کتابی که رهبر شهید منتظر جلد دومش بود
وقتی جبهه مقاومت در برابرِ طوفانهای جنگ و حوادثِ تلخِ شهادتِ رهبری، با آزمونِ سختِ ناامیدی روبرو شد، بازگشتِ یک بسته پستی به جبهه فرهنگی انقلاب گیلان، شکافی از امید در دیوارِ اندوه ایجاد کرد.
خبرگزاری فارس، فاطمه احمدی: اولین بار که منشور گام دوم رهبر شهید را میخواندم، یک کلمه مدام توی ذهنم میچرخید: «اُمیدواری»، «اُمیدواری» و باز هم «اُمیدواری».همانطور که رهبر شهید در همه سالهایی که من خودم را شناخته بودم و صدایشان را گوش میدادم هربار به آن تأکید میکردند که باید امید داشت، نباید به تبلیغات دشمن گوش سپرد، نباید از دروغهای دشمن نااُمید شد و کمکم ذهن را مدهوش این تبلیغات دروغین کرد که ما در جایی که باید نیستیم. که اگر نبودیم، آن به قول خودشان «اَبَر قدرتهای دنیا» دستشان را از هزاران کیلومتر آن طرف تر دراز نمیکردند به سمت ما به قول خودشان «جهان سومیها» برای چه؟ برای فریب، برای غارت، برای دزدی و برای سلطهای که هیچگاه از زمان معمار کبیر انقلاب تا روز ظهور در دستِ تشیعِ حقیقی باقی خواهد ماند.حالا باز هم کلید واژه «اُمید» توی ذهنم مدام میچرخد. شاید بپرسید الان در این وانفسای جنگ و شهادت عزیزترین رهبر معاصر چطور میشود امیدوار بود؟ باید برایتان قصهای بگویم. باید برگردیم به پاییز ۱۴۰۴، وقتی رهبر عزیزمان هنوز در بینمان بود و دلمان قرص بود وقتی حوادثِ تلخ روی سرمان فرود میآیند، میتوانیم منتظر دیدن روی ماهشان باشیم وقتی دربهای آن حسینیه به رنگ آسمان گشوده میشود، با دیدن آن صورت ملکوتی آرامشی از جنس نور خدا بر قلبمان فرود بیاید و نفسی از عمق جان بکشیم.این قصه از روزهای سرد پاییز شروع میشود. وقتی در انتهای آخرین جلسه از کلاسهای روایتگری نشسته بودیم و بهمان خبر دادند، روایتهایی را که در جنگ ۱۲ روزه نوشته بودیم توسط جبهه فرهنگی انقلاب استان گیلان به صورت کتاب درآمده و میخواهیم امروز مراسم رونمایی داشته باشیم.
این خبر مسرت بخش چنان خوشحالمان کرد که یکی از رفقای خبرنگار تصمیم گرفت یک نسخه از کتاب «مأمن» که خرده روایتهای نویسندگان و خبرنگاران گیلانی از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه بود را به حضرت ماه تقدیم کند.هنوز یک روز هم از آن ارسال پیشتاز نگذشته بود که از دفتر بیت با نوشین تماس گرفتند: «آقا خسته نباشید گفتند و فرمودند جلد دومش را هم بنویسید». اسم و شماره گردآورنده کتاب را هم گرفتند و مدتی بعد در دی ماه ۱۴۰۴ با آقای دارا تماس گرفتند: «آقا فرمودند یک نسخه دیگر از این کتاب برای بیت بفرستید و تأکید کردند حتما جلد دوم کتاب هم گردآوری شود.» این خبر هم آقای دارا را خوشحال کرد هم شوکه! با خودش میگفت: «در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه ما روایت مقاومت و ایستادگی را منتشر کردیم. ما در مقابل دشمن ایستاده بودیم و راوی میدان بودیم. چطور باید حالا که همهچیز درست است جلد دیگری از مأمن را جمعآوری کنیم!» این افکار مدام در ذهنش میچرخید اما با این همه؛ نسخه دیگری از کتاب روایتهای مأمن را به همراه نامهای به دفتر رهبری فرستاد. امیدوار از اینکه این تلاش کم و ناچیز به چشم ولی جامعه آمده و روشنی بخش روزهای تیره و تاری است که گاهی انگیزه آدم را برای فعالیت کم میکند.یکی دو ماهی از این خبر خوش گذشته بود که روزهای سرد زمستان با خبری تلخ هوای سرد زندگیمان را عجیب طوفانی و سیاه کرد. شیطانیترین موجودات جهان که گذاشتن نام آدمی برایشان توهین به شرافت انسانیت است، رهبر عزیز جمهوری اسلامی ایران را در محل کارش، وقتی زبانش روزه و نفسش به کلام الله مجید عطرآگین بود؛ به شهادت رساندند.
