امشب، روضه ماه را می‌خوانیم

بیشتر آنچه از حضرت عباس(ع) می‌دانیم، محدود به روز عاشوراست؛ اما کتاب «ماه به روایت آه» تلاشی است برای عبور از روایت‌های خطی و سوگ‌ناک، و رسیدن به تصویری انسانی‌تر و کامل‌تر از علمدار کربلا.
گروه کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس: روضه امشب، روضه ماه است؛ ماه بنی هاشم که در زیبایی و رعنایی و دلاوری نظیر نداشت. همان که تا ابد معنای «برادری» و «عمو» بودن را تغییر داد؛ همان که تکیه‌گاه حسین(ع) بود و عملدارش. در هیئت‌ها به این شب و این روضه که می‌رسیم، دلمان بد می‌شکند وقتی می‌خوانیم:« ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...» مخصوصا اگر در واقعیت برایش نمونه‌های عینی داشته باشیم؛ آدم‌هایی که رفته‌اند تا این سرزمین و عزت و اقتدارش بماند و از جان و ناموس دفاع کنند، آدم‌هایی با قامت رعنا که وقتی برگشتند تنها چند استخوان بودند و پیکرشان به مانند پیکر کودکی می‌ماند. همان‌ها که گاه در جبهه‌های جنگ تشنه شهید شدند تا سهمی از روضه‌های کربلا داشته باشند. روضه عباس(ع) و فرات و مشک آب را همگی خوب می‌دانیم. این روضه حسابی دل آدم را می‌سوزاند؛ روضه ماه!ما روضه عباس(ع) را شنیده‌ایم؛ از مشک پاره و دست‌های افتاده‌اش، از لب‌های خشکیده و قامت تا همیشه افراشته‌اش. اما همیشه یک خلأ مانده؛ عباس را اغلب در لحظه‌ی رفتن می‌بینیم، نه در سال‌های آمدن. در خروش او غرق می‌شویم، اما در سکوتش تأمل نمی‌کنیم. اینجاست که کتابی مانند «ماه به روایت آه» معنایی تازه می‌یابد؛ تلاشی صادقانه و عمیق برای بازگشت به عقب، برای ایستادن کنار آن علمدار، نه در گودال، که در خانه، در کودکی، در میان خانواده، در روزهایی که هنوز کربلا رخ نداده، اما ریشه‌اش در دل‌های آن خاندان جوانه زده بود.
«ماه به روایت آه» سفری است از نگاه دوازده راوی به زندگی حضرت عباس(ع)، و هر کدام، پنجره‌ای‌ست به بخشی از حقیقت او. ابوالفضل زرویی نصرآباد، نویسنده‌ای که تا پیش از این بیشتر با نثر طنز شناخته می‌شد، در این اثر چهره‌ای دیگر از خود نشان داده؛ چهره‌ای متمرکز، محقق و فروتن. او به جای آنکه درگیر تکرار روایت‌های سو‌گ‌ناک و آشنا شود، به سراغ ناگفته‌ها رفته است؛ به سراغ ریشه‌ها.از زبان خواهرش زینب(س)، از دید برادرش حسین(ع)، از دل همسرش لبابه و حتی از چشم دشمنانش چون شبث بن ربعی و بی‌طرفانی چون سرجون. عباس را در این کتاب، نه از یک زاویه، که از چندین زاویه می‌بینیم؛ آدمی که پیش از آنکه قهرمان باشد، انسان بود. مهربان، اهل اندیشه، اهل مدارا و البته حماسی.نکته درخشان دیگر کتاب، پرهیز از اغراق و بزرگ‌نمایی‌ است. زرویی نه قصه می‌بافد و نه تخیل را بر تاریخ تحمیل می‌کند. در عوض، با پژوهشی وسیع بر بیش از شصت منبع معتبر تاریخی، روایتی مستند، موجز و تأثیرگذار ارائه می‌دهد. هر روایت، قطعه‌ای از پازلی بزرگ است؛ و در کنار هم، تصویری ساخته می‌شود از انسانی که «ماه» لقب گرفت، نه فقط به خاطر چهره، بلکه برای روشنایی‌ که در دل تاریکی‌ها بخشید.در دل این روایت‌ها، تاریخ هم به آرامی جریان دارد؛ زنده و در بستر زندگی. از پیدایش بنی‌هاشم تا انحراف امویان، از شرافت‌های موروثی تا رنج‌های برآمده از ظلم، مخاطب در لابه‌لای قصه‌ها، زمانه را نیز درمی‌یابد. زمانه‌ای که عباس در آن ایستاد، و نایستادنش شد مایه ننگ همه آن‌ها که به ظاهر پیروز بودند.
