روایت یک زندگی عاشقانه تا شهادت شهید آخوندی

روایت همسر شهید حسین آخوندی، تصویری روشن از زندگی یک رزمنده در قامت همسر و پدر است؛ مردی که در کنار مسئولیت‌های نظامی، با مهربانی و تعهد در خانواده حضور داشت و در نهایت، در مسیر دفاع از کشور به شهادت رسید.
خبرگزاری فارس- خراسان جنوبی، در میان روایت‌های ماندگار از روزهای سخت جنگ، آنچه بیش از هر چیز در ذهن و دل مخاطب می‌نشیند، صدای خانواده‌هایی است که عزیزترین دارایی خود را در راه باور و ایمان تقدیم کرده‌اند. همسر شهید حسین آخوندی» یکی از همین صداهاست؛ زنی که روایتش فقط شرح یک فقدان نیست، بلکه حکایت یک زندگی مشترک سرشار از محبت، ایمان، مسئولیت‌پذیری و در نهایت، وداعی است که رنگ جاودانگی به خود گرفته است. در این گفت‌وگوی تفصیلی، تلاش شده است تا با نگاهی عمیق‌تر، ابعاد مختلف زندگی این شهید از زبان همسرش بازخوانی شود؛ از نخستین آشنایی تا آخرین بدرقه، و از خاطرات ساده روزمره تا سنگینی نبودن او در خانه.فارس: لطفاً از نحوه آشنایی‌تان با شهید و شکل‌گیری این پیوند بگویید.همسر شهید آخوندی: ایشان پسر دایی من بودند و از قبل یک شناخت خانوادگی وجود داشت. زمانی که برای خدمت سربازی به این منطقه آمده بودند، در یکی از مرخصی‌ها من را دیده بودند. بعدها تعریف می‌کردند که همان دیدار کوتاه باعث شده بود تصمیمشان جدی شود.پس از آن، به خواستگاری آمدند. خانواده‌ها همدیگر را می‌شناختند و همین موضوع باعث شد روند ازدواج‌مان با آرامش و اطمینان بیشتری پیش برود. در نهایت، با رضایت دو طرف، زندگی مشترک‌مان آغاز شد.فارس: اوایل زندگی مشترک‌تان چگونه گذشت؟همسر شهید آخوندی: اوایل زندگی‌مان مثل بسیاری از زوج‌های جوان با سادگی و صمیمیت همراه بود. امکانات زیادی نداشتیم، اما دل‌هایمان گرم بود. ایشان همیشه تلاش می‌کردند که آرامش در خانه برقرار باشد. حتی در سخت‌ترین شرایط کاری هم وقتی به خانه می‌آمدند، سعی می‌کردند خستگی‌شان را بروز ندهند. برای من همیشه این حس را ایجاد می‌کردند که تکیه‌گاه محکمی دارم.
فارس: چه زمانی وارد مسیر نظامی به‌صورت جدی شدند و واکنش شما چه بود؟همسر شهید آخوندی: از همان ابتدا علاقه زیادی به این مسیر داشتند و این علاقه برایشان فقط یک انتخاب شغلی نبود، بلکه یک باور عمیق بود. یادم هست وقتی برای اولین‌بار جدی‌تر درباره ورودشان به این مسیر صحبت کردند، نگاهشان خیلی متفاوت بود؛ انگار به چیزی فراتر از یک کار معمولی فکر می‌کردند. وقتی تصمیم نهایی را گرفتند، من کاملاً در جریان بودم و حتی پیش از آن هم نشانه‌هایش را در رفتار و حرف‌هایشان می‌دیدم.با توجه به اینکه پدرم هم نظامی است، از نزدیک با سختی‌ها، دوری‌ها و خطرات این مسیر آشنا بودم. می‌دانستم این راه، راه ساده‌ای نیست و هر لحظه ممکن است خانواده را در معرض نگرانی قرار دهد. اما در کنار این شناخت، یک باور درونی هم داشتم؛ اینکه این مسیر، مسیر خدمت است، مسیری که به دفاع از مردم، کشور و ارزش‌ها ختم می‌شود.برای همین نه‌تنها مخالفتی نداشتم، بلکه سعی می‌کردم پشتوانه روحی ایشان باشم. حتی گاهی که خودشان از سختی‌ها می‌گفتند، من بیشتر تشویقشان می‌کردم و می‌گفتم اگر کسی باید در این مسیر باشد، چرا شما نباشید؟ همیشه به ایشان یادآوری می‌کردم که این کار، فقط یک شغل نیست، بلکه یک مسئولیت بزرگ است.در واقع می‌توانم بگویم ما هر دو با هم این مسیر را انتخاب کردیم؛ ایشان در میدان عمل و من در پشت صحنه زندگی. باور داشتم که خدمت در این راه، افتخار است و امروز هم با وجود تمام سختی‌ها، هنوز به همان باور پایبندم.
