توی این حدودِ ۶ سالی که خدا حسین آقا رو بهمون داده سه بار خونه عوض کردیم. همیشهی خدا هم دور و بر خونههامون بساط تخریب و نوسازی آپارتمانی به پا بوده. یه بار داشتم فکر میکردم تنها دستاورد این ساخت و سازها اینه که بعد از فقط یه هفته گردگیری نکردن خونه، میشه ازش به عنوان لوکیشن فیلمی استفاده کرد که صاحبش مهاجرت کرده و حالا بعد از مدتها برگشته ایران! مثل این فیلمها که طرف بعد سالها میاد خونهش و وقتی ملافه سفید روی مبلهارو برمیداره یه من گرد و خاک توی هوا پخش میشه.اما خب این داستان هرچقدر برای ما چیزی نداشته عوضش حسین آقا رو تبدیل کرده به یه سازنده خلاق خونههای مختلف! ابزار کارش هم تشکهای مبلهاست که همگی جدا میشن. کوچکتر که بود همیشه با یکی از مبلها کارش راه میفتاد اما آبجی کوچولوش آیه سادات که به دنیا اومد و کم کم شد همبازیش دیگه دوتا خونه دیوار به دیوار هم میساخت. آیه که شروع کرد به چهار دست و پا رفتن، درِ خونهای که برای اون ساخته بود رو باز میکرد و همه سعیش رو میکرد که راهش رو کج کنه و بفرستتش توی خونه.برای مهدیا سادات حتی خیلی زودتر از آیه دست به کار شد. مهدیا هنوز یک ماهش نبود که حسین کنار خونه خودش و آیه یه خونه کوچک هم برای اون درست میکرد. همیشه هم تشک کوچک مهدیا رو کف خونهش پهن میکرد و میگفت مامان بذار اینجا بخوابه. حالا که مهدیا بزرگتر شده و پا به پاشون خودش رو شریک همه بازیها میکنه که ذوقش چند برابر هم شده. همین دیشب و قبل خواب یه طوری با هیجان از نقشه خونه جدید سه نفرهشون میگفت که انگار درمورد مهمترین اتفاق دنیا حرف میزنه.
البته قبلتر از این، مثلا شاید قبلتر از یک سال و نیم پیش، با این ذوقها و حتی خیلی کمتر از اینها، قندی بود که توی دل من میسابیدن! اما حالا یه مدته که تو لحظههای شیرین خواهر برادریشون یه بغضی به گلوم چنگ میزنه. باهاشون میخندم، بازی میکنم، همراهشونم اما فکرم، قلبم...چطور ممکنه اون دختر بچه رو فراموش کنم که برای برادرش اشک میریخت و میگفت:اون قلبم بود، اون عمر من بود، همهی زندگیم بود و من قبل ازینکه فرصت کنم دوباره ببینمش از دستش دادم...دخترک توی کوچه بود که خونه با بمبهای صهیونیستهای غاصب روی سر برادرش آوار شد.یا تصویرِ اون برادری که با حسرت به خواهر زخمی و بدحالش نگاه میکرد و هیچ کاری از دستش برنمیومد...خدایا! شاید از دور اینطوری به نظر بیاد که ما مثل قبل داریم زندگیمون رو میکنیم، یه گوشه نشستیم و ککمون هم نمیگزه اما تو شاهد باش خیلی وقته که دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست، تو شاهد باش که قبل از این اتفاقات هیچوقت اینطور مستاصل و پریشان و با اشکهایی که بند نمیاد نگفته بودیم #اللهم_عجل_لولیک_الفرج 12:26 - 19 اردیبهشت 1404