آجیلهایی که شهید رئیسی را عصبانی کرد
وقتی محمدحسین اکبرشاهی، همکار شهید رییسی در قوه قضائیه و دوست و همراه شهید خدمت در سفرهای ریاست جمهوری، سالها رفاقتش با شهید خدمت را روایت میکند گویی پردهای دیگر از آن سادهزیستیِ تمامعیار کنار میرود.
خبرگزاری فارس- مشهد؛ داستان از یک سفر به سمت قاین شروع شد. در مسیر، اهالی یک روستا منتظر ما بودند، اما ما بیخبر از آنجا گذشتیم و ساعتی بعد در مقصد، کسی به ایشان اطلاع داد که مردمِ فلان روستا چشمانتظار بودند. حاجآقا لحظهای درنگ نکرد. جلسه که تمام شد با وجود اصرار بقیه شام را کنار گذاشت و دستور داد مسیر طولانی رفته را بازگردیم. ساعت حدود ۱۲ شب بود که به آن روستا رسیدیم.وارد مسجد روستا شد، با متانت و شرمساری از مردم عذرخواهی کرد. میگفت: من متوجه نشدم که سر راه ایستاده بودید.رانندهها هم در جریان نبودند بعد هم از مردم روستا حلالیت طلبید و پرسید کاری دارند که بتواند انجام دهد؟ آنها گفتند: ما فقط میخواستیم شما را ببینیم آقای رئیسی.با خودم گفتم یک رئیسجمهور، بعد از یک مسیر طولانی، شام نخورده برمیگردد فقط برای اینکه دلِ روستاییان از او نگیرد. او به معنای واقعی به مردم اهمیت میداد.
سوار هواپیمای گرانقیمت نمیشد
در پروازها هم همینطور بود. مهمانداران بارها اصرار میکردند که روی صندلیهای بیزینس بنشیند، اما همیشه رد میکرد. اصرار داشت با پروازی برویم که قیمت بلیتش پایین باشد، یعنی همان پروازی که مردم عادی با آن سفر میکنند. به ندرت پیش میآمد با هواپیمای گران قیمت سفر کند، مگر اینکه چارهای نبود. اگر وضعیت جوی و هوا نامساعد بود و پرواز لغو میشد، برایش اهمیتی نداشت؛ منتظر نمیماند پرواز برقرار شود. با ماشین خودش را به مأموریت میرساند.
وقتی حاضر به استفاده از بیت المال برای سفر شخصی نشد!
حاج ابراهیم وسواس عجیبی به بیتالمال داشت. زمانی که رئیس قوه قضاییه بود در یکی از سفرها از تهران به سمنان، وقتی کارش در سمنان تمام شد، گفت به مشهد برویم اما با ماشين. به خلبان هم گفت که به تهران برگردد.خلبان گفت باید سوختگیری کنم و بمانم، اما او قبول نکرد و گفت: ما تا اینجا مأموریت داشتیم؛ این هواپیمای بیتالمال است و ما چند ساعت راه را با ماشین تا مشهد رفتیم تا سید، به زیارت امام رضا (ع) برسد.
آجیلهایی که شهید رئیسی را عصبانی کرد!
دغدغه نسبت به بیتالمال، یکی از خصلتهای اصلی او بود. در سفر روسیه، تیم تشریفاتِ دولت قبل، برای اتاق حاجآقا چند میلیون تومان آجیل تهیه کرده بودند.من میدانستم حاجآقا چه حساسیتی دارد و به مسئول تشریفات گفتم اینها را بردارید، من خودم در کیفم نان محلی و آبمعدنی دارم و همین کافی است. حاجآقا اگر اینها را ببیند دعوایم میکند.آنها گوش نکردند. وقتی حاجآقا وارد اتاق شد و آجیلها را دید بلافاصله گفت: اکبرشاهی! این چه وضعی است؟ اشاره کردم که فلان آقا این آجیلها را تدارک دیده. ناراحت و عصبانی گفت: بگویید یا اینها را پس بدهد یا هزینهاش را از حقوق خودش بدهد و جمع کند. من با چشمان خودم دیدم که چطور نسبت به کوچکترین دخل و تصرف در بیتالمال حساس بود.