فارس: آیا هیچ‌وقت از این انتخاب نگران یا پشیمان شدید؟همسر شهید آخوندی: نگرانی همیشه بود، نمی‌شود انکار کرد. مخصوصاً در زمان‌هایی که شرایط منطقه حساس‌تر می‌شد یا خبرهایی از درگیری‌ها به گوش می‌رسید، دلشوره‌ها بیشتر می‌شد. گاهی شب‌ها تا دیر وقت بیدار می‌ماندم، فقط برای اینکه خبری از ایشان برسد یا یک تماس کوتاه داشته باشیم. این نگرانی، بخشی از زندگی ما شده بود.اما با همه این‌ها، هیچ‌وقت پشیمان نشدم. چون از همان ابتدا می‌دانستم این راهی است که ایشان با آگاهی و از روی اعتقاد انتخاب کرده‌اند. مهم‌تر از آن، خودم هم این مسیر را باور داشتم. وقتی انسان بداند عزیزش در راهی قدم گذاشته که هدفش دفاع از مردم و ارزش‌هاست، نگاهش به سختی‌ها متفاوت می‌شود.البته لحظاتی هم بود که دلتنگی و فشار دوری خیلی سنگین می‌شد، به‌خصوص برای بچه‌ها. وقتی می‌دیدم فرزندانم جای خالی پدرشان را حس می‌کنند، قلبم فشرده می‌شد. اما همان‌جا سعی می‌کردم به خودم یادآوری کنم که این سختی‌ها بی‌دلیل نیست.اگر بخواهم صادقانه بگویم، این مسیر هم اشک داشت، هم صبر، هم دلتنگی؛ اما در کنار همه این‌ها، یک حس عمیق از افتخار هم همیشه با ما بود. حسی که باعث می‌شد ادامه بدهیم و بایستیم. برای همین می‌گویم شاید سخت بود، اما واقعاً ارزشش را داشت.فارس: از ویژگی‌های اخلاقی شهید برایمان بیشتر بگویید.همسر شهید آخوندی: ایشان بسیار مهربان، خوش‌اخلاق و صبور بودند. هیچ‌وقت صدایشان را بلند نمی‌کردند. حتی در مواقعی که ممکن بود کسی ناراحتشان کند، با آرامش برخورد می‌کردند. یکی از ویژگی‌های بارزشان این بود که همیشه به دیگران اهمیت می‌دادند. اگر کسی مشکلی داشت، تا جایی که می‌توانستند کمک می‌کردند.
