در جنگ صدای امید را فریاد بزنیم
به حرمت زنهایی که این روزها مشغول خدمت در خانه و بیرون هستند؛ کتاب دختران ایران را ورق میزنم،عصمت دارد از روزهای سخت زندگیاش تعریف میکند:«آدمیزاد به سختی سنگ است و به لطافت گل. هیچکس از قدرت یک زن خبر ندارد. اصلاً قابل اندازهگیری نیست که بگویی چقدر هست و چقدر نیست. اما موقع بدبختی و سختی نشان میدهد که چه خبر است.
به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر باشگاه خبرنگاران توانا؛ یادداشتی که میخوانید از یک نویسنده مرضیه نفری است. پارسال همین موقعها مشغول نوشتن زندگینامه خانم «عصمت احمدیان» بودم. زنی که الگوی امید و زندگی بود.باور نمیکردم به این زودی جنگ شود و من در موقعیتی قرار بگیرم که عصمت احمدیان در آن خوش درخشیده بود.مدل جنگ، دشمن و ابزارآلات جنگی عوض شده بود اما کار و نقش زنانه در جنگ همان بود که بود. زن های ۱۴۰۴ هم باید با لبخند و امید بچهها و همسرهایشان را راهی نبرد کنند. بیشتر از مردهایی که امروز پشت پدافند نشستهاند، زنها میتوانند دشمن را از پا دربیاورند! کتاب دختران ایران را ورق میزنم؛ عصمت دارد از روزهای سخت زندگیاش تعریف میکند:«آدمیزاد به سختی سنگ است و به لطافت گل. هیچکس از قدرت یک زن خبر ندارد. اصلاً قابل اندازهگیری نیست که بگویی چقدر هست و چقدر نیست. اما موقع بدبختی و سختی نشان میدهد که چه خبر است. وقتی خبر شهادت ابراهیم را دادند و گفتند که برای شناسایی پیکر به سردخانه برویم. حاجی نمیتوانست پشت ماشین بنشیند. دستهایش میلرزید. پشت فرمان نشستم. پاهایم توان نداشت، اما کلاچ را فشار میدادم و با دستهای ناتوان دنده عوض میکردم. مسئولین سردخانه با دیدن من اجازه ورود نمیدادند. اصرار میکردند که بروید یک خانم با خودتان بیاورید، بروید با قوموخویش بیایید. هیچکس نمیدانست در دلم چه میگذرد! آدم بعضی وقتها با خودش میگوید: محکم و قوی باش. حق نداری کم بیاوری.آدم با خودش که اتمام حجت کند، کار تمام است.
محکم ایستادم و گفتم: نگران من نباشید. من از آن زنها نیستم که بیفتم روی دستتان، در سردخانه را باز کنید، جسارتم را که دیدند، در سردخانه را باز کردند. دستم را توی کفن بردم تا صورت ابراهیم را لمس کنم. چشمهای کشیدهاش، لبهای درشتش و صورتی که گرد بود، اما هیچکدام نبود. پیکر را روی زمین گذاشتند. با حاجی کنار ابراهیم نشستیم و زیارت عاشورا خواندیم. پارچه را کنار زدم، سری در بدن نبود. کجا را بوسه میزدم؟ خم شدم و رگهای گردن ابراهیم را بوسیدم و با خودم عهد کردم به حرمت بدنی که سر ندارد، هرگز سر خم نکنم. محکم باشم.» حالا من جای خانم احمدیان هستم. من هم به حرمت بچهها و زنهایی که بیگناه شهید شدند، به حرمت جوانهایی که مشغول نبردند و به حرمت زنهایی که این روزها مشغول خدمت در خانه و بیرون هستند، با خودم عهد میبندم که هرگز سر خم نکنم.مثل «سحر امامی» محکم باشم و صدای امید را فریاد بزنم 🇮🇷تصویر، پوستری است از فیلم مستند بانو، روایتی از بانو عصمت احمدیان
15:57 - 2 فروردین 1405