سنگ قبری برای یک جفت کفش و یک پلیور آبی
صدای مهیب انفجار که میناب را لرزاند، کنار دل همه مادرهای شجره، دل مادر ماکان هم لرزید. اما نه! شک نداشت طرف حساب جنگ هر که باشد، پسرک ۷ساله او نیست.
گروه زندگی: نهمین روز از زمستان ۹۷ که چشمهایش را به دنیای بیمعرفت باز کرد، پدر و مادر مثل همه مامان و باباها یکدنیا فکر و خیال برایش داشتند. دبستان و دبیرستان که پیشکش، دانشگاه رفتن و دامادی کوچکترینهایش بود.مادر، فکرش را هم نمیکرد بزرگشدن ماکان را نبیند. بگذریم که او بزرگ شد، مثل همه فرشتههای میناب.
شنبه؛نهم اسفندماه
حتماً مثل هر روز با ناز و نوازش مادر از خواب بیدار شده، خودش را برای مهربانی او لوس کرده، دست و صورتش را شسته، لقمه صبحانه را خورده و چایش را سرکشیده است.مثل همه هفتهها مادر لباسهایش را شسته _ بلوز، شلوار و کاپشنی که نمیدانست قرار است نشانهای برای بودنش باشد! _ و توی کولهپشتی اش کنار کتاب و دفترها، خوراکیهای دلخواهش را برای زنگتفریحی پر از شادی و شور گذاشته است؛ برای آغاز هفتهای جدید، برای روز شنبه نهم اسفندماه ۱۴۰۴.
غیرنظامیانی که جرمشان معصومیت است!
صدای مهیب انفجار که میناب را لرزاند، کنار دل همه مادرهای شجره، دل مادر ماکان هم لرزید. اما نه! شک نداشت طرف حساب جنگ هر که باشد، پسرک ۷ساله او نیست. راهی مدرسه شد؛ برای دیدن پسر، برای در آغوش کشیدنش. اصلاً برای آرامکردن دل بیقرار خودش! اما انگار دشمن نامردتر از این حرفها بود!شجره طیبه میناب تلی از خاک شده بود و او باید میان آن همه آجر و سنگ، جگرگوشهاش را پیدا میکرد.خودش را جمعوجور کرد. اگر ماکان اینطور سراسیمه او را میدید نگران میشد. مادر هم که طاقت نداشت آب توی دل آقازادهاش تکان بخورد!
همه چیز خاکستر شده بود!
آوار را زیرورو کردند و هرچه جامانده بود بیرون میکشیدند؛ از بدنهایی بیجان و رنگپریده با دستها و پاهای زخمی گرفتهتا کولههای پر از کتاب، دفتر، مداد و خوراکیهایی که داغ خوردنشان برای همیشه بر جگرها ماند. اما از میان اینهمه، سهم مزار کوچک «ماکان» تنها یک پولیور بود و یک جفت کفش!پایان پیام/#میناب#شجره_طیبه#جنگ #آمریکا #ایران #اسرائیل 15:16 - 31 اردیبهشت 1405