فارس: در خانه و در نقش همسر چگونه بودند؟همسر شهید آخوندی: به‌عنوان همسر، بسیار مسئولیت‌پذیر و قابل اتکا بودند. با وجود سختی‌های کاری و خستگی‌هایی که طبیعتاً با شغلشان همراه بود، هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادند این خستگی وارد فضای خانه شود. وقتی به خانه می‌آمدند، انگار تمام دغدغه‌ها را پشت در جا می‌گذاشتند تا ما در آرامش باشیم.همیشه تلاش می‌کردند شرایط زندگی را برای ما بهتر کنند؛ نه فقط از نظر مادی، بلکه از نظر روحی و عاطفی. به جزئیات توجه داشتند، حال و هوای من را درک می‌کردند و اگر احساس می‌کردند چیزی مرا ناراحت کرده، حتماً پیگیر می‌شدند. همین توجه‌ها باعث می‌شد احساس کنم تنها نیستم.احترام زیادی برای من قائل بودند. در تصمیم‌گیری‌های مهم زندگی، حتماً نظر من را می‌پرسیدند و این حس مشارکت برایم خیلی ارزشمند بود. هیچ‌وقت خودشان را جدا از خانواده نمی‌دیدند؛ ما یک تیم بودیم. حتی در مسائل ساده روزمره هم سعی می‌کردند با محبت و همراهی پیش بروند.از نظر اخلاقی هم بسیار صبور و خوش‌برخورد بودند. اگر اختلاف نظری پیش می‌آمد، با آرامش صحبت می‌کردند و هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادند دلخوری‌ها طولانی شود. در واقع، حضورشان در خانه، یک حس امنیت و آرامش خاصی داشت که حالا نبودنش بیشتر از همیشه حس می‌شود.فارس: در نقش پدر چطور؟ رابطه‌شان با فرزندان چگونه بود؟همسر شهید آخوندی: رابطه بسیار عاطفی و نزدیکی با بچه‌ها داشتند. هر وقت در خانه بودند، تمام توجه‌شان به بچه‌ها بود. با آن‌ها بازی می‌کردند، صحبت می‌کردند و سعی می‌کردند کمبود حضورشان را جبران کنند. به‌خصوص نسبت به دختر کوچکمان علاقه خاصی داشتند. این وابستگی بینشان کاملاً مشهود بود.
فارس: آیا خاطره خاصی از این رابطه پدر و فرزندی دارید؟همسر شهید آخوندی: بله، خاطره زیاد است؛ آن‌قدر که هر کدامشان برای ما یک دنیا ارزش دارد. یکی از صحنه‌هایی که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود، لحظه‌هایی بود که از مأموریت برمی‌گشتند. هنوز در را کامل باز نکرده بودند که بچه‌ها می‌دویدند سمتشان و ایشان هم با همان خستگی، آن‌ها را در آغوش می‌گرفتند؛ انگار تمام خستگی‌هایشان در همان لحظه از بین می‌رفت.خیلی اهل این بودند که وقت باکیفیت با بچه‌ها بگذرانند. گاهی بدون هیچ برنامه قبلی می‌گفتند «آماده شوید برویم بیرون» و بچه‌ها از خوشحالی پر می‌کشیدند. می‌بردشان کوه، پارک یا استخر؛ اما مهم‌تر از مقصد، همان با هم بودن بود. حتی در همان بیرون رفتن‌ها هم سعی می‌کردند به بچه‌ها چیزی یاد بدهند؛ از مسئولیت‌پذیری گرفته تا ساده‌ترین نکات زندگی.یک ویژگی قشنگشان این بود که با بچه‌ها هم‌سطح می‌شدند. یعنی فقط یک پدر دستوردهنده نبودند، بلکه با آن‌ها بازی می‌کردند، می‌خندیدند و دنیای کودکانه‌شان را درک می‌کردند. برای همین هم بچه‌ها خیلی به ایشان وابسته بودند.به‌خصوص دختر کوچکم… رابطه‌شان خیلی خاص بود. وقتی پدرش می‌خواست برود، بهانه می‌گرفت و به ایشان می‌چسبید. ایشان هم با صبر و مهربانی آرامش می‌کرد. حالا هم هنوز وقتی اسم پدرش می‌آید، همان حس دلتنگی در چشمانش دیده می‌شود.این لحظات شاید ساده به نظر برسند، اما برای ما تبدیل به گنجی از خاطرات شده‌اند؛ خاطراتی که حالا جای خالی‌شان را بیشتر از همیشه حس می‌کنیم.
