مادر شهید ناو دنا: پسرم می‌گفت یک روز به من افتخار می‌کنید

دلنوشته ی خبرنگار:*پلاکِ دلتنگی؛ روایتی از جنسِ نور و حماسهگاهی سکوت، بلندترین فریاد است؛ به‌ویژه وقتی در قابِ نگاهِ مادری بنشیند که سال‌ها بوی بهشت را در پیراهنِ پسرش جستجو می‌کرد. علیرضا، نه فقط یک نام در شناسنامه، که برشی از غیرتِ این سرزمین است؛ جوانی که در اوجِ طراوتِ سال‌های بیست‌سالگی، راهی را برگزید که انتها‌یش هم‌نشینی با اولیا بود.
وقتی با مادرِ بزرگوار شهید، سرکار خانم "فردوس اقبالی به گفتگو نشستم، گویی تمامِ قصه‌های مهربانی در چشمانِ خیسش خلاصه شده بود. اینجا، در حریمِ آرامِ این خانه، علیرضا هنوز حضور دارد؛ در طنینِ خنده‌هایی که در دیوارها حبس شده و در آن نگاه نجیبی که حالا به قاب عکس روی دیوار دوخته شده است. آنچه می‌خوانید، نه صرفاً یک مصاحبه، که دل‌نوشته‌ای از سرِ عشق و روایتی از پسری است که خدمت را نه در دانشگاه، که در رکابِ آرمان‌های انقلاب معنا کرد.به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان با افتخار در خدمت مادر بزرگوار شهیدی از قهرمانان مظلوم نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران هستیم و گفتگویی را برای خوانندگان عزیز نشریه تهیه و تدوین می‌کنیم، باشد که مورد قبول واقع گردد. ان شاالله با عرض سلام و احترام و تشکر از اینکه وقت گران‌بها تون رو در اختیار ما گذاشتید.مادر جان، در آغاز سخن از کودکی علیرضا بگویید؛ فرزندی که می‌گویند با آمدنش، برکتِ عجیبی به خانه شما آورد.مادر شهید: علیرضا، نوزدهم فروردین‌ماه ۱۳۸۳ در اسلام‌آباد غرب به دنیا آمد. ورودش به این دنیا، طلیعه‌ی خیر و برکت برای خانواده ما بود؛ چرا که دقیقاً با تولد او، پدرش از طریق یکی از همسایگان به اداره راهداری معرفی شد و از همان زمان توفیق خدمت رسمی پیدا کرد. علیرضا از همان کودکی، روحیه‌ای متفاوت داشت؛ با خواهرزاده‌ها، برادران و هم‌سن‌وسالانش آن‌چنان با عطوفت رفتار می‌کرد که هرگز شاهد کوچک‌ترین کدورت یا دعوایی از او نبودم. آرامش و دلسوزی، امضایِ شخصیت علیرضا بود.خبرنگار: چه شد که این مسیرِ معنوی در زندگی او پررنگ‌تر شد؟علاقه او به مسجد و حسینیه از همان سال‌های نوجوانی آغاز شد. همراه با پدرش به مراسم‌های مذهبی می‌رفت و
آنجا بود که علیرضا مسیر اصلی زندگی‌اش را یافت. او دیپلم فنی در رشته عمران داشت و در دانشگاه ملی مهارت نیز مشغول به تحصیل بود، اما عشق به نظام مقدس جمهوری اسلامی در وجودش شعله می‌کشید. سرانجام در اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۲، با اتمام مراحل گزینش، آگاهانه و با میل قلبی کامل، دانشگاه را رها کرد تا در لباسِ پرافتخار نیروی دریایی به کشورش خدمت کند.* از دوران خدمت و اشتیاقِ عجیبش به محل خدمت برایمان بگویید.عجیب بود! حتی وقتی اسفندماه ۱۴۰۲ به مرخصی آمد، هنوز پنج‌شش روز نگذشته بود که بی‌قراری‌اش برای بازگشت به محل خدمت شروع شد. به او می‌گفتم: مادر، حالا که مرخصی آمده‌ای، کمی استراحت کن، اما او برای محل خدمتش روزشماری می‌کرد. با اینکه در بندر و در شرایطِ آب‌وهوایی سخت خدمت می‌کرد، اما عاشق کارش بود. او در انجام وظایف، فوق‌العاده منظم، حسابگر و دقیق بود؛ چه در محیطِ کار و چه در زندگی شخصی، نظم، خصلت بارز او بود.* آخرین خاطره‌ای که در ذهن‌تان از علیرضا حک شده، چیست؟آخرین سفرمان، سفری به‌یادماندنی بود. پایش را عمل کرده بود و هنوز باندپیچی بود. با اینکه درد داشت، اصرار کرد که به دیدن اقوام برویم. با همان وضعیت، راهی سنندج شدیم. باران شدیدی می‌بارید و من نگران رانندگی‌اش بودم، اما او چنان با آرامش و تبحری رانندگی می‌کرد که انگار سال‌هاست راننده است! آن دو روزی که در خانه خواهر بودیم، برای من زیباترین لحظات عمرم شد؛ علیرضا در آن سفر، سرشار از آرامش بود و می‌گفت: مادر جان، ان‌شاءالله دفعه بعد که آمدم، با هم می‌رویم شمال. دریغ که آن دفعه بعد، به سفری ابدی بدل شد.**خاطره دایی شهید (محمد اقبالی)؛ انتخابِ یک راهِ دشوار
