سجاده‌ای که آلمان را از یادم بُرد!

داستان از یک کنجکاوی ساده برای دیدن روستای باکلاسِ «آلمان» در حاشیه رشت شروع شد؛ جایی که همه چیزش «خارجکی‌طور» بود. اما سجاده‌اش در میدان چهارراه گلسار پهن شد.
خبرگزاری فارس، فاطمه احمدی: «اینجا حتی داهاتشان هم فرق دارد!»این نخستین جمله‌ای بود که پس از دیدن «آلمان» به هم گفتیم. بله، درست شنیدید: آلمان! چند روز پیش برای تماشای روستایی که در مجاورت بالاشهرِ رشتِ خودمان قرار دارد، عازم «پستکِ آلمان» شدیم. از قدیم نام این روستا آلمان بود و همیشه برایم جای سوال داشت که شکل و شمایل این روستا با محله‌های ما «پایین‌شهری‌ها» چه تفاوتی دارد.سرانجام در هیاهوی تجمعات این شب‌ها، ساعاتی زودتر دل را به دریا زدیم و راهی آلمان شدیم. از همان ورودی گلسار، ذهنم درگیر تفاوت‌ها بود؛ با خودم فکر می‌کردم چقدر این سمتِ شهر با آن سمتی که ما در آن زندگی می‌کنیم و هر شب در تجمعاتش میدان‌داری می‌کنیم، متفاوت است. با خود می‌گفتم: آیا این حضور چند هزار نفریِ هر شبِ ما در «میدان شهدای ذهاب»، اصلاً طنینی در سایر نقاط شهر دارد؟ آیا مردمِ بالاشهر با این جریان همراه شده‌اند؟در میان این تردیدها، تابلوی ورودی «دهکده سرسبز آلمان» بر قاب نگاهم نشست: «چقدر زیبا و متفاوت!» این تنها جمله‌ای بود که در ذهنم تکرار می‌شد. ویلاهای لوکس در کنار شالیزارهای مخملی؛ روستایی که هیچ شباهتی به سایر آبادی‌های حاشیه رشت نداشت. با اینکه فصل کار بود و کشاورزان شالیزارها را شخم‌زده و آماده نشا کرده بودند، اما نه از شلختگی‌های معمول خبری بود و نه خانه‌ها سیمای روستایی داشتند. کافه‌ها و رستوران‌ها چنان با سلیقه طراحی شده بودند که گویی تابلوی ورودی حق مطلب را ادا کرده بود؛ منظره‌ای که مرا به یاد سریال «پزشک دهکده» و قصه‌های «آلپ» می‌انداخت؛ همان‌قدر شیک، آراسته و به قول خودمان «خارجکی‌طور».
در مسیر بازگشت به سوی قرارِ هرشبمان در اجتماع شهرداری، در حالی که در خیال خود با «آنت» در کوه‌های آلپ جست‌وخیز می‌کردم، ناگهان طنین حماسی یک نوحه در «میدان اسبیِ» دوران کودکی‌ام، مرا به وسط چهارراه گلسار پرتاب کرد: «وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد...»
۲۱ MB
شوکه شده بودم. اینجا؟ در قلب بالاشهری که تازه روستای باکلاسش را ترک کرده بودم، صدای نوحه؟ ناخودآگاه ایستادم. ماشین را کمی جلوتر پارک کردم و به سمتِ مرکزِ رجزخوانی رفتم. دقیقاً وسط میدان گلسار، همان‌جایی که مجسمه اسبش برای من یادآور خاطرات کودکی و فواره‌های آب بود، عده‌ای به پرچم‌گردانی ایستاده بودند. میدان شلوغ و پرتردد، با پرچم‌های خوش‌رنگ و ارزشمند «ایرانِ جانمان» آذین شده بود.صحنه، به شدت جذاب و سینمایی بود؛ تعدادی از مردان میان‌سال به همراه همسرانشان در گوشه میدان، با اقتداری تماشایی، پرچم‌ها را در گرگ‌ومیشِ غروب تکان می‌دادند. جلوتر، روحانی سرشناسی را دیدم: «حجت‌الاسلام مهدوی». ایشان را از دوران دانشجویی که رئیس نهاد رهبری دانشگاه بودند و بعدها در مقام رئیس سازمان تبلیغات استان، همیشه دغدغه‌مند یافته بودم. حالا او را می‌دیدم که تک و تنها در میانه میدان گلسار ایستاده و پرچم را با سرافرازی بالای سر می‌چرخاند.
آن سوتر، بانوان بخشی از میدان را با شکوهِ حضورشان قرق کرده بودند. تصویر این همبستگی چنان مقتدرانه بود که نمی‌شد چشم از آن برداشت. صدای حماسی نوحه، خون را در رگ‌ها به جوش می‌آورد. در آن لحظه دلم می‌خواست من هم پرچمی به دست داشتم، خیابان را بند می‌آوردم و مردم را به پیوستن به این گروه کوچک اما بزرگ‌دل فرا می‌خواندم.
