طوفانِ خونخواهی...
به عنوان نویسندهای که قریب به ۲۵ سال است با قلم میزیَم و در پیچوخمِ واژگان گشتهام و به عنوان کسی که امروز در بدرقه و تشییع رهبر شهید حضور داشتهام، در برابر این عظمت، قلمم عاجز است. چگونه میتوان حقیقتی را که از حدِ کلمات فراتر رفته، در قالبِ خطوط گنجاند؟ وقتی تاریخ، نه در کتابها، بلکه در خیابانها و در تپشِ قلبهای میلیونها انسان نوشته میشود، هر نویسندهای در برابر این «شهودِ زنده»، ساکت و حیرتزده میشود. این یادداشت، نه از روی تواناییِ من، که از روی فرمانِ عشق و خشمِ این ملت است.
رستاخیزِ تمدنِ عشق؛ وقتی تهران، قلعهی انتقام شد
خورشیدِ تابستان، امروز بر آسمان تهران نه برای گرم کردن، که برای شاهد بودن بر یک «رستاخیز» طلوع کرد. در گدازِ گرمای شهر، تمدنی به چشم خورد که در آن «اراده»، بر «اقلیم» غلبه کرده بود. دهها میلیون انسان، مبعوثشده از گوشه و کنار این خاک، نه برای یک تشییع ساده، بلکه برای امضای یک «میثاقِ خونین» به خیابانها ریختند.در این میان، چه زیبا بود تبلورِ «انسانِ تهرانی»؛ تهرانیهایی که زیر بمبارانهای رژیم صهیونیستی و آمریکا لرزیدند اما هرگز خم نشدند. آنها که هر ضربهی دشمن را به پلهای برای صعود تبدیل کردند، امروز با گرمای هوا، گرمتر از آن، سفرههای مهماننوازیشان را گستراندند. مهربانیِ بیصدا در هر گوشه جاری بود؛ از ظرفهای آب و پذیراییهای سادهای که با لبخندی گرم به دستهای لرزانِ پدران و پیشانیهای عرقکردهی جوانان میرسید. این مهماننوازی، در واقع تجلیِ پیوندِ میان مردم و رهبر بود؛ گویی شهر، خود را برای پذیرایی از «عشق» آماده کرده بود.این جریانِ انسانی، مانند رودخانهای خروشان، از میدان امام حسین (ع) آغاز شد، در خیابان ولیعصر تلاطم گرفت، از نوّاب و میدان فردوسی گذشت، در محور انقلاب و خیابان دماوند طغیان کرد و سرانجام به سوی یادگار امام و میدان آزادی شتافت. در این مسیر، تقابلِ «قدرتِ کاذب» و «عظمتِ واقعی» عیان شد. ترامپی که با تکبر از بمبافکنهای خود میگفت و به ضربه زدن به پلهای کرج افتخار میکرد، نمیدانست که قدرت واقعی در کجا جاری است. او به آهنهای مرگبارش میبالید، اما امروز «پل کالج» قفل شد. پل کالج، نه با تکنولوژی، بلکه با تپش قلب میلیونها انسان بسته شد. اگر پلهای کرج، رازِ یک عملیات نظامی بود، پل کالج یک حقیقتِ زنده بود؛
حقیقتی که میگوید برای اتصال قلبهای این ملت به رهبری، پلهای بسیاری چون کالج وجود دارد که هیچ بمبافکنی نمیتواند آنها را ویران کند.در اوج این حماسه، در میدان آزادی، صحنهای رقم خورد که تاریخ را به سکوت واداشت؛ جمعیت چنان انبوه بود که دیگر جای سوزن انداختن نبود. در آن لحظه، خودروی امام شهید متوقف شد؛ نه به دلیل ترافیک، بلکه چون اقیانوسی از عشق، راه را بر هر جنبندهای بسته بود. این توقف، در واقع «سجدهی تمدن» در برابر ارادهی ملت بود؛ لحظهای که جهان دید رهبر و مردم در یک پیوند ناگسستنی، به هم رسیدهاند.