شاعر تونسی در جستجوی هویت گمشده خود در خیابان‌های تهران

ریم الوریمی»، شاعر سرشناس تونسی، با قلبی مالامال از عشق به مقاومت و ولایت، راهی تهران شده است. او در این گفتگوی صمیمی از بازیابی عزت پایمال‌شده امت اسلام در شکوه موشک‌های ایرانی و تجربه متفاوتش از الگوی زن مسلمان در خیابان انقلاب می‌گوید.
گروه کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس:زبانش را نمی‌دانم؛ انگار همین بلد نبودن زبان دست و پایم را بسته است. ایستاده‌ام مقابل زنی که از تونس، از آن سوی جغرافیای عرب، خودش را به قلب تلاطم‌های تهران رسانده و من می‌ترسم. می‌ترسم در برابر شکوهِ آن قصیده‌ای که سروده، لکنت بگیرند. اما ناگاه یادم می‌آید چیزی که ما را به هم وصل کرده و زبان مشترک ماست، شعر است و مقاومت. پس قبل از مصاحبه چند باری شعرش را می‌خوانم؛خذُونِي...خُذُونِي أُنْشِدُ فِي شَوَارِعِ طِهْرَان...خُذُونِي لِأَفْرَحَ بِوَخْزَةِ وَجَعِ الطُّغْيَان...خُذُونِي أُنَادِي سُكَّانَ الْجِنَان...خُذُونِي....ریم الوریمی شاعری است که این کلمات را از مقاومت مردم ایران در روزهای جنگ سروده است و در کلمه به کلمه‌اش آرزوی آمدن به ایران را داشت؛ اگرچه پیش از این بارها به ایران سفر کرده بود. دوست داشت در این روزها و شب‌ها کنار مردم ایران در خیابان‌ها باشد و حالا به آرزویش رسیده. روبرویم نشسته‌است؛ پشت سرش تصاویری از جنگ تحمیلی سوم است.لبخند که می‌زند می‌فهمم علاوه بر شعر، ما با قلبمان با هم حرف می‌زنیم. میان ما، مترجم پل می‌زند، اما روح کلمات او زودتر از ترجمه به من می‌رسد.

از گم‌گشتگی تا ستاره‌های ایرانی

با نام خدا شروع می‌کند؛ با صلابتی که در صدایش موج می‌زند.از او می‌پرسم چه حسی داشتی وقتی در خیابان انقلاب قدم زدی؟ وقتی آن تجمعات را دیدی؟ ریم مکثی می‌کند و از یک زخم قدیمی می‌گوید: «باید بگویم حسی که به ملت ایران داشتم، برآمده از چیزی بود که سال‌ها تجربه کرده بودم. از آن دردی که از دیدن زنان فلسطینی و زنان کشورهایی مثل سوریه و لیبی کشیده بودم. من در طول این سنوات، دچار یک گم‌گشتگی هویتی"پ شده بودم؛ آن عزت و حسِ افتخارِ عربیتم را از دست داده بودم. اما وقتی موشک‌های ایرانی را دیدم که چطور دشمن تمام امت اسلام را هدف قرار داد و بر سر آن‌ها فرود آمد...»مترجم این‌ها را می‌گوید و من یاد شعرش می‌افتم. تجسم می‌کنم؛ چه تصویر زیبایی! او در شعرش گفته بود این‌ها ستاره‌اند. خودش ادامه می‌دهد: «این‌ها برای ما ستاره‌هایی هستند که شب را روشن می‌کنند. وقتی این‌ها را دیدم، آن حس افتخار انسانی و عزت اسلامی به من برگشت. ملت ایران در من این حس را زنده کردند. زمانی که آن ابیات را نوشتم، مجموعه‌ای از احساسات خوشحالی، سعادت و افتخار در من جمع شده بود.»ریم نکته‌ای را می‌گوید که نشان می‌دهد چرا اینقدر پرشور سروده است. او به تداوم این شکوه نگاه می‌کند:«بیش از هر چیزی، آن حس خوشحالی از انتخاب رهبری جدید جبهه حق در من بود؛ اینکه پرچم به خلف صالح رهبر معظم انقلاب، به امام سید مجتبی خامنه‌ای رسید. برای من خیلی مهم بود که در خاطره جمعی امت اسلام، نام "خامنه‌ای کبیر" باقی بماند و این مکتب از این اسم جدا نشود. این خوشحالی عمیق بود که باعث شد آن ابیات را بنویسم.»

