بیست دقیقه تا خاموشی یک زندگی

کارخانه خاموش بود. هر صدایی در آن می‌پیچید و گم می‌شد، مثل شهری که نفسش را در سینه حبس کرده باشد. کسی جز نگهبان در آن نبود...
خبرگزاری فارس_نیشابور؛ صبح روز ششم فروردین‌ ماه با دخترم تماس گرفتند که برای انجام چند کار عقب‌ مانده بیاید کارخانه!فکر کرد چند ساعت کار، چیزی نیست. فکر کرد برمی‌گردد، دخترش را بغل می‌کند، شام درست می‌کند، زندگی ادامه دارد... نمی‌دانست قرار است همان روز، زندگی‌اش تمام شود.نگار دخترم فوق‌لیسانس بیوتکنولوژی مهندس بود، نه سرباز! زنی جوان که پرتلاش و محجوب، زندگی‌اش را بر پایه امید ساخته بود. ساعت ۱۱ صبح وقت رفتن، دختر یک و نیم‌ساله‌اش را نوازش کرد و گفت زود برمی‌گردم، سانیل و رفت. دیگر هیچ‌وقت برنگشت.

فقط بیست دقیقه فاصله بود تا...

سه ساعت بعد، شوهرش تماس گرفت. گفت هنوز کمی کار دارد،بیست دقیقه‌ دیگه بیا بیست دقیقه... فقط بیست دقیقه فاصله بود تا همه‌چیز بپاشد.خانه‌ی ما نزدیک شهرک صنعتی است. لحظه اصابت پهپادهای انتحاری انفجار، لرزش شیشه‌ها با آن موج دودی که آسمان را سیاه کرد… طوفان دلهره و قلبم که..‌. دویدم، نمی‌دانم چطور رسیدم. صدای آژیر، فریاد، شعله‌هایی که از دل آهن بالا می‌رفتند. میان آتش و دود فریاد می‌کشیدم نگار… دخترم نگار..‌. کجایی؟ اما پاسخی نبود، فقط بوی سوختگی، بوی فلز داغ، بوی جگر‌گوشه‌ام که دیگر نیست!

سانیل کودک ۱۸ ماهه‌‌ای که هنوز معنای نبودن را نمی‌فهمد

امروز، دخترم را با دستان خودم در گلزار شهدای زبرخان به خاک سپردم. زمین سرد بود، ولی نه به سردی بدنش که دیگر گرمای زندگی نداشت. به چهره‌اش نگاه نمی‌کردم—نمی‌توانستم. چطور به چهره‌ دختری نگاه کنی که هنوز در عنفوان جوانی باید می‌خندید، مادر می‌بود، زنده می‌ماند و زندگی می‌کرد؟اما تلخ‌تر از آن، سانیل است. کودک ۱۸ ماهه‌ای که هنوز معنای نبودن را نمی‌فهمد، اما خلأ را حس می‌کند. شب اول کمتر بی‌قرار بود اماشب دوم تا صبح گریه کرد!صدای هق‌هقش هنوز در گوشم زنگ می‌زند. آن‌قدر گریه و بی‌تابی‌کرد تا در آغوشم خواب که نه بیهوش شد اما پیش از خواب، دست کوچکش را سمت قاب عکس مادرش برد... لمسش کرد و در همان خواب زمزمه کرد: مامان.

هیچ جوابی، هیچ آغوشی...

دامادم پریشان و آشفته مدام زیر لب می‌گوید: کاش من می‌رفتم، کاش نگار نمی‌رفت. کاش بیست دقیقه زودتر... بیست دقیقه! فقط همین. مثل طنابی که تا مرز نجات کش آمد، اما پاره شد.عصر که می‌شود سانیل دستگیره‌ در را می‌گیرد. با همان دستان کوچکش در را باز و بسته می‌کند، شاید خیال می‌کند هر بار که در باز می‌شود، مادرش پشت آن ایستاده. به در اشاره می‌کند و با نگاهش می‌پرسد: مامان... نیامد؟ و هیچ جوابی، هیچ آغوشی، هیچ معجزه‌ای برایش نمی‌ماند.

از عمق جانم فریاد می‌زنم بر سر آمریکا و اسرائیل..‌.

من علی‌اصغر میردوست پدری که تا امروز ساکت مانده بود کنار همان در، همان‌جا که دخترم همیشه با لبخند وارد می‌شد دیگر طاقت ندارم گریه نمی‌کنم چون گریه، کم است. از عمق جان فریاد می‌زنم بر سر آمریکا و اسرائیل که در یک لحظه یک مادر، یک مهندس، یک دختر و امید یک خانواده را بلعید. و حالا هر شب سانیل با چشم‌های خسته‌اش بیدار می‌ماند. در را نگاه می‌کند. عکس مادر را در آغوش می‌گیرد. و دنیا بی‌تفاوت‌تر از همیشه ادامه دارد...#جنگ #جنگ_رمضان #مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا #موشک
07:32 - 1 آوریل 2026

0 بازدید