پایانِ رویاهایِ امیرعباس با غرشِ موشک

تمامِ تهران در سکوتِ نیمه‌شب فرو رفته بود، سکوتی نه از آرامش، که از سنگینیِ نفسی حبس شده حکایت داشت. اما در منطقه مسکونی شهرک محلاتی تهران در دلِ این شهرِ خفته، دنیایی در آستانه‌ی فروپاشی بود.
خبرگزاری فارس_تهران؛ امیرعباس ۴ ساله، در آغوشِ اتاقِ رنگارنگش میانِ انبوهِ اسباب‌بازی‌هایش به خوابِ خوشی فرو رفته بود. مجسمه‌ اسپایدرمن، قهرمانِ محبوبش بالایِ سرِ تخت، نگهبانِ خاموشِ رویاهایِ کودکانه بود. ماشین‌هایِ کوچک، لگوهایِ رنگی، و پیراهنِ آبیِ موردِ علاقه‌اش همه شاهدانِ بی‌طرفِ دنیایِ پاکِ او بودند.پدر و مادر، در اتاقِ کناری در سکوتِ شامگاهیِ خود غرق بودند. شاید از روزِ بعد حرف می‌زدند، از لبخندِ امیرعباس در جشنِ تولدِ پیشِ رو، یا از آینده‌ای که مثلِ همیشه، روشن و پر امید به نظر می‌رسید. غافل از اینکه شب، سایه‌ی شومِ خود را بر سرِ این امیدها گسترده بود. ناگهان...

لگوها پراکنده همچون قطعاتِ شکسته‌یِ خاطرات

صدایی که شبیهِ هیچ صدایی نبود. غرشِ آسمان نبود، زلزله نبود. فریادی بود که از دلِ شب زمین را شکافت. خانه‌ای که تا لحظه‌ای پیش، پناهگاهِ عشق و زندگی بود، حالا هدفِ حمله موشکی آمریکا و اسرائیل قرار گرفت.انفجاری مهیب، پنجره‌ها را شکست، دیوارها لرزیدند، و آخرین نورِ امید در دلِ تاریکیِ مطلق، خاموش شد.وقتی گرد و غبارِ مرگ فرو نشست، اتاقِ امیرعباس، صحنه‌ی کابوسی بود که قلم از وصفش عاجز است.اسپایدرمن، از جایگاهِ بلندش سقوط کرده بود، صورتش میانِ آوارِ سیمان و آهن، خراشیده شده بود، گویی او نیز در این حمله، زخمی شده بود. ماشین‌هایِ کوچک، له شده و لگوها پراکنده همچون قطعاتِ شکسته‌یِ خاطرات.

پیکرهایِ تکه تکه شده‌ آن‌ها گواهی بود بر...

آن پیراهنِ آبی... همان پیراهنِ آرزو شده برایِ تولد حالا دیگر آبی نبود. رنگِ سرخِ زندگی، بر آن پاشیده شده بود، رنگِ حیاتی که از تنِ کوچکِ امیرعباس در آخرین لحظاتِ شجاعانه‌اش جاری شده بود.پیکرِ بی‌جانِ کودک در میانِ این ویرانیِ رنگارنگ آرام گرفته بود. لبخندِ شیرینش یخ زده بود و چشمانِ معصومش به نقطه‌ای دور شاید به آسمانی که دیگر هیچ ستاره‌ای در آن برایش نمی‌درخشید، خیره مانده بود.کمی آن‌طرف‌تر، در میانِ ویرانه‌هایِ اتاقِ پدر و مادر، صحنه‌ای جان‌سوزتر بود! پیکرهایِ تکه تکه شده‌ آن‌ها گواهی بود بر آخرین تلاشِ ناامیدانه‌ی مادر برایِ محافظت از فرزندش و آخرین فریادِ پدر برایِ پاسداری از خانواده، همه چیز از بین رفته بود. نه فقط خانه‌ آن‌ها، که تمامِ دنیایشان!

امید برای همیشه زیرِ آوارِ ویرانی مدفون می‌شود

حمله جنایتکاران اپستین به کشورمان با تمامِ بی‌رحمی‌اش، فقط اجساد را تکه تکه نکرده بود، بلکه امید را، رؤیاها را و لبخندِ یک نسل را در هم کوبیده بود. اسپایدرمنِ ، حالا نگهبانِ سکوتِ ابدیِ قهرمانِ کوچکش شده بود. ماشین‌های رنگی کوچک و بزر‌گ، دیگر به هیچ جایی نمی‌توانستند بروند. این، داستانِ امیرعباس بود. داستانی که در دلِ هر جنگ هزاران بار تکرار می‌شود. داستانی که ما را به عمقِ فاجعه می‌برد، به جایی که صدایِ خنده‌ی کودکان جایِ خود را به سکوتِ مرگ می‌دهد و امید برای همیشه زیرِ آوارِ ویرانی مدفون می‌شود.داستانی که تلنگری است بر وجدانِ تاریخ که پرسشی را فریاد می‌زند: تا کی؟ تا کی باید شاهدِ مرگِ معصومان باشیم و متولیان به اصطلاح حقوق بشر سکوت کنند! #جنگ #جنگ_رمضان #مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا #موشک
07:46 - 11 فروردین 1405

0 بازدید