زرویی به‌درستی از نمایش صحنه‌ی شهادت عباس عبور کرده، چون می‌داند مردم این روضه را از برند؛ در عوض دست گذاشته بر زخم‌های پنهان‌تر؛ جدایی‌ها، سکوت‌ها، امیدها و رنج‌هایی که راه را برای آن علم و آن مشک هموار کرد.
چندسال پیش، صادق کرمیار، نویسنده، خاطره جالبی از شکل‌گیری این کتاب توسط «ابوالفضل زرویی» نقل کرده است. او گفته است: سیدمهدی شجاعی و ابوالفضل زرویی نصرآباد تازه با هم آشنا شده بودند؛ خاطرم هست در دومین جلسه آقای شجاعی به ایشان گفت «نظرت چیست یک رمان در مورد حضرت ابوالفضل بنویسی؟» زرویی سری تکان داد و گفت: «فکر می‌کنم.» بعداً یک موقعیتی پیش آمد و من و آقای شجاعی با هم تنها شدیم؛ به ایشان گفتم که «این چه پیشنهادی بود مطرح کردید؟ ابوالفضل نمی‌تواند رمان بنویسد و بهتر بود می‌گفتی که یک قصیده بنویسد. رمان نوشتن، کار او نیست و او هم رویش نمی‌شود به شما «نه» بگوید.مدتی گذشت و دوباره ابوالفضل را دیدم؛ از او پرسیدم که چه می‌کنی؟ گفت در حال مطالعه هستم تا آن رمان که آقا سید گفت را بنویسم. در جواب به او گفتم که «خیلی خودت را خسته نکن و اگر هم نشد، ایرادی ندارد. به جایش یک قصیده بگو.» او این حرف من را قبول نکرد. ۶ ماه مطالعه عمیق کرد. تمام فکت‌های تاریخی که در این کتاب وجود دارد، مبنای تاریخی دارد و می‌توان آن را به یک سند موثق استناد داد. بعد از ۶ ماه، شروع به نوشتن کرد و کتاب را نوشت.یک روز به خانه‌اش رفتم و به من گفت که کتاب را نوشته‌ام؛ نظرت چیست؟‌ کتاب را خواندم و همان‌جا تمام کردم. به او گفتم «اصلاً فکر نمی‌کردم که بتوانی چنین کاری بنویسی؛ شاهکار است.» در پاسخ گفت که «شوخی می‌کنی و … » واقعیت این است که من در حوزه ادبیات با کسی شوخی ندارم و اگر بد بود می‌گفتم که اصلاً چاپ نکن. ترکیب تخیل و مستند در کتاب تاریخی،‌ کار بسیار دشواری است.
خودم اعتراف می‌کنم که در کتاب «نامیرا» به آن اندازه که دلم می‌خواست، نتوانستم از پسش بربیایم اما ابوالفضل در کتاب «ماه به روایت آه» به خوبی از پسش برآمده بود. خاطرم هست که خیلی سریع، گوشی را برداشتم و خبر تمام شدن کتاب را به سید مهدی شجاعی دادم. بعداً فهمیدم که نگاه او بسیار درست بود که گفته بود رمان بنویس.»
بخش زیر از کتاب «ماه به روایت آه» از زبان حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) روایت می شود:«کجاست برادرم؟ کجاست یاورم؟ کجاست عباس؟امروز پیش از همه، اجازه نبرد خواستی. گفتم: عباسم! اگر از دستم بروی، سپاهم از هم می‌گسلد. نورچشمم علی‌اکبر، یادگار برادرم قاسم، تمام یاران، برادران، برادرزادگان و خواهرزادگان‌مان را پیش تو فرستادم. عزیزترینم! تا تو بودی امید و رغبت و انگیزه حیات هم بود...آنگاه که همه رفتند با چشمانی اشکبار و لحنی ملتمسانه آمدی که: «مولای من! به خدا که جگرم از داغ رفتگان می‌سوزد و زندگی را بی‌اینان خوش نمی‌دارم. آقای غریب و بی‌کسم، بگذار بجنگم!»بگذارم بجنگی؟ تو آخرین امید و عزیزترین کس حسینی. تو ماه خاندان بنی‌هاشمی. تو جگربند و تکیه‌گاه منی. اگر گزندی به وجود نازنینت برسد چه؟ اگر زنان و اطفال خیمه‌گاه خبردار شوند که به تو چشم زخمی رسیده، بند دل و رشته امیدشان پاره می‌شود... نه برادرم، نه امیدم، نه... جنگ نه، اما کودکان تشنه‌اند. اگر می‌توانی، تنها قدری آب...آه، آه، آه...عباسم! آیا در خوابی که امید بیداریت را داشته باشم. بر من دشوار است که تو را به زمین تفته غرقه به خون بنگرم.حال، کمرم شکست و رشته تدبیرم گسست و دشمنم به زبان شماتت در بست ...»#حضرت_ابوالفضل#قمر_بنی_هاشم#محرم #روضه
22:05 - 13 تیر 1404

2 بازنشر4 واکنش
20٫2k بازدید




1 پاسخ