آرام گرفتن کوه صبر و غیرت در پناهگاه بزرگ ایران

این پیکر، هم زخم بر جان دارد و هم غبار سفر کربلا بر شانه. این تن، سال‌ها میان ضریح و دعا، میان اشک و ارادت، میان مردم و حرم، قامت کشیده بود و اکنون سزاوار آن است خاک نیز با حرمت، او را در بر گیرد، به خاک سپرده شد و خاک را هم به امانت به ما سپرد.
تدفین به پایان رسید و زمین، امانتی گران را در آغوش کشید. پیکری کفن‌پوش، خسته از راهی دراز، زخمی از روزگار و خاموش از هیاهوی جهان را از تابوت برگرفتند و به خاک سپردند. اما آنچه به خاک رفت، تنها یک تن نبود؛ در دارالذکر، کوهی از صبوری، هیبتی از خدمت و عمری ایستادگی را به زمین سپردند. گویی خاک نیز در پذیرش او درنگ داشت؛ گویی این قامت، برای ماندن ساخته شده بود نه برای رفتن. گویی مرگ، در برابر این نام، اندکی شرمگین بود.آهسته‌تر... آهسته‌تر به خاکش بسپارید این تن، تنها خسته‌ شهادت نیست، خسته‌ سال‌ها سوختن و ساختن است؛ این پیکر، هم زخم بر جان دارد و هم غبار سفر کربلا بر شانه. این تن، سال‌ها میان ضریح و دعا، میان اشک و ارادت، میان مردم و حرم، قامت کشیده بود و اکنون سزاوار آن است که خاک نیز با حرمت، او را در بر گیرد.او را به خاک بسپارید و به همه بگویید: این مرد، پس از سی‌وشش سال حکمرانی، از این جهان برای خویش نه گنجینه‌ای برداشت، نه خزانه‌ای اندوخت، نه چمدانی از جواهر بست و نه ملک و مکنتی برای خود کنار گذاشت. دستاورد او از آن همه سال قدرت، نه زر بود و نه زیور، نه کاخ بود و نه ثروت؛ سهم او از همه‌ این سال‌ها، تنها یک متر خاک از همین وطن بود. همان خاکی که عمری نگهبانش بود، همان وطنی که سال‌ها برای امنیت و عزتش ایستاد، و همان سرزمینی که اکنون، پس از دهه‌ها پاسبانی، اندک‌جایی از آغوش خود را با افتخار به او بخشیده است.بر گلدسته‌های بلند حرم، نقاره بزنید؛ در صحن‌ها و رواق‌ها ندا در دهید؛ در همه‌ آستان‌ها جار بزنید که رئیس خادمان حرم، دیگر به کشیک نخواهد ایستاد. بگویید آن‌که سال‌ها با لباس خدمت زیست اینک جامه‌ی خاک پوشیده است.
نامش را از دفتر کشیک‌ها خط بزنید، اما از حافظه‌ حرم هرگز. ردّ قدم‌های او را از سنگفرش صحن زدوده نخواهد شد. عطر حضورش را از رواق‌ها ادامه خواهد یافت. آن دستی که عمری به ادب بر سینه می‌نشست و آن چشمی که با شنیدن نام سیدالشهدا علیه السلام می‌گریست، چگونه از خاطر این آستان خواهد رفت؟ لباس خادمی‌اش را که برای او از هر نشان و مقامی عزیزتر بود، به احترام کنار بگذارید؛ همان جامه‌ای که بوی ارادت می‌داد، بوی اشک، بوی خدمت، بوی شب‌های خلوت حرم و از او عذر بخواهید...از او عذر بخواهید که این بار، برخلاف همه‌ سفرهای پیشین، نشد ضریح را بگشاییم و بگذاریم با اشک خویش، غبار از آستان محبوب بشوید. نشد که بار دیگر دست بر شبکه‌های ضریح بگذارد و در خلوت عاشقانه‌ی خود، دل از جهان برگیرد. از او عذر بخواهید که سفر آخرش بی‌بازگشت بود و ما درمانده‌تر از آن بودیم که رسم میزبانی را به‌جا آوریم. از او عذر بخواهید که ما هنوز زنده‌ایم؛ هنوز بر این خاک راه می‌رویم، نفس می‌کشیم، نگاه می‌کنیم و تاب می‌آوریم، در حالی که او را به خاک سپرده‌ایم. از او عذر بخواهید که ما ماندیم و او رفت؛ که ما ماندیم با داغی بر سینه، با بغضی در گلو، با شرمی سنگین بر جان. شرم از اینکه قامت مردی چنین، اکنون زیر خروارها خاک آرمیده است و ما هنوز در هیاهوی این جهان ایستاده‌ایم.خاک بر تو گوارا باد؛ای مردِ خسته از خدمت،ای قامتِ خم‌نشده در طوفان،ای خادمِ پیرِ حرم،ای همسفرِ اشک و ارادت،ای آن‌که سهمت از همه‌ دنیا، سرانجام خاک مقدس ایران اسلامی در حرم امام رئوف شد.بیت تازه‌ات مبارک؛و آرامگاه ابدی‌ات، در جوار رحمت خدا و امام رئوف روشن و متبرک باد.
09:22 - 19 تیر 1405

2 بازنشر1 واکنش
29٫9k بازدید