ازدواج دانش آموزی؛ پایان رویاها یا آغاز یک پرواز؟

همه روزهای دانش‌آموزی‌اش یک طرف، اما انگار یک سال آخر برایش حال و هوای دیگری داشت. ۱۷ساله بود که تجربه‌ای شیرین پیش رویش قرار گرفت. «سما جوکار» از روزهای شیرین نامزدی و عقد در هوای دانش‌آموزی می‌گوید.
گروه زندگی: ۱۷ساله بود که در مسیر زندگی، یک دوراهی پیش رویش قرار گرفت؛ درس و ازدواج.اما انگار بزرگ‌تر از آن شده بود که تصمیم‌گیری برایش دشوار باشد. دودو تا چهارتایی کرد و  زیر و بم کار را سنجید. به قول خودش هرچه باشد باید می‌توانست روی شریک زندگی و همراهی‌اش حساب کند. سنگ‌هایشان را با هم وا کندند و از صفر تا صد مسیر را مرور کردند. دست آخر رسید به اینکه این که درس و زندگی کنار هم است و یک راه.

آغاز راهی شیرین اما پر از هیاهو و چالش

در پایان کلاس یازدهم، یعنی در تابستانی که می‌خواستم به کلاس دوازدهم بروم، نامزد کردم. اما ازآنجا که در سال‌ یازدهم، چند نفر از دوستانم ازدواج کرده‌بودند و دیدم که مدرسه برخورد مناسبی با آن‌ها نداشت؛ مثلاً در هفته‌های پایانی اجازه نمی‌دادند سر کلاس‌ها حاضر شوند، تصمیم گرفتم همان ابتدا دبیرستانم را عوض کنم. پیش از آن در دبیرستانی درس می‌خواندم که از سال‌های آغازین برای کنکور و ورود به دانشگاه سنگ تمام می‌گذاشت و بعد که تصمیم به جابه‌جایی گرفتم به مدرسه‌ای رفتم که مطمئن بودم آنجا مشکلی از لحاظ متأهل بودن برایم پیش نمی‌آید، اما بدون شک این تغییر محل تحصیل یک آسیب محسوب می‌شد؛ چرا که مدرسه‌ جدید برای این منظور یعنی درصد بالای قبولی در کنکور کمتر مایه می‌گذاشت.

رازی که باید در سینه می‌ماند

شاید بگویید در مدرسه قبلی‌ که هیچ‌کس از موضوع ازدواج من و این مسائل خبر نداشت، پس می‌توانستم به آن‌ها نگویم و سال آخر را بی دغدغه همانجا بگذرانم اما نه! با این حال احتمال زیادی وجود داشت متوجه شوند. چرا که همه دوستان صمیمی من آنجا بودند؛ همه کسانی که از دبستان تا آن موقع با هم بودیم و نمی‌توانستم به دوستانم نگویم و بالاخره قضیه فاش می‌شد. از طرفی در سنین نوجوانی سعه‌صدر بچه‌ها کمتر است و آن‌قدر صبور نیستند تا رازها و ذوق و شوقشان را توی دل نگه دارند. آن هم رازی به بزرگی اینکه رفیقشان ازدواج کرده باشد!

حامیانی که حضورشان آرامش بخش بود

خلاصه، مدرسه را عوض کردم و به یک مدرسه دولتی رفتم. به نظرم بهترین کار زندگی‌ام را کردم که از آن قفس رهایی یافتم! اصلاً شرایط آن‌گونه نبود که مثلاً پاپیچم شوند  شناسنامه‌ات را بیاور تا ببینیم ازدواج کرده‌ای یا نه. من و دو نفر از دوستان دیگر که وضعیت مشابهی داشتیم، به طور اتفاقی همدیگر را در آن مدرسه دیدیم و فقط خودمان سه نفر می‌دانستیم که مجرد نیستیم و هیچ‌کس دیگر در مدرسه خبر نداشت. واقعاً همه چیز بسیار خوب پیش می‌رفت؛ کسی کاری به کارمان نداشت. فقط وقتی برای یک اردوی چندروزه راهی سفر شدیم، مجبور شدم به معلم پرورشی بگویم که اجازه دهند من تلفن همراه با خودم ببرم. خدا را شکر ایشان هم بدون هیچ مسئله‌ای موافقت کردند. اصلاً هم هیچ برخورد خاصی نداشتند که مرا دعوا کنند یا بگویند چرا این کار را کردی. بسیار طبیعی برخورد کردند،حتی تشویقم کردند و به من تبریک گفتند و از من و دوستانم حمایت هم می‌کردند و این راز تا پایان سال بین خودمان باقی ماند. به نظر من اگر بچه‌ها در مدارس تشویق به ازدواج شوند، گرفتار روابط نادرست نخواهند شد. پس به هم سن و سالانم توصیه می‌کنم ازدواج کنند و درسشان را هم بخوانند.

