حاشیهنگاری رزمایش دختران جان فدا، همعهدی دخترانه با مام وطن
در آستانه روز دختر، پایتخت شاهد رزمایشی بود که در آن ظرافت زنانه با صلابتِ آهن گره خورد.
گروه فرهنگ: همیشه وقتی سخن از جنگ، نبرد و دفاع به میان میآید، ذهنها ناخودآگاه به سمت قابهای آشنا میرود؛ تصویر پسرانی که پوتین بند میکشند و اسلحه به دست، راهی میدان میشوند. اما امروز، در آستانه ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر، تهران شاهد روایت متفاوتی است. امروز میدان، صاحبخانههای جدیدی دارد؛ دخترانی که آمدهاند تا ثابت کنند مفهوم «جانفدا بودن» جنسیت نمیشناسد و این خاک، میراثداران رشیدی دارد که گیسوانشان را زیر بیرق وطن جمع کردهاند.هنوز به محل اصلی رزمایش نرسیدهایم. پایتخت دوباره به روزهای پرجنبوجوش و شلوغ خود بازگشته. وجه اشتراک اکثر خودروهایی که از کنارمان میگذرند، پرچم سهرنگ ایران است که با وزش باد، گویی به تمام شهر خوشآمد میگوید.این پرچمها، درست مثل «تم» امروزِ دختران رزمایش است. اینجا که بایستی و به چهرهها خیره شوی، متوجه میشوی که کلیشهها رنگ باختهاند. در این اجتماع بزرگ، نه نوع حجاب ملاک است و نه شباهتهای ظاهری؛ اینجا «حبّ وطن» تنها زبان مشترکی است که همه با آن سخن میگویند. رادیوی ماشین، صدای محمود کریمی را پخش میکند و میخواند: «در روح و جان من میمانی ای وطن...»به قلب جمعیت که میرسیم، قابها تغییر میکنند. اینجا نظمِ آهنینی حاکم است که با ظرافت دخترانه در هم آمیخته. دخترانی از سنین مختلف، با صلابتی که شاید در نگاه اول باورکردنی نباشد، لباس رزم بر تن کردهاند. برخی اسلحه به دست دارند و با نگاهی مقتدرانه به افق خیره شدهاند.
ضربه فنیِ دشمن با چاشنیِ غیرتِ دخترانه
در میان هیاهوی شعارها و همهمه جمعیت، نگاهم روی چهرهای متوقف میشود که با لباس سپیدِ کاراته، در میان یونیفرمهای نظامی ایستاده است. نامش «فریبا زارعی» است؛ مربی و بازیکنی که حالا زمین مسابقه را به سنگر خیابان پیوند زده است. او که انگار تمام این روزهای پرالتهاب را در کف میدان گذرانده، با صدایی که از ارادهای پولادین حکایت دارد، میگوید: «از همان اولین روزهایی که خبر شهادت رهبرمان آمد و سایه جنگ بر سر ایران سنگینی کرد، ما کف خیابان بودیم. آمدیم تا ثابت کنیم پشت این وطن و پشت رهبری ایستادهایم. ما ادامهدهنده راه همان رهبر شهید و سرباز رهبر جدیدمان هستیم.»فریبا در حالی که به جمع دخترانِ حاضر اشاره میکند، پیام روشنی برای بدخواهان دارد: «آمریکا، اسرائیل و هر کسی که چشم طمع به این خاک دارد، باید بداند که ما دختران ایرانی بسیار قوی هستیم. ما آیندهسازان این کشوریم و مادرانِ فردا؛ همانهایی که قرار است سربازان امام زمان (عج) را در دامن خود پرورش دهند.»از او درباره حضورش با لباس ورزشی در این رزمایش میپرسم. لبخندی میزند و با اطمینان میگوید: «ما کاراتهکا ها همیشه در زمین مسابقه مبارزه میکنیم، اما امروز با این لباس رزمی آمدیم تا نشان دهیم از هر زمان دیگری قویتر و آمادهتریم. فرقی نمیکند چه لباسی بر تن داشته باشیم، میدانِ دفاع که باشد، ما همیشه آمادهایم.»
وقتی صحبت به دخترانِ پرکشیده مدرسه «میناب» در جنگ اخیر میرسد، لحنِ فریبا تغییر میکند. بغضی پنهان در صدایش میدود، اما اجازه نمیدهد لرزهای به کلامش بیفتد: «وقتی آن دختران معصوم و پاک را آنطور مظلومانه از ما گرفتند، قلب هر انسانی به درد آمد. آنها راه حضرت رقیه (س) را رفتند و ما امروز اینجا ایستادهایم تا راه حضرت زینب (س) را ادامه دهیم؛ استوار، مقاوم و رو به جلو برای دینمان، اسلاممان و ایرانمان. برای اینها، جانفشانی کمترین کار است.»صحبتهایمان که تمام میشود، فریبا به میان شاگردان و دوستانش برمیگردد. حالا وقت ثبت یک قاب ماندگار است؛ یک عکس دستهجمعی از دخترانی که لبخندشان نوید زندگی است و مشتهای گرهکردهشان، ضمانتِ امنیت.