خُذُونِي أُحَدِّثُ شَارِعَ انْقِلَاب...

این شب‌ها او به تجمعات شبانه رفته است؛از او می‌پرسم چقدر تصوراتش با واقعیت این روزهای پر از تجمعات تهران فرق داشت؟ پاسخ او یک اعتراف بزرگ است: «راستش را بگویم، من از قصد اسم خیابان "انقلاب" را در قصیده‌ام عوض نکردم و به عربی برنگرداندم. خواستم دقیقاً همین اسم فارسی بماند؛ چون همیشه انقلاب را جایی برای بروز شعارهای جبهه حق می‌دانستم. تصویر ذهنی‌ام این بود که باید بیایم در این خیابان و از مردم ایران حمایت کنم، چون فکر می‌کردم ملت ایران به حمایت افرادی مثل من نیاز دارند...»ریم اینجا کمی مکث می‌کند، به چشمانم خیره می‌شود و با لحنی متواضعانه ادامه می‌دهد: «ولی وقتی رسیدم و از نزدیک دیدمشان، آن قدرت و حس استقامتِ بدون پایان را در چشم‌هایشان دیدم... متوجه شدم که آن من هستم که به حمایت آن‌ها احتیاج دارم! آن‌ها باید ما را با این استقامتشان پشتیبانی کنند. امیدوارم بتوانم تصویر ذهنی رسانه‌های غرب را تغییر بدهم؛ چیزی که من اینجا دیدم خیلی عمیق‌تر، محترم‌تر و پاک‌تر از تصورات قبلی‌ام بود. ما در اینجا با روح و قلبمان به هم متصل شدیم. من هیچ ملتی را ندیدم که این‌طور پاک و خالص جانش را کف دستش بگیرد و بگوید ما از مسیری که در آن هستیم نمی‌ترسیم.»

فیزیک آرامش؛ الگوی زن مسلمان

او در میانِ هیاهوی تهران، به دنبال جایگاه زن گشته است. تعبیری که به کار می‌برد، خیره‌کننده است: «خداوند فرمود زن و مرد کنار هم هستند. زن نماد آرامش در خانواده است. اگر بخواهیم به زبان فیزیک بگوییم، مرد مانند آن ذره‌ای است که در وسط مولکول قرار دارد و زن، همان الکترونی است که پیرامون آن ذره را احاطه کرده و انرژی را به درون هر سلول می‌رساند. زن، نماد توازن اجتماعی است.»او با تحسین از نگاه رهبرشهید ایران می‌گوید: «الگوی سوم زن مسلمان؛ زنی فرهیخته، محجبه و دانشمند. این همان پروژه‌ای است که رهبر عظیم‌الشأن انقلاب سال‌ها دنبالش بودند و من امروز در خیابان‌های تهران، این الگو را زیاد می‌بینم.»