فارس: در جمع‌های خانوادگی چگونه بودند؟همسر شهید آخوندی: خیلی اجتماعی، خوش‌برخورد و گرم بودند؛ از آن آدم‌هایی که وقتی وارد جمع می‌شوند، فضا ناخودآگاه تغییر می‌کند. حضورشان باعث می‌شد جمع جان بگیرد. معمولاً با یک لبخند و شوخی‌های ساده، یخ فضا را می‌شکستند و همه را دور هم جمع می‌کردند.به بزرگ‌ترها احترام خاصی می‌گذاشتند و در عین حال، با کوچک‌ترها خیلی صمیمی بودند. به‌خصوص بچه‌های فامیل را خیلی دوست داشتند. همیشه برایشان وقت می‌گذاشتند، با آن‌ها بازی می‌کردند یا سر صحبت را باز می‌کردند تا احساس راحتی کنند. طوری رفتار می‌کردند که هیچ‌کس در جمع احساس غریبی نکند.یکی از ویژگی‌های قشنگشان این بود که حواسشان به همه بود؛ اگر می‌دیدند کسی ساکت است یا گوشه‌ای نشسته، حتماً سراغش می‌رفتند و او را وارد جمع می‌کردند. همین روحیه باعث شده بود همه دوستشان داشته باشند و منتظر حضورشان در دورهمی‌ها باشند.حتی بعد از رفتنشان، خیلی‌ها وقتی دور هم جمع می‌شویم، از نبودشان حرف می‌زنند و می‌گویند جای خالی‌شان کاملاً حس می‌شود. واقعاً هم همین‌طور است؛ چون ایشان فقط یک عضو خانواده نبودند، بلکه روح آن جمع بودند.فارس: از روزهای نزدیک به اعزام آخرشان برایمان بگویید.همسر شهید آخوندی: در روزهای آخر، حال و هوایشان کمی متفاوت بود. آرام‌تر شده بودند. بیشتر به بچه‌ها توجه می‌کردند. انگار می‌خواستند زمان بیشتری را با ما بگذرانند. البته چیزی نمی‌گفتند، اما این تغییر را حس می‌کردم.
فارس: آخرین گفت‌وگویتان با ایشان چه بود؟همسر شهید آخوندی: آخرین گفت‌وگوی ما، برخلاف همیشه، حال و هوای خاصی داشت. بیشتر از هر زمان دیگری درباره بچه‌ها صحبت می‌کردند؛ درباره آینده‌شان، درس‌شان، تربیت‌شان. انگار دلشان می‌خواست همه چیز را با دقت بیشتری بگویند و خیالش از بابت آن‌ها راحت شود.چند بار تأکید کردند که مراقب بچه‌ها باشم و اگر روزی اتفاقی افتاد، محکم بمانم. حتی گفتند که «تو قوی هستی و از پس همه چیز برمی‌آیی.» این جمله را شاید قبلاً هم گفته بودند، اما آن روز لحنشان فرق داشت؛ آرام‌تر، جدی‌تر و عمیق‌تر.من اما مثل همیشه نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم این هم یکی از همان خداحافظی‌های معمول قبل از مأموریت است. سعی می‌کردم فضا را عادی نگه دارم و حتی گفتم «مثل همیشه زود برمی‌گردی.» نمی‌خواستم ذهنم به سمت چیز دیگری برود.الان که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌بینم حرف‌هایشان رنگ دیگری داشت؛ انگار دلشان می‌دانست که این بار فرق دارد. اما من آن موقع متوجه نشدم. آن گفت‌وگو برای من تبدیل به یکی از ماندگارترین خاطرات شده؛ حرف‌هایی که ساده به نظر می‌رسید، اما حالا برایم پر از معناست.فارس: لحظه بدرقه چگونه گذشت؟همسر شهید آخوندی: مثل همیشه، ایشان را از زیر قرآن رد کردیم. این کار برایمان یک رسم شده بود. من و بچه‌ها دورشان حلقه زده بودیم. نگاهشان با همیشه فرق داشت؛ عمیق‌تر و آرام‌تر. با بچه‌ها خداحافظی کردند و رفتند. آن لحظه هیچ‌کدام از ما فکر نمی‌کردیم این آخرین دیدار باشد.
