سخت‌ترین مأموریت «حاج علی» در مصلای تهران

دست‌هایش از خستگی می‌لرزید اما نه به اندازه صدایش. هنوز گرد کار روی صورتش مانده بود که ایستاد و از مأموریتی گفت که هرگز حتی در خواب هم تصورش را نمی‌کرد.
خبرگزاری فارس، گروه روایت: وقتی می‌گفت: «فکرش را هم نمی‌کردم که چنین کاری را به من بسپارند» نگاهش را می‌دزدید تا اشک‌های مردانه‌اش را نبینم. یواشکی گوشه چشم‌هایش را پاک می‌کرد. نه فقط صدایش که دست‌هایش هم می‌لرزید. تازه کارش را تمام کرده بود و آمده بود پایین. اما با همه خستگی‌اش ایستاد به گفت‌وگو. انگار رسالتی داشته باشد برای انتقال آن همه غم. یا شاید هم نمی‌توانسته آن همه بغضِ در گلو را تنها تاب بیاورد و می‌خواست دلتنگی این روزها را برای کسی واگویه کند.رد سختی روزگار را می‌توانستی روی صورتش ببینی و حدس بزنی که حتما دهه ۶۰ را پشت سر می‌گذارد. جنگ را دیده بود. دفاع مقدس اول را می‌گویم. اما فکرش را هم نمی‌کرد دوباره تکرار شود. جنگ ۱۲ روزه را دید و جنگ‌ رمضان را هم. اما فکرش را هم نمی‌کرد دوباره شاهد از دست دادن امامش باشد.روزهایی که با امام خمینی(ره) وداع کرده بود را هم به یاد داشت اما این داغ انگار برایش سخت‌تر بود. از آن جهت که خودش باید بخش اعظمی از این داغ را به دوش می‌کشید.آقای فتح آبادی مهندس تاسیسات سردخانه است. سال‌ها کارهای این چنینی کرده‌. خب شغلش بوده. اما برای هر شغلی روزهای سخت و طاقت‌فرسا هم هست. مثل پروژه این روزهایش. طراحی یخچالی که قرار است بدن‌های مطهری را در خود با دمای منفی ۱۸ درجه سانتی‌گراد نگهداری کند. تا برای دو روز متوالی در مصلی، بالای جایگاهی که برایشان طراحی کرده‌اند قرار بگیرند و همه بتوانند شاهد عظمتشان؛ مظلومیتشان و اقتدارشان باشند.
علی آقای فتح‌آبادی و همکارانش قریب به ۲۰ روز است که مشغول ساخت این یخچال‌ هستند. هر روز به سختی پاهای جسمشان را روی زمین می‌کشند تا به جایگاه برسند. فاصله جایگاه تا زمین زیاد هم نیست اما علی آقا می‌گوید: «انگار این روزها جاذبه زمین را بیشتر احساس می‌کنم. یک نیرویی من را به زمین قفل می‌کند و نمی‌گذارد راحت بروم بالا. نفسم به شماره می‌افتد و قلبم انگار توی قفسه سینه‌ام زیادی می‌کند.»بهش حق می‌دهم. شاید... شاید که نه حتما این پروژه سخت‌ترین پروژه کاری او خواهد بود. آن‌هم در سن و سال کسی مثل حاج علی. دستانش گرد و غبار کار به خود گرفته. هنوز فرصت نکرده سر و رویش را بشوید. نمی‌دانم اما از خستگی کار می‌لرزد یا می‌خواهد بغضش را قورت بدهد: «هر روز که بچه‌ها می‌آیند سر کار؛ دقایقی را به جایگاهی که قرار است پیکر مطهر رهبرمان در آن قرار بگیرد؛ به تبرک می‌ایستند و روضه می‌خوانند. خیلی روزهای سختی است. ما باید جانفدای آقا می‌شدیم اما او فدای ما شد.» لب‌هایش می‌لرزد و چشمانش سرخ شده. انگار کمر خم کرده است طی همین ۲۰ روز؛ دستش را به کنجی تکیه می‌دهد تا راحت‌تر بتواند بایستد.حاج علی راست می‌گوید. از دل می‌گوید‌. داغِ دل می‌گوید! آقای ما، بزرگترین مرد دینی و سیاسی عصرمان بود. او ایثار را برایمان دیکته کرد. فدا شدن در راه اسلام و ایران را برایمان سرمشق گذاشت و اکنون با رفتنش یادمان داد خون همیشه بر شمشیر پیروز است.
«توی خواب هم نمی‌دیدم که چنین مأموریتی داشته باشم» علی آقا این جمله را که گفت دیگر توان پنهان کردن اشک‌هایش را نداشت‌. مثل کودکی که مادرش را از دست داده شروع به گریه کرد. انگار که تمام کابوس‌های کودکی‌اش را پیش چشمش دیده باشد. شاید وقتی سال‌ها از این روزهای سخت بگذرد. این خاطرات مثل یک خوابِ دور، از پیش چشمانش بگذرد. یا شاید تا همیشه ردِ این اوقات تلخ توی خاطراتش بماند و به بهانه‌ای روضه‌ای مجسم برایش بسازد و مثل امروز نگاهش را به زمین بدوزد و باران چشمانش زمین زیرپایش را تَر کند.لبخند می‌زند! این تناقض در چهره‌اش کنجکاوم می‌کند. بی‌مقدمه می‌گوید: «شاید خواست خدا این بود. شاید خود آقا می‌خواست که من و همکارانم خادمی کنیم برایش. اصلا خودش می‌خواست شهید شود. شهادت مسیری نیست که نصیب هرکس شود. آقای ما هم که هرکسی نبود. نائب امام زمان(عج) بود. اگر به غیر از این از میانمان می‌رفت دلمان بیشتر می‌سوخت.»آقای فتح‌آبادی و همکارانش این روزها از جان و دل مایه می‌گذارند تا این مأموریت سخت را به بهترین نحو به اتمام‌ برسانند. نه فقط یخچالی که در مصلی است. یخچال انتقال پیکر مطهر به قم و مشهد نیز کار همین گروه است. گرچه همگی ناراحت‌اند از این فراغ اما از پا نخواهند نشست. چون به قول علی آقا می‌خواهند آخرین وداع با شکوه‌ترین باشد‌. می‌خواهند به درست‌ترین نحو خادمی کنند.به قول علی آقا، گرچه سید ما، مولای ما، رهبر ما از بین ما رفت ولی ما باید قدردان زحماتش باشیم. او آقای اسلام و ایران بود. او دلسوزترینِ ایرانی‌ها به خودشان بود. روز و شبِ عمر شریفش برای ایران گذشت و حالا یک ایران در فراغش اشک می‌ریزد‌. اما این اشک فقط اشک ماتم نیست. اشک عزت است. اشک سربلندی است.
آقای فتح‌آبادی کلاه آفتابگیرش را صاف می‌کند و دقایقی به آن بالا، به جایی که یخچال را گذاشته‌اند خیره می‌شود: «وقتی که رفت تازه خیلی‌ها قدرش را دانستند» انگار که دوباره غمی به سراغش آمده باشد و زمزمه‌کنان نگاهش را از جایگاه دور می‌کند: «اینک من و وحشتِ دنیای بی علی ...» گویی قرار است این روزها هرگز از دل حاج علی آقا بیرون نرود ...
18:26 - 12 تیر 1405

0 بازدید