یادم هست روزی با مادرم در خانه نشسته بودیم که ناگهان سایه‌ی مردی بلندقامت پشت شیشه‌ی مات در خانه افتاد. وقتی مادرم در را باز کرد، از شدت خوشحالی خشکش زد؛ اصلاً قرار نبود علیرضا به این زودی بیاید! با همان لبخند همیشگی‌اش خم شد و مادربزرگش را در آغوش کشید. ذوق‌زده شده بودیم. گفت: مرخصی نمی‌دادند، اما دلم نیامد نیایم.بعد از احوال‌پرسی، تعارف را کنار گذاشتم و به او گفتم: دایی، می‌دانی راهی که انتخاب کرده‌ای چقدر سخت است؟ تقسیم که بشوی و به یگان بروی، شاید هر ۶ ماه یک‌بار هم نتوانیم تو را ببینیم. علیرضا، مثل همیشه متواضع، سربه‌زیر و با آن مرامِ پهلوانانه‌اش به چشمانم نگاه کرد، سری به نشانه تایید تکان داد و آرام گفت: می‌دانم دایی، اما این راهی است که خودم انتخاب کرده‌ام.
او از همان روز برایِ شهادت، برایِ رفتن و برایِ سربلندیِ ایران، آماده بود.گفتم: دایی، می‌دانی که با انتخابِ این راه، از جمعِ خانواده دور می‌مانی و در اکثر مراسم‌ها حضور نخواهی داشت؟گفت: بله، این را هم می‌دانم.پرسیدم: حالا با آگاهی کامل از تمام شرایط، باز هم می‌خواهی ادامه بدهی؟ علیرضا، اگر برایت سخت است، بیا بیرون. من ۳ نفر از دوستان خودم را می‌شناسم که در رسته مکانیک بودند؛ یکی در آموزشی برگشت، یکی بعد از ۵ سال و دیگری بعد از ۷ سال خدمت، از سختی کار فرار کردند. واقعاً تحمل داری ادامه بدهی؟ اگر نداری، برگرد و برای استخدامی‌های دیگر شرکت کن. هرچند ما به خدمت تو در نیروی دریایی افتخار می‌کنیم، اما شرایطش بسیار سخت است و ما هم تحمل دوریِ تو را نداریم.با اینکه از سختی‌های دوران آموزشی برایش گفتم، با لبخندی آرام پاسخ داد: دایی، تا حالا که سخت نبوده.بعد از دقایقی گفتگو با او، متوجه شدم که این پسر نه تنها به کارش علاقه دارد، بلکه با آن عشق می‌ورزد. گفتم: حرف آخر را بگویم؟گفت: جانم دایی.ادامه دادم: داش! حالا که اینقدر به کارت علاقه داری و می‌خواهی ادامه بدهی، از همین الان جهت زندگی‌ات را مشخص کن. اگر برای حقوق بروی که فقط حقوق گیرت می‌آید؛ اما اگر بخواهی برای رضای خدا، خدمت به مردم، جهاد در راهِ دین و پیروِ رهبرِ عزیزمان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای باشی، باید امام زمانت را فراموش نکنی. آن‌وقت هم پیش خدا و هم پیش مردم عزت پیدا می‌کنی و حقوق هم خودش می‌آید.علیرضا گفت: دایی جان، من راه خودم را پیدا کرده‌ام. چه بسیار کسانی که هر شب از بینمان می‌روند و تاب نمی‌آورند، اما من اگر می‌خواستم جا بزنم، دیگران را نصیحت نمی‌کردم که فرار نکنند. من در همین کارم می‌خواهم به جایی برسم که
باعثِ افتخارِ همه‌تان شوم و مطمئن باشید یک روز به من افتخار خواهید کرد.در آن لحظه، ذهن دنیایی من تصور می‌کرد که علیرضا می‌خواهد به درجات بالای نظامی برسد؛ اما غافل از اینکه علیرضا که با عموی شهیدم در ارتباط بود، در واقع مسیر شهادت را انتخاب کرده بود و من آن روز درک نکردم. امروز خوشحالم که خواهرزاده‌ام چقدر مرد شده بود و چه شهامتی حسین‌وار داشت. تا وقتی زنده‌ام به راهش افتخار می‌کنم و تا ابد خودمان را مدیون علیرضا و علیرضاها می‌دانیم که رفتند تا ما بمانیم.