خبر که جهانی شد، دنیای اسلام که به لرزه افتاد، همه قیام کردند برای خونخواهی امام شهید آن هم نه فقط در ایران که در جای جای دنیایی که نفس مسیحایی خامنهای شهید بهشان دمیده بود.حالا جبهه فرهنگی انقلاب گیلان، راویان کتاب مأمن، نوشین خانومی که کتابش را به بیت فرستاده بود و آقای دارا گردآورنده این روایتها که امیدوار بودند از اینکه نگاه آقا را خریدهاند، غمگین و اندوهگین بودند اما جدای از این فراغ، دری به رویشان گشوده شده بود. دری از آیندهای که همیشه پیشِ چشم آقا بود و ما نمیدیدیمش: «آن روزی که رهبری فرمودند جلد دوم کتاب را بنویسید.» چنین روزهایی را دیده بودند که نیازمند یک همدلی اثرگذار و اتحادی بینظیر هستیم. ایشان میدانستند که ما باید راویِ بعثتی باشیم که دنیا تاکنون به خود ندیده وگرنه در دوازدهمین روز بهمن ۱۴۰۴ اینگونه از اثر حضور و بعثت مردم سخن نمیگفتند آن هم دقیقا یک ماه پیش از شهادتشان: «اگر چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابلهی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.»
این روزها جلسهای با جبهه فرهنگی انقلاب گیلان داشتیم، آقای دارا که به گفته خودش بعد از شهادت آقا از پیگیری نامه جبهه نااُمید شده بود و با خودش میگفت: «حتما در این وانفسای جنگ حق علیه باطل نسخه دوم کتاب یا به بیت نرسیده یا از بین رفته !» با خبری مسرتبخش رو به رو شد. چند روزی پس از چهلم رهبر شهید بستهای به جبهه فرهنگی انقلاب گیلان رسید. بستهای که تاریخ ارسالش به دوم اسفند برمیگشت! هفت روز پیش از روزی که یک ایران گریست! هفت روز مقدس از آخرین روزهایی که هوای ایران؛ معطر به نفس مسیحاییِ رهبری فرزانه و پدری مهربان بود. همه ما از شنیدن این خبر با چشمی اشکبار و گلوهایی که از بغض پُر شده بود، استقبال کردیم.وقتی آقای دارا چفیه متبرکی را که به همراه بسته پستی به دفتر جبهه رسیده بود نشانمان داد، بغضهای فرو خورده خود را شکاندیم و مثل ابر بهار در این بهارِ پُرهیاهو نخستین خبِر خوش را که از خیابان شهید کشوردوست به دستمان رسیده بود، بوسه زدیم و سُرمه چشمانمان کردیم آن توتیای متبرک را.حالا نَه فقط نوشین که مسبب این تبرکی شده بود، نه فقط آقای دارا و همکارانش در جبهه و نه فقط راویان و نویسندگان «مأمن» که همه کسانی که دستی بر قلم دارند و گوششان این پیغامِ آقای شهید را که فرمودند: «باید این کتاب به جلد دوم برسد» آگاهند به این آیندهشناسی و میدانند رسالتی خطیر بر دوش دارند و آن هم روایتِ اُمید و ایستادگی و اتحاد مردمی است که این روزها در برابر شیطانِ بزرگ ایستاده و نَه فقط ایستاده که بر گوشش زدهاند، بر گُردهاش زدهاند و نقشِ زمینش کردهاند آن اُبهتِ خیالی و پوچ را.
حالا همه ما راویان میدان، امیدواریم که وقتی آن اندکِ ناچیزِ ما به چشمِ نائب شهید امام زمانمان آمد، تلاشی که زین پس برای روایتهای آخر الزمانی جبهه حقی که روز به روز بر پیروانش افزوده میشود به چشم امام حاضر نیز بیاید و بر اقتدار جبهه مقاومت بیافزاید و تمام نقشهها و فعالیتهای رسانهای دشمن خونخوار را نقش بر آب کند.
21:13 - 25 خرداد 1405