دیگر «آلمان» و «بالاشهر» و «پایین‌شهر» در ذهنم رنگ باخته بود. از بانویی پرسیدم: «این جمعیت برای همین منطقه است یا از جای دیگر آمده‌اند؟» لبخندی زد و گفت: «چرا جای دیگر؟ همه‌مان اهل همین‌جاییم؛ حالا کمی این‌طرف‌تر یا آن‌طرف‌تر. مهم این است که در محله خودمان هم این اجتماع شکل بگیرد.» وقتی فهمید خبرنگارم و تصادفی به آن‌ها رسیده‌ام، چشمانش از شادی درخشید و گفت: «کار شما مهم‌تر است. شما باید راوی این اجتماعات باشید تا تعدادمان روز به روز بیشتر شود و تا وقتی حضرت آقا گفتند، در میدان حاضر بمانیم.»طنین اذان، گفت‌وگوی ما را ناتمام گذاشت. در چشم‌بهم‌زدنی، پرچم‌ها جمع شد و جای خود را به سجاده‌ها داد. آن هم کجا؟ درست در میانه بالاشهر رشت و کنج خیابان! حاج‌آقا مهدوی زیراندازی پهن کرد و در صف اول ایستاد. مردم نیز یکی‌یکی اقتدا کردند. یکی از خانم‌ها با کودکی در آغوش، در انتهای صف مراقب اوضاع بود و دیگری مراقب کیف و کفش نمازگزاران.
و من... منی که گمان می‌کردم حضور در اجتماعات چند هزار نفری میدان اصلی شهر تنها کارِ «خفنِ» دنیاست، حالا با دوربینی در دست، تلاش می‌کردم این حماسه بزرگ را ثبت کنم. حماسه‌ای که شکوهش دست‌کم از اجتماع میدان شهدای ذهاب نداشت؛ چرا که شاید اثرگذاریِ این ایستادگیِ خالصانه در قلب بالاشهر، حتی بیشتر هم باشد.حالا دیگر «آلمان» و آن ویلاهای پرزرق‌وبرقش کاملاً از یادم رفته است. حالا هر وقت به تصاویر آن نماز جماعتِ مخلصانه در گوشه میدان اسبی نگاه می‌کنم، به حال آدم‌هایی حسرت می‌خورم که با دستانی پر از ارادت، پرچم ایران اسلامی را برافراشته نگاه داشتند و فریضه نماز را زیر نور مهتاب و در پایان یک حرکت خودجوش مردمی ادا کردند. این افتخاری است که نصیب هر کسی نخواهد شد و من، مفتخرم که توانستم راویِ تصویریِ آدم‌هایی باشم که شاید نام و عکسشان در کتاب‌های رسمی تاریخ نماند، اما یقین دارم اثر این حرکت بی‌چشم‌داشت و خدامحور، در باطن این سرزمین، تاریخ‌ساز خواهد شد.
حالا با خودم فکر می‌کنم، بیش از هر چیز، این تصویرِ «ایستادگی در قلبِ تفاوت‌ها» است که در ذهن‌ها جان می‌گیرد. حماسه همیشه با جمعیت‌های میلیونی خلق نمی‌شود؛ گاهی حماسه همان سجاده‌ای است که وسط شیک‌ترین نقطه شهر پهن می‌شود تا بگوید اعتقاد، جغرافیا نمی‌شناسد. چه در کوچه‌پس‌کوچه‌های باصفای «روستای آلمان» با آن ویلاهای مدرنش، و چه در هیاهوی میدان گلسار، یک نخ تسبیح نامرئی همه را به هم وصل کرده است.عکاس که باشی یا خبرنگار، یاد می‌گیری که فراتر از ظاهرِ خانه‌ها و آدم‌ها را ببینی. آن شب فهمیدم که «میدان‌داری» فقط مخصوص میدان شهدای ذهاب نیست. آن چند نفر با پرچم‌هایشان در گلسار، همان کاری را می‌کردند که سرباز در مرز؛ آن‌ها داشتند هویت یک شهر را در برابر فراموشی حفظ می‌کردند. وقتی شاتر دوربینم را می‌فشارم تا لبخند آن بانو یا قامت ایستاده‌ی آن روحانیِ دغدغه مند را ثبت کنم، با خودم زمزمه می‌کنم: «آلمانِ رشت زیبا بود، اما زیباییِ حقیقی آنجایی است که فرقی نمی‌کند کجای این خاک ایستاده باشی؛ همین که بدانی برای چه ایستاده‌ای، تمام شهر به احترامت قد علم می‌کند
22:18 - 18 اردیبهشت 1405
حماسه و مقاومت
روایت روز
گیلان




4 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌ام ســــــــلمه فــــــــرد‌
@OmsalameFard1 ساعت پیش
در پاسخ به
خیلی قشنگ بود، خدا قوت 🇮🇷

تصویر نمایه‌ی ‌شقایق اشک‌
@Shaghayegh1ashk13 دقیقه پیش
در پاسخ به
mehdiدوست عزیزی که کامنت گذاشتید من نمیتونم به شما پیام بدهم. به من پیام بدید لطفن

تصویر نمایه‌ی ‌شقایق اشک‌
@Shaghayegh1ashk7 دقیقه پیش
خسته نباشید.خدا قوّت.همیشه می‌گفتند گلسار تافته جدابافته است! اما این سجاده به‌موقع باز شد.چندسال پیش در همون منطقه مسابقات بک‌گامون مدرن زنان برگزار میشد. اگر درست بنویسم و عیب نداشته باشه در رستوران پالم. یک رستوران زیبا و شیک. (من دور دوم حذف شدم!)