سنج و دمامزنی بوشهریها زیر صدای انفجارها
درحالی که امشب نیز خیل بزرگ بوشهریها در میدان امام خمینی (ره) جمع شدهاند، صدای سنج و دمامهای عزاداری سنتی بوشهر بالا میگیرد اما صدای انفجار و تهاجمات آمریکا و صهیون شهر را فرا گرفتهاست، در این بین لحظهای صدای عزاداریها کاسته نشده است.
خبرگزاری فارس- بوشهر، فاطمه مظفریپور: هوای بوشهر بوی خاصی دارد؛ ترکیبی که برگرفته از گرمای شرجی جنوب و طعم شور دریا است از ابتدای خیابان که وارد میدان اصلی میشوی، صدای همهمه میآید، پرچمها در باد میرقصند و نور منقطع چراغها چهرهها را نیمهروشن میکند.خانوادهها دستهدسته میآیند؛ بعضی با کودکان خردسال، بعضی با نوجوانان پرشور و مادرانی که قاب عکس عزیزانشان را در آغوش گرفتهاند.
مادر خانوادهای از میان جمعیت عبور میکند. پسر نوجوانش کنار اوست، موهایش ژولیده، نگاهش جدیتر از سنش میزند. پدر آرام خم میشود و در گوشش میگوید: «پسرم، عکس رهبرمون رو یادت نره.» پسر سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد و قاب کوچک را محکمتر در دست میگیرد.
آبنباتهای نذری، غم جنگ را شست
مادر جوانی در میان جمعیت بستهای از آبنباتهای رنگی در دست دارد و با لبخند آنها را بین کودکان پخش میکند؛ نذری که برای شادی روح کودکان شهید میناب است. دستهای کوچکی به سویش دراز میشود و رنگهای شاد آبنباتها در برابر لباسهای سیاه عزاداران تضاد دلنشینی میسازد. دختر خردسالش کنار پای او ایستاده و با چشمانی پر از تعجب به جمعیت نگاه میکند؛ هنوز مفهوم شهادت را نمیداند اما شادی نذر را میفهمد.
کودکانی که با تفنگ پلاستیکی قصد جان دشمن کردهاند
کمی آنسوتر پسر نوجوانی تفنگ پلاستیکیاش را بالا گرفته است، فریاد میزند: «خودم همه دشمنا رو میکشم!» صدایش میان شعارها محو میشود اما شعلهی شور در چشمهایش پیداست؛ تصویری صادق از نسلی که در میان صدای طبل و فریاد، شجاعت را تمرین میکند. در گوشه میدان، نیروهای هلال احمر در صفی منظم ایستادهاند. روی جلیقههای سفید و سرخشان گرد و غبار نشسته، اما نگاههایشان قاطع و آماده است. خودروی امدادی آنها پشت ستون جمعیت پارک شده؛ چهرهها آرام اما آمادهاند. همه میدانند ممکن است خطری در راه باشد احتمال انفجاری دیگر در شهر، احتمال موشکی دیگر از سوب دشمنان، اما هیچکس قدم عقب نمیگذارد. در سکوتی کوتاه میان فریادها، یکی از امدادگران لبخندی کمرنگ میزند و زیر لب میگوید: «برای همین لحظههاست که این لباس رو پوشیدیم.»
مردی میانسال کنار پرچم بزرگ کشور ایستاده است. صندلی خالیاش را به کناری گذاشته است؛ ساعتهاست که روی پاهایش ایستاده و پرچم سهرنگ را بر دوش گرفته است. باد پرچم را میلرزاند و او خسته اما استوار، چشم به افق دوخته است؛ افقی که شاید در نگاهش معنای وطن و مقاومت را یکی کرده است. در آنسو، گروهی از دختران جوان بر روی برگههایی دستنوشتههایی رد و بدل میکنند. روی یکی از آنها با خطی درشت و لرزان نوشته شده: «این پرچم قصهها دارد…»، و لبخندها در میان اشکها رد و بدل میشود. گویی هرکدامشان بخشی از قصه را بر دوش گرفتهاند.
