روایت شیشه‌های شکسته و امیدهای جوانه زده

تهران این شهرِ دلشکسته این روزها درست به اندازه‌ی شیشه‌های شکسته خانه‌هایش زخمی است. اما در میانِ ویرانی جوانانی چون آرمان دست‌های خسته‌شان را به کار گرفته‌اند تا تکه‌های امید را کنار هم بگذارند.
خبرگزاری فارس_تهران؛ آرمان با چهره‌ای که زودتر از سنش خطِ اتفاق‌ها را نشان می‌دهد کوله‌اش را جابه‌جا می‌کند. تکه‌های شیشه مثل بال‌های شکسته پرنده‌ای به پهلویش چسبیده‌اند؛ یادگاری از انفجاری که آسمان را شکافت و دلِ شهر را ریخت.آن روز میانِ آوار چشم‌های پیرمردی را دید که از درد، کورتر از همیشه شده بود و التماس می‌کرد: تمامم کنید. در آن لحظه چیزی در سینه‌ی آرمان ترک برداشت. نه فقط دلش که انگار تمامِ استخوان‌هایش درد گرفتند. از آن پس، مسئولیتی نامرئی بر شانه‌هایش سنگینی کرد. بر گردنش جایی که همیشه زیرِ یقه‌اش پنهان است، خال‌کوبیِ «جونم فدای مادرم» حک شده. لبخندی تلخ بر لبانش می‌نشیند و می‌گوید: وقتی وطن نباشه، یعنی مادر هم نباشه... ما به یک جایی بندیم. اگه اونجا از دست بره، ما دیگه هیچی نداریم. همین بندِ دلبستگیِ ریشه‌دار او را اینجا نگه داشته.

اول شیشه‌ مردم...

هر روز حوالیِ ظهر آرمان به کارگاهِ مردی می‌رسد؛ مردی با موهای دم‌اسبی که همه غم‌های شهر را پشت نقاب شوخی و بذله‌گویی خلاصه کرده. خانه‌ خودش هم دیگر سرپناهِ امنی نیست.موجِ انفجار شیشه‌های خانه‌اش را مثل برگِ پاییز پراکنده، اما او این خرابی را تبدیل کرده به کارگاهی برای ساختنِ امید. اول شیشهٔ مردم، می‌گفت و با دست‌های لرزان اما مصمم شیشه‌ها را آماده می‌کرد: بچه‌ها سرما نخورن، مریض نشن. مالِ من بمونه برای آخر.این کارگاهِ کوچک پناهگاهی شده برای آرمان و چند جوانِ دیگر؛ جوانانی که موجِ انفجار نه فقط شیشه‌های خانه‌شان که نظم زندگی روزمره و برنامه آینده‌شان را به هم ریخته بود.

انگار دارند زخم‌های شهر را بخیه می‌زنند

زیرِ نور صدای خط انداختنِ دقیقِ سوهان روی شیشه لالاییِ غمگینی است که در فضا می‌پیچد. هر بار که شیشه‌ای با صدای «تق» می‌شکند انگار بخشی از دلِ شکسته‌ی شهر دوباره سرِ جایش می‌نشیند.آنها راه می‌افتند؛ نه با شعار، نه با فریاد. فقط با کوله‌های پر از شیشه برای امید برای همدلی... خانه‌به‌خانه، کوچه به کوچه، انگار دارند زخم‌های شهر را بخیه می‌زنند. در خانه‌ای وارد می‌شوند که از پنجره‌ی بزرگش فقط کشیدگیِ آسمانِ خاکستری پیداست. بادِ سرد بهاری مثل مهمانی ناخوانده در اتاق می‌رقصد و پتوی نازکی که روی کودکی کشیده شده بی‌فایده است.

امیدی که از دلِ ویرانی بمب و موشک جوانه زده!

مادرِ بچه با چشمانی خسته و متعجب نگاهشان می‌کند آرمان جلو می‌رود، شیشه را اندازه می‌گیرد، برش می‌زند و آخرین ضربهٔ چکش را که می‌زند انگار صدای باد قطع می‌شود.سکوت. سکوتی پر از آرامش. نورِ خورشید، مستقیم می‌تابد توی اتاق و صورتِ کودکِ خفته را گرم می‌کند. مادر چنان آهِ می‌کشد که انگار تمامِ این چند روزِ سرد را در خود حبس کرده بود. این شیشه نه فقط محافظ پنجره، این نوری است که دوباره به خانه‌ای دلشکسته تابیده.با غروبِ خورشید کارگاه دیگر پر می‌شود از صدای خرده‌شیشه‌ها زیرِ پا...آرمان جارو را برمی‌دارد و با وسواس تک‌تکِ براده‌ها را جمع می‌کند انگار دارد گردِ خاطراتِ تلخ را از روی زمین پاک می‌کند. این شیشه‌ها نمادی از امیدند؛ امیدی که از دلِ ویرانی بمب و موشک جوانه زده!

با هر تکه شیشه‌ای که سرِ جایش می‌نشانند...

کار که تمام می‌شود وضو می‌گیرند و آماده می‌شوند برای شرکت در تجمع شبانه بیعت! آرمان کوله‌اش را روی دوش می‌اندازد. شیشه‌های باقی‌مانده را با دقت در جایشان می‌گذارد درِ کارگاه را که می‌بندند، صدای خفه‌ی خنده‌های کودکان از خانه‌ای آن‌طرف‌تر به گوش می‌رسد. انگار همین چند شیشهٔ تازه، بخشی از شادی را به تهرانِ دلشکسته برگردانده.تهران هنوز زخم دارد. هنوز شب است و بسیاری از پنجره‌ها تاریک. اما در میانِ این تاریکی آرمان و جوانانی مثل او، با هر تکه شیشه‌ای که سرِ جایش می‌نشانند، مشعلی از امید و همدلی را روشن می‌کنند. مشعلی که گرچه کوچک، اما به اندازه‌ی تمامِ دلِ شکسته‌ی شهر، روشنایی دارد.#جنگ #جنگ_رمضان #مرگ_بر_اسرائیل #موشک #مرگ_بر_آمریکا
16:21 - 14 فروردین 1405

0 بازدید