ای کاش دوباره آن سایه‌ی بلند و مهربانت بر در خانه ما بیفتد، دوباره در بزنی و بگویی: من پیشتان هستم… اما می‌دانم که حالا سایه‌ی بزرگت بر سر زندگی همه‌ی ما گسترده است و مراقب همه‌مان هستی.**خاطرات امیرحسین بهرامی (دوست دوران ابتدایی تا آخرین مرخصی)ماجراهای من و علی بسیار است؛ یک روز از کرمانشاه لباس خریده بودیم و هنگام برگشت، در پارک آزادگان کرمانشاه نشستیم. علی متوجه شد که یک گوشی کنارش است. دو ساعت و نیم صبر کرد تا صاحبش پیدا شود و گوشی را تحویل دهد. اواسطِ بهمن‌ماه بود و هوا سرد؛ چند بار به او گفتم علی خسته شدم، دیر وقت است، برویم! اما علی قبول نکرد. در نهایت صاحبِ گوشی که پیرمردی بود آمد و از ما تشکر کرد.یکی دیگر از خاطراتم، غروب‌هایی است که با هم به مزار شهدا می‌رفتیم، فاتحه می‌خواندیم و برخی از مزارها را می‌شستیم. شب‌های یلدا هم همیشه با هم بودیم؛ از یک ماه قبل پول جمع می‌کردیم تا شب یلدا غذا تهیه کنیم و به دست نیازمندان برسانیم. هر وقت هم که اعصابم خراب بود یا غمگین بودم و فکر‌های اشتباه به سرم می‌زد، علیرضا راهنمایی‌ام می‌کرد. به من امید می‌داد و می‌گفت: یک روز می‌رسد که جفتمان می‌رویم سر خانه و زندگی‌مان؛ این
تلخی‌ها هم می‌گذرد و خاطره می‌شود.هر وقت هم به مرخصی می‌آمد، اولین جایی که می‌رفتیم استخر بود. عاشق آب بود و هر چه تلاش می‌کرد تا شنا یاد بگیرم، نمی‌شد؛ چون من از آب عمیق همیشه می‌ترسیدم.**خاطره پدر (عشق به وطن)در یکی از مرخصی‌ها، خانه‌ی پدرم بودیم. علیرضا با همان نجابت همیشگی‌اش گفت: پدر، باید کاری کنم که باعث افتخارت باشم. به او گفتم: عزیزم تو همین الان هم باعث افتخارِ منی. اما او با لبخندی گفت: نه پدر، هنوز مانده تا واقعاً بهم افتخار کنی؛ آرزوهای زیادی در دل دارم.* خاطره برادر (رفاقت برادری)در آخرین مرخصی، علیرضا با من هماهنگ کرده بود که ترمینال بروم دنبالش. به دایی‌ام نگفته بودم. وقتی عصر کارم تمام شد، به دایی گفتم بروم خرید، او هم موافقت کرد. حدود ساعت ۶ بود که دایی تماس گرفت که بیاید برای خرید، اما من گفتم نمی‌توانم و کاری برایم پیش آمده؛ در واقع رفته بودم دنبال برادرم. موقعِ برگشت، علیرضا گفت: دایی الان مغازه است، برویم پیشش. وقتی به مغازه رسیدیم، دایی غافلگیر شد. لحظاتی بعد هم که به خانه رسیدیم و وارد شدیم، همگی از دیدن علیرضا در کنار من، از شدت خوشحالی غافلگیر شدند.اما تمام این روزها با رفتن علیرضا به خاطره‌ای دردناک تبدیل شد.*سخن پایانی (خبرنگار)ستاره‌ای که در آسمان وطن جاودانه شدپرونده‌ی زندگی علیرضا عبدالهی، اگرچه در بهار جوانی بسته شد، اما کتاب بزرگ ایثار را به سطور تازه‌ای مزیّن کرد. علیرضا تنها یک سرباز نبود؛ او تجسم یک نسل بود که در عین سادگی و نجابت، آرمانی به بلندای اقتدار ایران در سر داشت.
گوش سپردن به روایت‌های مادر، دایی و دوستان او، ما را به این باور می‌رساند که امنیت امروز ما، اتفاقی نیست؛ بلکه حاصل قلب‌هایی است که مانند قلب علیرضا، پیش از آنکه در سینه‌ی خاک آرام بگیرند، در مسیر خدمت و جهاد تپیدند.علیرضا امروز نه در آن کوچه و خیابان اسلام‌آباد غرب، که در یاد و خاطر تمام کسانی که به آزادی و عزتِ این مرز و بوم عشق می‌ورزند، زنده است. او رفت تا ثابت کند راه قهرمانان این سرزمین، هرگز به بن‌بست نمی‌رسد؛ بلکه به افق‌های بی‌کران شهادت منتهی می‌شود. روحش شاد و یادش در حافظه‌ی بلندمدت و قلب‌های مردم ایران، جاودانه باد.با سپاس بیکران از خانواده‌ بزرگوار شهید عبدالهی. نگارش ،تهیه و تدوین جلیل آقامحمدی
22:24 - 3 شهریور 1405

0 بازدید