خانوادههای بوشهری کف میدان جنگ
زنان عزاداری در گوشه دیگر میدان ایستادهاند. یکی از آنها قاب عکس رهبر شهیدمان را در آغوش دارد و شانهاش را به دوستی که کنار اوست تکیه داده است؛ اشک از گوشه چشمش پایین میآید اما لبخند از چهرهاش نمیرود.او میگوید: «خوشحالم که مردم همه خونخواه رهبرمون هستن» صدایش در همهمه گم میشود اما غم و شجاعتش به وضوح در چهرهاش پیداست. سه کودک ریزنقش پشت سر مادرشان روی کالسکه نشستهاند. پتوهای رنگیشان را دور خود پیچیدهاند و با چشمانی خوابآلود اما کنجکاو به صحنه پیش رو نگاه میکنند. صدای طبل، بوی اسپند، نور تلفنهای همراه و نوای روضه در هم آمیخته و صحنهای ساخته که برای کودکان میان کودکی و بلوغ معلق مانده است.
صدای انفجار و سنج و دمام به هم آغشته میشود
مجری روی سکو میرود؛ صدایش از بلندگوها پخش میشود. میگوید: «باید بدانید فلسفه این پرچمی که در دست دارید، زمینهسازی ظهور است. انشاءالله با حضور شما در این میدان و با پاسداری از ارزشها، بتوانیم این وعده الهی را در ماه مبارک رمضان به یاد آوریم.» جمعیت یکصدا فریاد میزند: «انشاءالله، انشاءالله!» طنین صداها تا انتهای خیابان میپیچد. میان جمع مردم، مرد جوانی با پای گچگرفته بر عصا تکیه داده و کنار خانوادهاش ایستاده است. درد را از چهرهاش میشود خواند اما نگاهش جز امید نمیگوید.همسرش آرام برق اشک را از گوشه چشمش پاک میکند و دختر کوچکشان پرچم کوچکی را بالا میگیرد که رویش نوشته شده: «میراث پدرم.»بوشهر در این شب، تبدیل به شهری روایتگر شده است؛ هر چهره، خبری از ایمان و دلتنگی دارد. اینجا آدمها رسانه شدهاند، نه در قاب گوشیها، بلکه در نگاه یکدیگر. صدای شعار جمعیت اوج میگیرد: «ایران وطن ماست، پرچم کفن ماست!» مجری که صدایش را به لحن رجزخوانی مداحان نزدیک کرده، بغض جمع را میشکند. مردان در صفوف جلو اشک میریزند، زنان ذکر میگویند، و نوجوانان پرچمها را بالاتر میبرند.ناگهان صدایی از دور میآید؛ صدای انفجاری مبهم. مردم بیاختیار به آسمان نگاه میکنند اما هیچکس نمیگریزد. تنها شعارها بلندتر میشود: «الله اکبر، الله اکبر!» بوشهر در نور و صدا میلرزد، اما کسی زمین نمینشیند. دستههای عزاداری در حالی که طبل و سنج میزنند، مسیر خیابان را طی میکنند. صدای کوبهها با صدای انفجار بعدی در هم میآمیزد، اما هیچ چیز مانع ادامه مراسم نمیشود.
دختران بوشهری خونخواه دانشآموزان میناب
در بین جمعیت، دختری نوجوان تکهکاغذی را بالا گرفته که روی آن با ماژیک آبی نوشته است: «به خون دختران میناب قسم، این پرچم همیشه بالا میماند.» چشمهایش برق میزند، و لبخند محوی گوشهی لبش پیداست؛ لبخندی که تلفیقی از اشک، افتخار و ایمان است. در پایان شب، وقتی جمعیت آرام آرام پراکنده میشود، باد پرچمها را همچنان میرقصاند. صدای اذان از مسجد نزدیک میدان بلند میشود و مردی در حال بستن پرچم بزرگ روی دوشش، آرام زیر لب میگوید: «تا وقتی پرچم بلنده، دل ما آرومه.» نور چراغها یکییکی خاموش میشود اما روایت این شب در دل شهر میماند؛ شبی که بوشهر نه فقط بندر جنوب، که پایتخت دلهای مقاوم شد؛ شهری که مردمش میان صدای موشکها و نوای دعا، ایمانشان را فریاد زدند.#راهپیمایی #رهبر #شهادت_رهبر 02:08 - 15 اسفند 1404