از کتابخانه تا جهیزیه

سما کنار درس و کار، به امور منزل هم رسیدگی می‌کند و درعین‌حال، روزمرگی‌ها، رفت‌وآمدهای دوران تأهل و رویدادهای تلخ و شیرینش روزبه‌روز او را پخته‌تر می‌کند.او می‌گوید:«بعضی‌ها فکر می‌کنند ازدواج در این سن یعنی پایان درس و رؤیاها، ولی برای من این طور نبود. من عروسی‌ام را دقیقاً یک هفته بعد از امتحانات ترم برنامه‌ریزی کرده بودم اما با تعویق امتحانات به دلیل یک اتفاق ملی، مجبور شدم یک روز قبل از عروسی در جلسه امتحان حاضر شوم! در همان روزها، هم برای کنکور درس می‌خواندم، هم جهیزیه می‌چیدم. صبح‌ها ساعت ۷ به کتابخانه می‌رفتم و عصرها بازمی‌گشتم. مادرم در خریدها و کارهای منزل کمکم می‌کرد و من توانستم بین درس و زندگی جدیدم تعادل برقرار کنم.»

همسرم، بزرگترین حامی من

البته به همسر و حمایت او هم‌ بستگی دارد. کسانی هستند که نمی‌خواهند خانم ادامه تحصیل دهد و یا سر کار برود و معمولاً  همان اول همه حرف‌ها را می‌زنند.در مورد زندگی خودم، همسرم هیچ‌وقت نمی‌گوید:«دیگر بس است؛ درس‌خواندن را رها کن.» برعکس، همیشه مرا تشویق می‌کند. حتی وقتی برای تدریس خصوصی به دانش‌آموزان دبستانی می‌روم، یا وقتی پیشنهاد کارآموزی در چند شرکت دانش‌بنیان به من داده شد، او اولین کسی بود که گفت:«برو و فرصت را از دست نده.» برایش مهم نیست اگر بعضی شب‌ها شام ساده‌ای بخوریم؛ مهم این است که هر دو با هم باشیم و همدیگر را درک کنیم.

چرا ازدواج در نوجوانی؟

بانوی جوان می گوید بعضی ها می پرسند:«چرا این قدر زود؟»من فکر می‌کنم ازدواج در سنین پایین و چه بسا روزهای دانش‌آموزی اگر با حمایت و درک همراه باشد، می‌تواند یک موهبت باشد. من خودم را درگیر رابطه‌های بی ثمر و گذرا نکرده‌ام و حالا یک شریک واقعی دارم که مرا درک و همراهی می‌کند. ازدواج برای من به معنای تمام‌کردن درس و تحصیل نیست؛ برعکس، انگیزه‌ام برای موفقیت بیشتر شده‌است. می‌خواهم در آینده مادری موفق و جوان باشم.»

آرزویی به بزرگی داشتن یک شریک امن

امروز و در آستانه ۲۰ سالگی دخترک جوان هم کدبانویی خانه‌دار است و هم دانشجوی موفق کامپیوتر. تدریس خصوصی هم حرفه‌ تفننی و چه‌بسا تخصصی اوست که هم سرش را گرم می‌کند و هم تجربه‌اش را افزون، چرا که او معتقد است ازدواج و مسئولیت خطیر همسرداری و مادری هرگز نمی‌تواند مانع حضور یک بانو در اجتماع و پیشرفت علمی و اجتماعی‌اش باشد بلکه رشد در عرصه‌های مختلف او را همسر و مادری به‌مراتب موفق‌تر خواهد کرد.سما آرزو می‌کند تجربه شیرینش برای همه دختران دبیرستانی تحقق یابد تا با همراهی یک شریک امن و واقعی، در کنار همدیگر مسیر پرفرازونشیب رشد، بندگی و کمال را هموارتر و بی‌خطرتر طی کنند.پایان پیام/#روز_دانش‌آموز#نوجوان#مدرسه#ازدواج_دانش_آموزی #همسری_و_تحصیل #ازدواج_آگاهانه #نوجوان_مسئولیت_پذیر
08:04 - 14 آبان 1404

0 بازدید