سلام نظامی بانوی سالخورده
در میانه میدان، طنین شعارها رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. اینبار واژههای حماسی نه با زمختی، که با ظرافتی دخترانه در هوا منتشر میشوند و انگار همین تضاد میان «زنانگی» و «صلابت»، زیباییِ نبرد را دوچندان کرده است. اما این قابِ حماسی، تنها متعلق به نوجوانان و جوانان نیست. در لایههای مختلف جمعیت، چهرههایی به چشم میخورند که شیارهای روی پیشانیشان، حکایت از تجربهای دیرین دارد.کمی آنطرفتر، زنی را میبینم که قامتِ خمیدهاش زیر سنگینی سالها تجربه، هنوز استوار مانده است. ماموران نظامی را که میبیند میایستد و خداقوت میگوید و بعد سلام نظامی میدهد. پرچمی را چنان با عشق در دست فشرده که گویی عزیزترین دارایی اوست. جلو میروم و به رسم ادب، از سن و سالش میپرسم.ابتدا با خندهای شیرین و رندانه طفره میرود و میگوید: «مگر نمیدانی نباید از خانمها سنشان را پرسید؟»؛ و اینجاست که میفهمم حساسیتهای زنانه حتی در میانه رزمایش و میدان جنگ هم فراموش نمیشوند. اما لحظهای بعد، با زبانی معماگونه میگوید: «۱۴ بهعلاوه ۶۴؛ یعنی ۷۸ سالم است.»به پاهای لرزان اما مصممش نگاه میکنم و میپرسم: «مادر جان! خسته نمیشوید اینهمه مسیر را پیاده میروید؟» با قاطعیتی که انگار از دههها ایستادگی میآید، میگوید: «نه مادر، چه خستگی؟ من در این چهل و چند روزِ اخیر، هر شب در خیابان بودهام. آنقدر میآییم و میرویم تا این اسرائیل و آمریکا نابود شوند.»او از نسلی است که خاطراتش با بوی باروت و طعم پیروزی گره خورده است. با افتخار ادامه میدهد: «اولین "درود بر خمینی" را نسل ما فریاد زد. ما سالهای انقلاب و جنگ را با چشم دیدهایم و حالا هم به میدان آمدهایم تا دوباره به این انقلاب درود بفرستیم.»
او و دخترانِ نوجوانِ دوروبَرش، دو سرِ یک زنجیره ناگسستنی هستند؛ یکی با عصا و دیگری با اسلحه یا لباس رزمی، اما هر دو با یک قلب که برای ایران میتپد. تماشای این زن ۷۸ ساله که هنوز خودش را سربازِ خط مقدم میداند، نشان میدهد که در این سرزمین، نه سن و سال حریفِ اراده میشود و نه تهدیدها حریفِ «حبّ وطن».
پرچمی که پیراهنِ جان شد
هنوز غرق در کلام شیرین و مقتدرانه آن بانوی سالخورده بودم که نگاهم به تصویری گره خورد؛ دختری جوان که گویی خودش را در آغوش پرچم ایران پیچیده بود. لباسش نه یک پارچه معمولی، که قطعهای از بیرق سهرنگ وطن بود که با ظرافت دوخته شده بود. جلو میروم؛ نامش «نرگس» است.وقتی از فلسفه این پوشش خاص میپرسم، با لحنی که آرامش و اشتیاق در آن موج میزند، میگوید: «این پرچم برای من فقط یک نماد نیست؛ این همان قداستی است که بر تابوت شهدا کشیده میشود. من با عشق به شهادت این لباس را دوختم و بر تن کردم تا خودم را در همان موقعیت و همان حالوهوا قرار دهم. هدفم لبیک به همین مسیر است و دعا میکنم سهمی از این عاقبتبخیری داشته باشم.»نرگس نگاه عمیقی به نقش زنان در میدان مبارزه دارد. او معتقد است که حضور در صحنه، همیشه به معنای اسلحه کشیدن در مرزها نیست. او با اشاره به جمعیتی که دورمان حلقه زدهاند، میگوید: «دنیا باید ببیند که وحدت و یکپارچگی ما، بهویژه با حضور پررنگ زنان، قدرتی فراتر از هر سلاح نظامی دارد. این تجمعات، یک درس بزرگ برای تمام ملتهای جهان است؛ درسی که نشان میدهد چگونه میتوان با اتحاد، بر هر دشمنی پیروز شد. مشت محکم بر دهان دشمن، همین حضورِ خودباورانه است. لازم نیست حتماً لبِ مرز باشی؛ همین که اینجا بایستی و خودت را نشان دهی، یعنی در میانه جنگی پیروزمندانه هستی.»
