میناب، شهری که ویران شد؛ روایت یک روانشناس از ترومای بازماندگان واقعه تروریستی مدرسه شجره طیبه

در میزگرد «کودکان در آتش تجاوزگری»، دکتر منصوره ابوالحسنی، سرپرست تیم روانشناسی اعزامی به میناب، از تجربه‌ای گفت که زندگی را برای بسیاری از کودکان و خانواده‌هایشان در آن شهر به «قبل و بعد از فاجعه» تقسیم کرد. او که چهل روز پس از حادثه مدرسه شجره طیبه و در بحبوحه مراسم چهلم شهدا وارد میناب شد، از شهری گفت که ویرانی‌اش را نه در آوار، که در چشمان کودکان و زخم‌های پنهان آن‌ها می‌شد دید.
ابوالحسنی با اشاره به وسعت غیرمنتظره دایره آسیب‌دیدگان گفت: «ابتدا فکر می‌کردیم فقط با خانواده‌هایی روبرو هستیم که کودکانشان را از دست داده‌اند، اما خیلی زود متوجه شدیم دایره آسیب بسیار گسترده‌تر است.» او توضیح داد که کودکانی که از زیر آوار بیرون آمده بودند اما صحنه را دیده بودند، در معرض آسیب‌های عمیق‌تری نسبت به خود شهدا قرار داشتند. در سوی دیگر، کودکانی بودند که آن روز به مدرسه نرفته بودند، اما مدرسه را برای همیشه مکانی خطرناک دیدند و حتی حاضر نشدند به‌صورت مجازی با آن ادامه دهند. شگفت‌انگیزتر آنکه کودکانی که اصلاً در آن مدرسه درس نمی‌خواندند نیز از فضای ملتهب شهر در امان نماندند؛ شهری که با انبوهی از پلاکارد و تصاویر شهدا، هر روز زخم تازه‌ای بر دل‌های کوچکشان می‌زد و مادران را ناگزیر می‌کرد تا کودکانشان را برای هفته‌ها در خانه حبس کنند.
روایت ابوالحسنی از واکنش‌های کودکان، تصویری هولناک از «بزرگسالی زودرس» و مکانیسم‌های دفاعی شگفت‌انگیز آن‌ها ارائه داد. او از پسربچه‌ای گفت که همه دوستان صمیمی‌اش را در آن روز از دست داده بود، اما چنان عمیقاً این فقدان را انکار می‌کرد که نه اسم آن‌ها را به زبان می‌آورد، نه از حادثه سخن می‌گفت و نه حتی وجود آن‌ها را به یاد داشت. در مقابل، کودکانی بودند که با عذاب وجدانی جانکاه، خود را «سزاوار زندگی نمی‌دانستند» و با جمله «ما لیاقت نداشتیم زنده بمانیم، آنها جلوتر از ما بودند»، تا مرز خودکشی پیش رفتند و خود را با پرخاشگری، افسردگی و انزواطلبی به کام فروپاشی کشاندند.
او تأکید کرد که در شهر ویران‌شده میناب، آسیب‌های اجتماعی کهنه نیز بر اثر این فاجعه مضاعف شد. خانواده‌ها با ازدواج‌های زودهنگام، طلاق و اختلافات فروپاشیده‌ای دست‌وپنجه نرم می‌کردند که در یکی از نمونه‌های تلخ، فرزندی پس از شهادت مادر، پدر را مقصر دانست و تمامی ارتباطات عاطفی را با او قطع کرد.
ابوالحسنی در ادامه، شش دسته از آسیب‌دیدگان را برشمرد: خانواده‌های داغ‌دیده، کودکان زخمی از زیر آوار، شاهدانی که هرگز نمی‌توانند آن صحنه‌ها را از یاد ببرند، خواهر و برادرهای شهدا، کودکانی که یکی از والدین خود را از دست دادند و آن‌هایی که مدرسه را برای همیشه «مکان امن» نمی‌دانند. او با اشاره به روش مداخله تیمش، از تشکیل پرونده‌های درمانی برای تک‌تک این کودکان، استفاده از بازی‌درمانی و خانه‌های بازی، و نیز توانمندسازی نیروهای بومی منطقه به‌عنوان راهی برای ادامه این مسیر درمانی یاد کرد.
با این حال، در دل این شهر ویران‌شده، نشانه‌هایی از عشق و همدلی نیز دیده می‌شد. ابوالحسنی از روستای زهوکی و گلزار شهدای میناب گفت؛ جایی که کودکان هر روز به زیارت دوستان شهیدشان می‌رفتند و یکی از آن‌ها با لحنی کودکانه اما عمیق می‌گفت: «من هر روز میام چون دوستم اینجا تنهاست.» این هم‌تنیدگی خانواده‌ها و مردم منطقه، به‌گفته او، یک ویژگی حمایتی منحصربه‌فرد بود که در کنار حمایت تیم روانشناسی، به کودکان اجازه داد تا کمی از آلام خود بکاهند.
ابوالحسنی در پایان، با اشاره به نمونه‌ای از نوجوانی که به‌همراه دوست شهیدش آرزوی پزشک شدن داشت، اما پس از آن حادثه، هدف و انگیزه خود را از دست داده بود، گفت: «ما در این موارد روی بازگشت معنا به زندگی تمرکز می‌کردیم.» او با تأکید بر اینکه تجاوز به حریم کودکان با مرگ و شهادت پایان نمی‌یابد، بلکه با طیفی از آسیب‌ها - از اختلالات خواب و سوءتغذیه تا بی‌هدفی و احساس گناه - ادامه می‌یابد، سخنان خود را به پایان برد و بر ضرورت تداوم حمایت‌های روانشناختی و درمانی تأکید کرد.
10:53 - 10 مرداد 1405

2 إعادة النشر2 التفاعل
390 من المشاهدات