحال میشود و من این لبخند حضرت را دوست داشتم.اما رزقی نصیبم نشد که نشد؛ ولی ناامید نشدم. تا اینکه نزدیک عصر، وقتی سرم توی کار خودم بود و ته دلم از این بی رزقی غم داشتم، همسرم برای هماهنگی شعرخوانی شاعران در موکبهای شبانهٔ خیابان، داشت با شاعران تماس میگرفت.
حسنجان! شعر جدیدم رو گوش بده
نوبت به حسین عباسپور رسید. گوشی روی بلندگو بود. هنوز بوق سوم تمام نشده بود که بلافاصله بعد از کلمهٔ سلام، صدای آن طرف خط پیچید توی خانه: «_ حسن جان! شعر جدیدم رو گوش بده:شبیه شمع اگر بیصدا شهید شدی!غریبِ فاطمه! دردآشنا شهید شدی مدینه برد به مسلخ تو را به زخم زبان نوشتهاند به زهر جفا شهید شدی دهان روزه، لب تشنه، لحظهٔ افطار تو بر کرانهٔ سبز دعا شهید شدیکنار تشت پر از خون ببار و روضه بخوان که جانبهلب شدهٔ کربلا شهید شدیقسم به غیرت قاسم، به خون عبدالله تو در معیت خون خدا شهید شدی دلیل اصلی قتل تو را نمیدانیم شنیدهایم که در کوچهها شهید شدی!»
رزقم نصیبم شد!
شعر که تمام شد، دانههای اشک روی گونههایم را پاک کردم و قلمبهدست شدم.رزق روز شهادت، نصیبم شده بود. آن هم قلمزدن دربارهٔ شعر تازه متولد شدهٔ شاعر امام حسن مجتبی. شعری که حضرت زهرا را خوشحال کرده بود.میدانستم امام، خیلی حواسش به همه چیز است.
12:38 - 26 مرداد 1405