باز هم حماسه با موشک صورتی!
همچنان که در میان جمعیت قدم میزنم و غرق در روایتهای متفاوت اما همسو میشوم، نگاهم روی تصویری غریب و شیرین متوقف میشود. از دور، جمعی از دختران نوجوان را میبینم که چیزی را شبیه به یک موشک بر دوش گرفتهاند. اما این موشک، با تمام موشکهایی که تا به حال دیدهایم متفاوت است؛ ماکتی بزرگ از یک موشک که با سلیقهای کاملاً دخترانه، به رنگ صورتی درآمده است.تماشای این موشک صورتی، ناخودآگاه ذهنم را پرتاب میکند به عقب؛ به کلیپ پربازدیدی که در فضای مجازی دستبهدست میشد. صدای شیرین آن دخترکِ خردسال دوباره در گوشم میپیچد که با سادگی و جدیتی کودکانه خطاب به فرمانده نظامی میگفت: «سیدمجید نقطه زن، با موشک صورتی، تلآویو رو شخم بزن!». حالا آن آرزوی فانتزی و کودکانه، اینجا در دستان این دختران نوجوان تجسم پیدا کرده است؛ ترکیبی ناب از لطافتِ صورتی و قدرتِ بازدارندگی موشک.سراغ دختری میروم که مسئولیت این گروهِ نوجوانِ خلاق را بر عهده دارد. او که از محله «شهرک محلاتی» به همراه دوستانش به رزمایش آمده، با متانت خاصی هدفشان را اینگونه روایت میکند: « با توجه به آن کلیپ معروف و درخواستِ آن دختربچه برای پرتاب موشک صورتی به آسمان، ما این تصمیم را گرفتیم که از این نماد استفاده بکنیم. بچههایمان موشکهای کوچکتر به دست گرفتند و این موشکِ بزرگ را هم به عنوان نماد گروهمان آماده کردیم.»
او با اشاره به روحیه آمادگی در میان همنسلانش، ادامه میدهد: «هدف اصلی ما این بود که بگوییم دختران این سرزمین، حتی با وجود روحیه حساس و لطیف، در دفاع از وطن جدی و مصمم هستند. ما با این حرکت نمادین میخواستیم پیام بدهیم که اگر فقط لحظهای احساس بکنیم کشورمان در خطر است و باید از سرزمینمان دفاع کنیم، همیشه و در هر شرایطی، آماده و حاضر در صحنه هستیم. صورتی باشد یا هر رنگ دیگری، اگر پای امنیت ایران در میان باشد، ما سربازِ این میدانیم.»تماشای این دختران با موشکهای صورتیشان، شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد، اما در عمقِ خود، حاملِ یک پیامِ مقتدرانه است؛ پیام اینکه نسل جدیدِ دختران ایران، با زبانِ خودشان و با ابزارهای خودشان، پای پیمانِ جانفدایی ایستادهاند. آنها دنیای رنگین و شیرینِ خود را با صلابتِ دفاع گره زدهاند و نشان میدهند که عشق به وطن، جنسیت و رنگ و سن نمیشناسد.
امروز در خیابانهای پایتخت، «ظرافت» نه در مقابل «قدرت»، که در کنار آن ایستاده بود. از لبخندِ رندانه آن بانوی ۷۸ ساله که هنوز خودش را سرباز خط مقدم میداند، تا موشکِ صورتیِ دخترانِ نوجوانی که مرز میان فانتزی و واقعیت را با شجاعت برداشتهاند، همه نشان از یک حقیقت واحد داشت؛ در این جغرافیا، دفاع یک وظیفه مردانه نیست، یک میراث خانوادگی است.وقتی از میان جمعیت دور میشوم، آخرین چیزی که در ذهنم حک میشود، تصویرِ تکان خوردنِ پرچمها در دستانی است که هم میتوانند گیسوانی را ببافند، هم حریفی را در تاتامی ضربهفنی کنند و هم اگر لازم باشد، ماشهای را برای امنیتِ یک رویا بچکانند. تهران امشب با آرامش به خواب میرود؛ چون میداند نگهبانان جدیدش، آرمانهایشان را با سنجاقسر به موهایشان بستهاند و وطن را نه فقط در حرف، که مثل پیراهنی بر تن کردهاند.#رزمایش_دختران_جان_فدا #جان_فدا #ایران #دختر #رهبر_شهید 20:47 - 28 فروردین 1405