روایت پدر از زیارت امام رضا بدون «ماکان»

وقتی وارد حرم امام رضا(ع) شدم، دلم یک‌جور عجیبی شکست. همه‌چیز آشنا بود، اما نه مثل قبل. صحن‌ها همان صحن‌ها بود، نور همان نور بود، اما انگار یک چیز کم بود. یا بهتر بگویم: انگار یک نفر کم بود.
خبرگزاری فارس- مشهد؛ سال‌های قبل، روزهای پایانی سال تحصیلی خانه شلوغ بود، زنده بود، گرم بود. اما حالا با رسیدن خرداد ماه، بیشتر از همه می‌فهمم که یک خانه چطور می‌تواند بماند و در عین حال از درون خالی شود. چون جای خندهایت نه فقط در خانه که در شهر هم خالی شده! «پسرش به مادرش نزدیک بود...» این جمله را شاید کسی فقط بشنود اما من می‌دانم یعنی چه. یعنی وقتی از اتاق بیرون می‌آمد، خانه یک‌جور دیگر نفس می‌کشید. یعنی وقتی ساکت می‌شد، سکوتش هم برای من آشنا بود. یعنی وقتی می‌خندید، دلم آرام می‌شد. یعنی بودنش را نه فقط می‌دیدم، که زندگی می‌کردم.پسر کلاس اولی‌ ما نه فقط وابسته من و پدرش که به برادرش مصطفی دلبسته بود. آنقدر که فقط با او به مدرسه می‌رفت، آن چنان به ۲ خواهرش عشق داشت که نمی گذاشت حتی یک شب در خانه مادربزرگش بمانند. عزیز کرده خانه ما بچه‌ای بود که از دوست داشتن فرار نمی‌کرد. همین صمیمیتش، همین نزدیک بودنش، همین که دلش به خانه و اهل خانه بند بود، برای من هم شیرین بود و هم سخت!

هنوز به نبودن ماکان، عادت ندارم

مادر که باشی، از هر چیزی که بچه‌ات را به زندگی بیشتر وصل کند، هم خوشحال می‌شوی، هم ته دلت می‌ترسی. من هم همیشه این‌طور بودم. وقتی که می‌آمد کنارم می‌نشست، که حرف می‌زد، که چیزی می‌خواست، که فقط حضور داشت، خانه برایم معنی پیدا می‌کرد. با یاد گرفتن هر حرف الفبا ذوق می‌کردم و ناخودآگاه صدایش می‌کردم دکتر ماکان نصیری، مهندس ماکان نصیری.آدمیزاد است دیگر، از همان کودکی برای بچه‌هایش سال‌های دور را می‌چیند؛ برای روزی که بزرگ شود، درس بخواند، موفق شود، سرش بالا باشد. اما ماکان خودش راه دیگری را انتخاب کرده بود می‌خندید و می‌گفت من پلیس می‌ شوم. هر بار که این را می‌شنیدم، ته دلم چیزی می‌لرزید. نه اینکه نخواهم آرزویش را ببیند؛ نه. مادر دلش همیشه می‌خواهد بچه‌اش به چیزی برسد که خودش دوست دارد. اما دل مادر، همان دلِ ناآرامی است که زودتر از همه می‌فهمد بعضی راه‌ها چقدر سخت‌اند. دروغ چرا؟ من هنوز به نبودنش عادت نکردم.

تنها چیزی که از ماکان برگشت...

اصلاً مگر می‌شود مادر به نبودن بچه‌اش عادت کند؟ از همان روز خونین تا سی‌وهشت روزی که بین امید و بی‌قراری مانده بودم تا آخرین لحظه دلم را از امید خالی نمی‌کردم. انگار منتظر بودم شاید هنوز خبری برسد، شاید اشتباهی شده باشد، شاید برگردد و بعد روز سی‌ و هشتم که یک روز، از آوار مدرسه برایم خبر آوردند که لنگه کفش ماکان پیدا شده. فقط یک لنگه کفش.جایی که شنیدم ماکان شهید شده...من همین را که شنیدم، حس کردم همه‌چیز دور سرم می‌چرخد. آدم از چیزهای بزرگ نمی‌شکند؛ گاهی از یک نشانه‌ی کوچک می‌شکند. همان کفش، همان تکه‌ی کوچک از زندگی پسرم، برای من از هر نشانی سنگین‌تر بود.آن‌جا بود که فهمیدم دیگر باید اسمش را کنار بگذارم و با دلم چیزی را بپذیرم که هیچ مادری دوست ندارد بپذیرد. فهمیدم ماکان شهید شده است. از آن روز به بعد، شب‌ها برای من جور دیگری می‌گذرد. خانه که ساکت می‌شود، تازه صدای نبودن بلند می‌شود. من شب‌ها به آسمان نگاه می‌کنم. خیلی وقت‌ها صداش می‌زنم. نه از سرِ عادت که از سرِ دلتنگی. می‌گویم ماکان… کاش در خوابم بیایی. کاش یک‌بار، فقط یک‌بار، ببینمت و بفهمم که آرامی. می‌خواهم از زبان خودش بشنوم که آن‌جا که هست، راحت است؟ مادر مگر جز این هم چیزی می‌خواهد؟