خدا نگهدار ماست

به او می‌گویم: «این روزها بودن در ایران کمی ریسکی است. نترسیدی؟»پاسخ ریم، لرزه بر تنِ ترس می‌اندازد: «تا همین دیروز، دوستانم پیام‌های زیادی می‌دادند که سریع‌تر از ایران خارج شو، وضع خطرناک است و هر لحظه ممکن است حمله شود. اما ببین... سربازی که قلب و روحش در درون، با باطل تقابل داشته باشد، یک روز این تقابلش ظهور میدانی پیدا می‌کند. ما همان‌طور که از درون مقابله می‌کنیم، باید در میدان معرکه هم حضورمان را نشان بدهیم؛ حتی اگر به اندازه یک کلمه، یک ساعت حضور یا یک روز مقاومت در کنار ملت ایران باشد. همان‌طور که پیامبر فرمود، ما یک پیکر واحدیم. نمی‌توانم بنشینم و از دور نگاه کنم وقتی می‌توانم بیایم و حمایتم را نشان بدهم.»او با لبخندی که حکایت از تسلیم محض دارد، می‌گوید:«ما یک بار زندگی می‌کنیم و خدا نگهدار ماست. هر چه او بخواهد اتفاق می‌افتد. اما یاری دادن به انسان‌های شریفی مثل ملت ایران وظیفه ماست. در تمام مدتی که جنگ بود، هر روز چک می‌کردم که کی پروازها باز می‌شود تا خودم را به ایران برسانم و میان این ملت باشم.»در آخر، وقتی از او می‌پرسم برای مردم تونس چه سوغاتی می‌برد، از جایگاه ایران می‌گوید: «این اولین بار نیست که من با ایران مواجهم. من سال‌هاست کنار ایران ایستاده‌ام؛ چون اعتقاد دارم علمدارِ جبهه‌ای که در برابر جبهه باطل صهیونی شکل گرفته، ایران است. می‌توان گفت جمهوری اسلامی، مادرِ جبهه حق است. وظیفه من است کنارشان باشم و تبیین کنم تا بقیه هم به این آگاهی برسند.»
سوالات دیگری دارم اما ظاهرا این بانوی شاعر سرش حسابی شلوغ است و افراد زیادی می‌خواهند با هم صحبت شوتو. مصاحبه تمام می‌شود. ریم الوریمی آماده رفتن می‌شود. حالا دیگر نگران زبان نیستم؛ او راست می‌گفت، ما با قلب‌هایمان با هم حرف زدیم. خداحافظی می‌کنیم؛ او به زبان خودش و من به زبان خودم. در حالی که با نگاه بدرقه‌اش می‌کنم، زیر لب ابیات آخرش را مرور می‌کنم:خذونِي لِفَاطِمَةَ الْمَعْصُومَةأَقُولُ لَهَا يَا أُخْتَ الْغَرِيبهَلِ الْفَرَجُ آتٍ؟ هَلِ النَّصْرُ قَرِيب؟خُذُونِي...خُذُونِي وَقُولُوا عَنِّي مَا شِئْتُمْ...قُولُوا جُنِنْتُ...قُولُوا كَفَرْتُ...فَقَدْ نَذَرْتُ حَيَاتِي لِآلِ مُحَمَّد..«مرا نزد فاطمه معصومه ببرید...که به او گویم: ای خواهر غریب...آیا فرج می‌رسد؟ آیا نصرت نزدیک است؟مرا ببرید و هر چه خواهید به من بگویید...بگویید دیوانه‌ام... بگویید کافر شده است...که من زندگی‌ام را یکسره نذرِ آلِ‌محمّد کرده‌ام.»#شعر #شاعر_تونسی #ریم_الوریمی#انقلاب #ایران #جنگ #رهبر_شهید
21:09 - 9 اردیبهشت 1405
فرهنگ
کتاب و ادبیات

3 بازنشر10 واکنش
28٫8 هزار بازدید




2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌رضا پویا‌
@poyan136910 اردیبهشت 1405
گرچه پیکر این وطن زخمی استگرچه غم خنده های کودکانش در دل دارداماآغوش این مادر برای قلب تمام آزادگان جهان بازستزخم میخوریم ، خم میشویماما نمی شکنیمهویت ما در تپش قلب انسان‌های ما نهفته در ندای آزادگی

تصویر نمایه‌ی ‌فرزند جنوب‌
@user17774963902110 اردیبهشت 1405
در پاسخ به @Haniehalinejad
این بانو اگرچه سنی مذهب و البته هیچ اشکالی هم نداره و سنیها برادران عزیز ما هستند ولی باید عرض کنم ایشان از خیلی از شیعه ها شیعه تره و ای کاش فارسنیوز عزیز کمی تعصب میزاشت کنار و سرود ایشان که با همین شعر ساخته شده البته با اهنگ هست رو میزاشت خیلی خوب میشد