فارس: از روزی که خبر را شنیدید، بیشتر برایمان بگویید.همسر شهید آخوندی: صبح روز عید بود. برادرم، پدر و مادرم و خواهرم به خانه ما آمدند. از همان ابتدا حس کردم اتفاقی افتاده. بعد از کمی صحبت، گفتند که حسین زخمی شده است. اما من باور نکردم. در آن شرایط جنگی، هر لحظه منتظر چنین خبری بودیم، اما وقتی واقعاً گفته شد، نمی‌توانستم بپذیرم. اصرار داشتم حقیقت را بگویند.فارس: چه زمانی مطمئن شدید که ایشان به شهادت رسیده‌اند؟همسر شهید آخوندی: وقتی دیدم پاسخ‌ها مبهم است و هیچ‌کس حاضر نیست مستقیم جواب بدهد، نگرانی‌ام چند برابر شد. از نگاه‌ها و سکوتشان می‌شد فهمید که چیزی را پنهان می‌کنند. هر چه بیشتر اصرار می‌کردم، بیشتر طفره می‌رفتند و همین موضوع دلم را آشوب‌تر می‌کرد. در آن لحظات، انگار قلبم زودتر از زبانشان حقیقت را فهمیده بود.بالاخره وقتی حقیقت را گفتند، آن لحظه برایم خیلی سنگین بود؛ انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شد. نه صدایی می‌شنیدم، نه چیزی را درست می‌دیدم. فقط یک حس خالی شدن عجیب… انگار همه دنیا روی سرم خراب شد. باورش سخت بود که دیگر برنمی‌گردد، که دیگر آن در خانه به رویش باز نمی‌شود.اما در دل همان شوک و درد، یک حس دیگری هم بود؛ حسی که شاید فقط کسانی که در چنین موقعیتی قرار گرفته‌اند، درکش کنند. یک حس عمیق از افتخار. اینکه او در راهی رفت که همیشه به آن اعتقاد داشت، در مسیری که خودش انتخاب کرده بود. این حس، هرچند نمی‌تواند جای خالی‌اش را پر کند، اما به من توان داد که روی پا بمانم.آن لحظه، ترکیبی از بغض، ناباوری، دلتنگی و افتخار بود؛ لحظه‌ای که زندگی‌ام را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرد.
فارس: از مراسم تدفین و وداع آخر بگویید.همسر شهید آخوندی: در مراسم تدفین، آخرین خداحافظی ما رقم خورد. همراه با بچه‌ها کنار پیکرشان بودیم. لحظه بسیار سختی بود. وقتی ایشان را به خاک سپردیم، تازه باورم شد که دیگر برنمی‌گردند. آن وداع، آخرین دیدار ما بود؛ دیداری که ادامه‌اش به قیامت موکول شد.فارس: اگر بخواهید شهید را در یک جمله توصیف کنید، چه می‌گویید؟همسر شهید آخوندی: انسانی مهربان، باایمان و مسئولیت‌پذیر که زندگی‌اش را در راه دفاع از ارزش‌ها فدا کرد.فارس: چه پیامی برای مردم، به‌ویژه نسل جوان دارید؟همسر شهید آخوندی: قدر آرامش و امنیتی که دارند را بدانند. این امنیت به‌راحتی به دست نیامده. همچنین قدر خانواده‌هایشان را بدانند و لحظاتی که در کنار هم هستند را از دست ندهند.#شهید_آخوندی #بیرجند #جنگ
16:56 - 12 اردیبهشت 1405

0 بازدید