در حرم امام رضا(ع) یک نفرمان کم بود

پارسال خانوادگی با ماکان به مشهد رفته بودیم. امسال که راهی مشهد شدم، می‌دانستم رفتن بدون او سخت است، اما سختی‌اش را تا وقتی نرسیده بودم، درست نفهمیده بودم. وقتی وارد حرم امام رضا(ع) شدم، دلم یک‌جور عجیبی شکست. همه‌چیز آشنا بود، اما نه مثل قبل. صحن‌ها همان صحن‌ها بود، نور همان نور بود، اما انگار یک چیز کم بود. یا بهتر بگویم: انگار یک نفر کم بود. کاش ضمانت پسرم را می کردید!کنار ضریح حس می‌کردم ماکان نزدیکم است. نه که چشمم او را ببیند؛ نه. اما دل مادر بعضی وقت‌ها چیزهایی را حس می‌کند که چشم نمی‌بیند. همین حس، هم دلم را آرام می‌کرد، هم بیشتر می‌شکست. چون بودنش را حس می‌کردم، اما نمی‌توانستم بغلش کنم، نمی‌توانستم صدایش را بشنوم، نمی‌توانستم بگویم ببین چقدر دلم برایت تنگ شده اما دروغ چرا به امام رضا(ع) شِکوه نبودنش را کردم و گفتم یا علی بن موسی‌الرضا(ع) شما که ضامن آهو شدید کاش ضمانت پسرم را هم می کردید. بعد از مشهد، راهی کربلا شدم. کربلا همان جایی که آدم دلش را وسط می‌گذارد و هرچه دارد می‌گوید وقتی به حرم امام حسین(ع) رسیدم، دیگر نتوانستم خودم رانگه دارم. همه‌چیز در دلم جمع شده بود. حرم، شلوغی، اشک آدم‌ها، پرچم‌ها، صدای دعا، همه با هم افتاده بودند روی دلم. به امام حسین(ع) گفتم: سید‌الشهدا کربلای شما را در میناب دیدم… در قتل‌عام دبستان و بچه‌هایمان‌...

بمب ها چیزی از بدن ماکان باقی نگذاشتند!

وقتی این را می‌گویم، یعنی درد من فقط دردِ خودم نیست. من صحنه‌ای را دیده‌ام که تا آخر عمر از یادم نمی‌رود. شهدای کربلا را که می‌گویند، آدم می‌فهمد چه مصیبتی بوده. من هم همان مصیبت را با چشم خودم، در زمان خودم، دیده‌ام. اما یک فرق بزرگ برای من دارد: آن جا شهدا بودند، تکه‌تکه شدند، اما بودند. من از پسرم، از گل‌ خودم، چیزی پیدا نکردم. بمب‌ها چیزی از بدن نازکش باقی نگذاشتند هیچ‌چیز.فقط همان یک لنگه کفش. همین یک لنگه کفش، تمام دنیایم شد. قرار بود پارسال اربعین با هم به کربلا بیاییم. نشد. امسال بی‌ او آمدم. این «بی‌او» بودن، از هر چیزی سخت‌تر است.

مادر بودن که تمام نمی‌شود

موقع راه رفتن، موقع ایستادن، موقع دعا کردن، هرجا که می‌رفتم، جای خالی‌اش کنارم بود. اما باز هم، با همه‌ی این دلتنگی‌ها، حس می‌کردم ماکان با من هست. در مشهد‌الرضا هم همین را حس کرده بودم، در کربلا هم. کنار حرم شش گوشه ابا عبدالله(ع) با نوای روضه‌خوان که می‌خواند؛ ای عهده‌دار مردم بی‌دست و پا حسین... گفتم من در مادری خیلی بی‌دست و پا هستم مرا گردن بگیرید و زار زار گریه کردم...حالا دیگر هر روز بعدازظهرها باید بروم گلزار شهدای میناب این رفتن برای من فقط یک زیارت نیست. باید بروم کنار مزار نمادین مفقودالاثر ۷ ساله‌ام، باید اسمش را ببرم. باید به او سر بزنم. اگر نروم، انگار یک چیزی در من کامل نمی‌ماند. مادر بودن که تمام نمی‌شود؛ فقط شکلش عوض می‌شود. حالا من با رفتن به مزارش، با بردن اسمش، با یاد کردنش، هنوز همان مادر قبلی‌ام. فقط خانه‌ام دیگر مثل قبل نیست. فقط خرداد ماه برایم دیگر مثل قبل نیست. فقط ماکان دیگر از در نمی‌آید اما تا همیشه در دل من هست.#جنگ #رهبر_شهید #مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا#دبستان_میناب
16:19 - 28 اردیبهشت 1405
حماسه و مقاومت
استان ها
خراسان رضوی

2 بازنشر1 واکنش
12٫5k بازدید