ساده زیستی رئیسی، برخی معاونانش را هم کلافه کرده بود...
به مولا قسم، او طوری زندگی میکرد که معاونانش هم گاهی کلافه میشدند. میآمدند به من اعتراض میکردند که چرا باید با فلان هواپیمای قدیمی و پرسروصدا سفر کنیم؟من فقط میگفتم: خواسته حاج آقاست. یکبار هواپیما در سبزوار نقص فنی پیدا کرد؛ معاونان وحشت کردند و گفتند دیگر سوار این هواپیما نمیشویم، شهید رئیسی با شکیبایی منتظر ماند تا پایان رفع نقص فنی و با همان هواپیما پرواز کرد! من میگفتم حاج آقا وقتی شما نیستید برخی معاونانتان با پروازهای عادی سفر نمیکنند. با لحن خاص میگفت: گردن خودشان است، جلوی من که سوار نشدند! البته بودند معاونانی که سبک کارشان شبیه حاج آقا بود اما برای بعضی از معاونان، پذیرش این سبک زندگیِ زاهدانه، بسیار سخت و مشکل بود.
وقتی رئیسی به خاطر مشکلات مردم ناراحت میشد
حاج آقا در دوره ریاست جمهوری سعی می کرد هر ماه یک شبجمعه را در مشهدالرضا باشد. وارد مشهد که میشدیم تنها یک ساعت به دیدار مادرش میرفت و بقیه وقتش تا اذان صبح در حرم بود و نماز میخواند. گاهی ساعت ۳ صبح به من میگفت: میتوانی آقای عارف را پیدا کنی که برای ما روضهای بخواند؟ عارف میآمد و حاجآقا با سوز میگفت: دعا کنید شهید شویم. آرزوی شهادت داشت و من بارها از زبان خودش این را شنیدم. در دلش چیزی نبود؛ اگر با مسئولی در کار برخورد میکرد پایان جلسه او را در آغوش میکشید و میگفت: حلال کنید، با شما خصومت ندارم، اما در امور مردم از من مدارا نخواهید.
کشک میخوریم، کباب نمیخواهیم!
او در نهایتِ سادگی بود؛ در سفر خراسان جنوبی میگفت: قوروتِ (کشک) بیرجندی بدهید بخوریم، کباب نمیخواهیم!در حرم که میرفتیم، دورتر مینشست. کافی بود چشمش به آدم ضعیفی بیفتد؛ بلافاصله به من اشاره میکرد: آقا پول همراهت هست؟ من همیشه پول یا کارت هدیه همراهم بود. میگفت: یکطوری بهشان برسان.در سفرهای استانی میگفت: آنهایی که جلوی ماشین ما را گرفتند، ببین چه وضعیتی دارند. من میرفتم درد دلشان را میشنیدم؛ میدیدم پول اجارهخانه ندارند. کمک میکردم تا گره از کارشان باز شود. در مسیر برگشت وقتی گزارش میدادم، حاج آقا چنان خوشحال میشد که انگار باری از روی دوشش برداشته شده. از این کارها به شدت لذت میبرد.
ماجرای پیگیری شهید خدمت برای خرید یک سمعک
یکبار در بیرجند از کارخانه تولید لاستیک که خارج شدیم، خانمی به طرف ماشین ما آمد. حاج آقا دستور داد نگه داریم. آن خانم گفت فرزندم سمعک لازم دارد.با پیگیری و دستور حاج ابراهیم، من خودم سوار ماشین دیگری شدم، مادر و بچه را بردم داخل شهر، برایش سمعک خریدم و هدیه نقدی هم دادم. وقتی فاکتور را برای حاج آقا آوردم او در استانداری داشت ناهار میخورد و این گزارش را شنید، از خوشحالیِ آن مادر و فرزند، لبخند زد؛ هرچند میدانستم قلبش از وضعیت محرومان، عمیقاً دردمند بود. چون شهید رئیسی هیچ دغدغهای جز مردم نداشت.#شهید_خدمت #شهید_جمهور #شهید_رئیسی 10:02 - 31 اردیبهشت 1405