خداحافظ ای پناه خستگی‌های وطن ...

ای ایرانی‌ترین مرد ایران! امروز صحن و سرای مصلی تهران همانجا که شما تکبیره‌الاحرام نمازهایمان را می‌گفتید تا که آرام بگیریم، دل‌های شکسته‌ آمده‌اند نماز بخوانند تا از وحشت دنیای بی‌شما، جان بگیرند.
خبرگزاری فارس_ اراک| ای ایرانی‌ترین مرد ایران! نمی‌دانم چطور می‌توان باور کرد که دیگر نیستی، با خودم می‌گویم شاید این یک خوابِ طولانی باشد؛ شاید فردا صبح، وقتی چشم باز می‌کنم، باز هم آن لبخند همیشگی را از پشت قابِ تلویزیون ببینم که می‌گویی: «آرام باشد...»اما امروز، شبکه‌های تلویزیون را هرچه بالا و پایین می‌کنم، فقط تصویرِ خالیِ جایگاهت را می‌بینم. جایی که روزگاری با یک اشاره‌ات، دل‌های میلیونی آرام می‌گرفت.امروز در صحن و سرای مصلی امام تهران همانجا که شما تکبیره‌الاحرام نمازهایمان را می‌گفتید تا که آرام بگیریم، میعادگاه دل‌های شکسته‌ای است که آمده‌اند نماز بخوانند تا از وحشت دنیای بی‌شما، جان بگیرند.رهبر عزیزتر از جانم که شانه‌هایت پناه خستگی‌های وطن بود، به راستی چه طور می‌شود برای کسی که قامتش را با کوه قیاس می‌کردیم، واژه «رفت» را به کار برد، واژه‌ها کوچکند، خیابان‌ها کوچکند، حتی این جمعیت میلیونی که امروز نفس‌هایشان را نذر تو کرده‌اند، در برابر آنچه از دست داده‌اند، کوچکند! دست‌های میلیونی در فضای مصلی تهران بلند است، نه برای دعا که برای اینکه شاید باد رد نگاه مهربانت را کف دستشان بچسباند، این نفس‌های میلیونی یک چیز مشترک دارند؛ یک فقدانِ بزرگ، یک جای خالیِ بی‌بدیل.کاش می‌شد تمام این دلتنگی‌ها را نوشت؛ اما کلمات، چه قدر ناتوانند مقابل آنچه می‌گذرد، دلم می‌خواهد فریاد بزنم که چرا؟ چرا تو باید بروی و ما اینجا بمانیم با تمام این حرف‌های ناگفته؟دلم می‌خواهد بدوم به سمت تابوتت و بگویم: «آقا جان! هنوز خیلی از حرف‌ها را نگفته‌ای، هنوز خیلی از راه‌ها را نرفته‌ای، هنوز دل‌های ما، به اندازه تمام عمرمان، نیاز به نگاهِ پر مهرِ تو دارند...»
همه ما امروز، در میان این جمعیتِ میلیونی، غریب‌ترینیم، غریب با خاطره‌ای که هرگز تکرار نمی‌شود؛ غریب با دستی که دیگر برای سلام بالا نمی‌رود؛ غریب با صدایی که در دلِ شب، دیگر نویدِ صبح نمی‌دهد... حالا تو رفتی و ما مانده‌ایم با این پیمانِ سنگین.ما مانده‌ایم با راهی که تو روشن کردی و باید تا انتهایش برویم؛ حتی اگر پاهایمان بلرزد، حتی اگر چشم‌هایمان از اشک، راه را نبینند. راستی ای ایرانی‌ترین مرد ایران چطور می‌شود دل‌های این ملت را آرام کرد، تو پناهی بودی که تنهاییِ یک ملت را گرم می‌کردی!نفس‌ها به شماره افتاده و دلها، یک‌صدا ضجه می‌زنند. کاش می‌توانستم مثل همیشه، آخرین نگاهت را با چشمان خودم می‌گرفتم؛ اما شاید بهتر باشد که ندیدم؛ شاید بهتر باشد که همیشه در خیال من، آن لبخندِ همیشگی، پابرجا باشد.رفتی و با رفتنت، داغی بر دل نشست که نه فراموش می‌شود، نه کهنه.هرچه از این روزها بگذرد، سوزشِ تازه‌ترش را در اعماق وجودمان خواهیم یافت.تو رفتی و این ملت به یاد حضورِ گرمت اکنون در بغضِ حنجره‌ها، ترانه «قسم به خونِ رهبرِ شهید» را زمزمه می‌کند.میدانی؟ دلم میخواهد باور کنم که این بار هم، یکی از همان روزهای سختِ گذشته‌ای است که با یک پیامِ کوتاهِ صبر، آرام‌مان میکردی. آقا جان!دلم میخواهد بگویم که این خداحافظی، فقط برای امروز نیست؛این خداحافظی، یک عهدِ همیشگی ست،عهدی که می‌گوید: «ما تا ظهور، بر سر پیمانِ تو میمانیم، حتی اگر تو نباشی...»
رفتی، اما یادت، فریادِ همیشگیِ این ملتِ بیدار خواهد ماند.رفتی، اما نامت، بر بلندایِ تاریخ خواهد درخشید.و ما، همچنان در حسرتِ لبخندت، برایت گریه خواهیم کرد؛همانقدر که دلمان طاقت دارد،و در دلِ این خیابان‌های خالی از حضورِ تو،با همان چشمانِ گریان و دل‌هایِ سوخته،تا ابد، پشتِ سرِ علمِ افتخارت، راه خواهیم رفت...#رهبر_شهید#مصلی_تهران#تشییع
10:25 - 13 تیر 1405
استان ها
مرکزی

2 بازنشر1 واکنش
10٫1k بازدید