سوختِ غیرت در باکِ نیسان خسته
شمارهاش را از روی پلاکاردِ زردِ پشت یک نیسانِ آبیِ مدلپایین برداشتم؛ پلاکاردی که ادعا میکرد اسبابِ هموطنان آسیبدیده را «رایگان» جابهجا میکند؛ در زمانهای که چرتکهها حرف اول را میزنند، زنگ زدم تا در نقش یک نیازمند، عیارِ این ادعا را بسنجم؛ اما وقتی آهنگ پیشوازِ «ای وطن» در گوشم پیچید فهمیدم قصه چیز دیگری است؛ اینجا معادلات با پول حل نمیشد.
خبرگزاری فارس - استان تهران؛ خیابانهای پرهیاهو، ماشینهای رنگارنگ و آدمهایی که در پیلهی روزمرگیهایشان گم شدهاند؛ این قاب آشنای هر روزهی خیابانهاست. اما گاهی در میان همین هیاهو، یک تصویر، تمام معادلات ذهنیات را به هم میریزد.پشت یک نیسان آبیِ کارکرده که شاید در نگاه اول تنها یک ارابهی فولادی برای حمل بارهای سنگین به نظر برسد، پلاکاردی زرد رنگ میدرخشید: «حمل رایگان اثاثیه و مصالح جهت کمک به هموطنان آسیبدیده در جنگ...» تصمیم گرفتم به عنوان یک خبرنگار، عیار این ادعا را بسنجم. شماره را گرفتم. پیش از آنکه صدای «علی آقا» در گوشم بپیچد، طنین نوای «در روح و جان من میمانی ای وطن...» با صدای محمود کریمی، دیباچهای بود بر کتابِ وطن پرستی صاحب خط.تلفن را که برداشت، صدای گرم و خوشبرخوردش از همان ابتدا نویدبخش بود. خودم را نیازمندِ جابهجایی اثاثیه جا زدم. فاصلهای که مطرح کردم کم نبود؛ از میدان انقلاب تا تهرانسر؛ این در حالی بود که علی آقا در کرج ساکن بود.
بهانه آوردن برای رد کردن این درخواست، آسانترین کار ممکن به نظر میرسید، خصوصاً وقتی با صداقت تمام گفت: «موتور ماشینم ضعیفه و مشکل داره، دارم درستش میکنم.» اما بلافاصله ادامه داد: «هر وقت شما امر کنید، من در خدمتم؛ فردا صبح چطور است؟»برای اطمینان، دوباره پرسیدم: «علی آقا واقعاً کرایه نمیگیری؟» کلامش بوی بارانخوردهی خاکهای اصیل را میداد.جملاتی که به زبان آورد، مثل پولاد آبدیده محکم و مثل حریر، نرم و مهربان بودند: «آقا مگه من مرد نیستم؟ مرده و حرفش... همونطور که گفتم برای جنگزده رایگان... وقتی شرایطشون نیست، چرا بگیرم؟ خدا را شکر ما روزیمان میرسد.»همین چند جمله کافی بود تا نقاب نیازمندی را کنار بگذارم و پرده از نقش خبرنگاریام بردارم. یخِ فاصلههای رسمی آب شد. در لابهلای گپوگفتمان فهمیدم این مرد متواضعِ ساکن البرز، ریشهای در خاکِ اصیلِ قوم کُرد دارد؛ همان دیاری که نام مردمانش از دیرباز با واژهی «غیرت» گرهای کور خورده است.او از روزهایی گفت که آتش جنگ زبانه کشید. میگفت با خود خلوت کرده و پرسیده است: «چه کاری از دست من برمیآید؟» نگاهش به تنها سرمایهاش، همان نیسان مدلپایین افتاده بود و تصمیم گرفته بود همان ارابهی خسته را به «سنگر مهربانی» تبدیل کند.او از روزهایی گفت که بار مصالح را برای زنی که دستتنها بوده به دوش کشیده، کابینت جابهجا کرده و حتی جهیزیهی نوعروسی را به مقصد رسانده است.
تماس پایان یافت، اما صدای او هنوز در گوشم زنگ میزند. صدایی که از پشت فرکانسهای بیجانِ خط تلفن، جان داشت و میتپید؛ صدای ضربانِ قلبی که نه برای خودش، بلکه برای هموطنش میزد.نیسان آبیِ قصهی ما، شاید موتوری خسته و ظاهری غبارگرفته داشته باشد، اما بیشک با سوختِ «عشق و غیرت»، سنگینترین بارهای اندوهِ این سرزمین را به دوش میکشد.در روزگاری که حسابوکتابهای مادی حرف اول را میزنند، علی آقا با نیسان آبیاش، چرتکهی روزگار را به هم ریخته است و شاید همین زیبایی هاست که امید به زندگی را در دل حنگ زنده نگه می دارد.
06:52 - 30 اردیبهشت 1405