تقدیر جهانشنیده بودم هرکس شب اول ماه مبارک، جوشن کبیر بخواند توفیق درک شب قدر پیدا می‌کند.هیچ فکرش را نمی‌کردم شب نوزدهم این رمضان که جوشن را خواندم، توی کوچه‌ها مشغول داد زدن باشم!پنجره ماشین پایین بود. گوش‌های علی که بغلم خوابیده بود را می‌گرفتم. با شش‌دانگ صدای پر فریاد می‌کشیدم: «الله اکبر». بشری و محمد پرچم‌های ایران را تکان می‌دادند. همسرم فاصله‌مان را با ماشین جلویی کاروان حفظ می‌کرد. انعکاس صدایم را دوست داشتم. می‌خورد به فضای خالی کوچه، درها، پنجره‌ها، به آدم‌هایی که از پشت پرده‌ها سرک می‌کشیدند و توی بالکن‌ها می‌آمدند. با هربار الله اکبر گفتن حس می‌کردم چرک‌ و‌ شرکی از وجودم کنده می‌شود. همین باعث شد دلم بخواهد کوچه‌ی بعدی بلندتر نام بلند خدا را فریاد بزنم. کاروان خودرویی توی کوچه‌هایی می‌گشت که در آن بزرگ شده بودم. امشب هفت‌حوض نرفتیم. ربطی به ابر دوده‌ای و باران اسیدی داشت؟ نمی‌دانم.
شب هفت پدر تمام شده بود. انگار پایان سوگواری و آغاز خونخواهی رسیده باشد، دیگر ایستادن دور حوض‌های میدان آرامم نمی‌کرد. وانتی که بلندگو داشت توی کوچه‌ها چیزی پخش نمی‌کرد. بیانیه می‌خواند با درآمدِ «ملت قهرمان ایران...»، بعد یکبار از جنایت جنگی هدف قراردادنِ انبارهای نفتی ایران می‌گفت، دفعه بعد از دو مرحله‌ای بودن حمله به مدرسه میناب. بعد از بیانیه «الله اکبر» می‌گفت و ما سرنشینان ماشین‌ها به دنبالش. از تمام خاطرات کودکی‌ام لابه‌لای کوچه‌ها گذشتم. این مغازه نجاری همان بود که بی‌مقدمه رفتم داخلش و از مرد نجار خواستم به پسری که دنبالم کرده تشر بزند. از کلاس زبان که برمی‌گشتم آنقدر شال گردن را بالا کشیده بودم، که این جوب را ندیدم و‌ افتادم توش. اینجا خانه زینب بود، یکی‌ از آن هفت خواهر دبیرستان‌مان. حس می‌کردم سمانه‌هایی را می‌بینم که جای جای محله ایستاده‌اند و سمانه‌ای که دارد فریاد بزرگتر شدن سر می‌دهد را تماشا می‌کنند.توی کوچه‌ی مظاهری از یک خانه بی‌پرده جوانی سرش را بیرون آورد و داد زد «***************!» زنی که تیشرت گشاد زردی تنش بود یقه‌اش را از پشت کشید و پنجره را بست.فکر کردم دیکتاتور دنیای اینترنشنالی‌اش که هفت روز است دیگر نیست، خب بعدش؟ انقلاب کردن را تا همینجا بلد بودی مرد؟! کاروان جلوتر رفت و پیرزن ویلچری را توی بالکن خانه بعدی دیدم. دست‌هایش را برده بود تا آسمان و با ما «مرگ بر آمریکا» می‌گفت. انگار هم دارد دعا می‌کند، هم دست‌های برافراشته‌اش علامت پیروزی است. مرد جوانی سر کوچه دست گذاشت روی سینه و به همسرم عرض ارادت کرد.
افتادیم توی خلوتی خیابان‌های پشت دانشگاه. صدای بلندم مثل اسبی که پیام مهمی را می‌برد، فضای سکوت تاریک را می‌شکافت و الله اکبرم از کاروان جلوتر می‌زد. دلم می‌خواست صدایم تا ته دنیا برود. این تنها شب نوزدهم رمضان عمرم بود که دوست داشتم نه تقدیر خودم، که تقدیر همه دنیا را عوض کنم. شاید حقیقت شب‌های قدر همین باشد.#سمانه_بهگام#دفاع_مقدس_سوم#جان_و_جهان#مدار_مادران_انقلابی#تقدیر_جهاندر جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩💠 کانال ما در بله:https://ble.ir/janojahan💠کانال ما در ایتا:https://eitaa.com/janojahanmadaraneh
12:08 - 20 اسفند 1404

2 واکنش
8731 بازدید