اما در این تودهی عظیم، صدای تضادِ «عزت» و «ذلت» میپیچید. وقتی به تاریخ مینگریم، سرنوشت خاندانهای بیابرو را میبینیم؛ فتحعلیشاه قاجار را که در حالی که روسیه شمال ایران را میبلعید، در حرمسراهایش غرق در خوشگذرانی بود و در سکوتی سرد و تنها رفت. یا محمد رضا پهلوی را که در تبعیدی دور، در بیمارستانی در مصر، در حالی که حتی سایهای از مردمش در کنارش نبود، در تنهاییِ مطلق چشم از جهان بست و در گورهای مخفی و سرد، دور از خاک وطنی که به آن خیانت کرده بود، دفن شد. امروز، تفاوتِ این «تنهاییِ ابدی» با «رستاخیزِ میلیونی» عیان شد؛ تفاوتِ حکومتی که بر گردن مردم بود و حکومتی که در قلب مردم است.در تمام مسیر، بنرهای خونخواهی مانند لبهی شمشیر برافراشته شده بود. شعارهای مردم، در یک لحظه از سوزِ عزا به خشمِ تمدنی تبدیل میشد: «عزا، عزاست امروز... سید مجتبی رهبر. صاحبعزاست امروز...» و بلافاصله، این سوز به طوفانی تبدیل میشد با فریاد: «مرگ بر آمریکا! مرگ بر وطنفروشهای خائن!». اوجِ این تحقیرِ استکباری در بنرهای شهر تجلی یافت؛
جایجایی که ترامپ و نتانیاهو را به بهای «صد قطعه زمین دویست متری» کشتن پیشنهاد دادند. این یک پیام صریح بود: ابهتِ جلادان در چشم این ملت، حتی به قیمت چند قطعه زمین هم نمیارزد.در این میان، یادبود دانشآموزان شهید میناب در مسیر تشییع، نشان داد که زنجیرهی شهادت، از کوچکترین جوان تا والاترین رهبر، یک حقیقت واحد است. خونِ دانشآموز مینابی و خونِ امام شهید، در یک رگ جاری است و هر دو در مسیر یک هدف: سرنگونی استکبار و در این میان، یک حکم قطعی صادر شد: «خونِ قائد شهید، قابل معامله نیست.» ملت ایران اعلام کرد که در تمدن مقاومت، «سرمایهی خون» بالاترین قیمت است و هیچ دیپلماسی یا معاملهای جایگزین «انتقام قطعی» نخواهد شد.
این طوفانِ عشق، تنها در مرزهای ایران نمیلرزید؛ بازتاب آیین تشییع پیکر مطهر حضرت آیتالله سید علی خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران، از مرزهای جغرافیایی فراتر رفت. رسانههای جنوب آسیا، از هند تا بنگلادش و سایر کشورهای جهان، با تمرکز بر حضور گسترده مردم و شکوه این مراسم، آن را به یکی از مهمترین رویدادهای خبری منطقه تبدیل کردند. در مقابل، رسانههای ضدانقلاب و وطنفروش، نظیر اینترنشنال، که در برابر عظمت این آیین به سانسور و گزافهگویی افتادند، گمان میکردند میتوانند حقیقت را بپوشانند؛ غافل از آنکه حقیقتِ این رستاخیز، از هر سانسوری بلندتر از فریادِ میلیونها انسان بود.امروز، ایران به جهان اعلام کرد که نه صلحِ امام حسن (ع) اتفاق میافتد و نه امام حسین (ع) در این عصر به تنهایی و بدون یاران به مصاف یزید میرود. امروز، امام شهید در میانهی اقیانوسی از میلیونها انسان به مصاف یزیدهای مدرن رفت.این حضور دهها میلیونی در گرمای تابستان، در واقع «سند تجدید میثاق» با امام مجتبی خامنهای (مدظله العالی) بود. شعار «ایران رهبر، رهبر ایران دارد»، پاسخی دندانشکن به توهمات خاندان پهلوی و اربابانشان بود. آنها باید بدانند که «سرنگونی» در این تمدن، تنها به معنای «سرنگونی توهمات آنها» است. پایان، مربوط به کسانی است که در تاریخ، «تنهایی و تبعید» را ثبت کردند. پایان متعلق به اربابان توهم و مزدوران بیابرو است. ما امروز در غوغای این قیام ملی، اعلام کردیم تمدنی که ریشهاش در عشق و شهادت باشد، هرگز به پایان نمیرسد؛ زیرا هر شهادتی در این تمدن، آغازگر رستاخیز بزرگتری است.پایان، مربوط به شماست؛ ای اربابان توهم و مزدوران بیابرو.
11:44 - 15 تیر 1405