25 اردیبهشت 1405
در یک شب سرد زمستانی پادشاهی درحال بازگشت به قصر بود و در دروازه ورودی نگهبان پیری را دید که دارد از سرما میلرزد پادشاه احوال او را پرسید و گفت چگونه این همه مدت در این هوا نگهبانی میدهی گفت عادت کردم قربانسپس پادشاه گفت وقتی به قصر برگشتم دستور میدهم برایت لباس گرم بیاورندپادشاه وارد قصر شد و آن
حالا هم وعده سس های خرسی چاهزاده ، چاکران و سگانش رو یکی یکی داره نابود میکنه.
13:51 - 25 اردیبهشت 1405