این دختر خودش را در خیابان پیدا کرد

این شب‌های رشت فقط یک حضور ساده در میدان نیست، گاهی تولد آدم‌هایی است که با قلبی سرشار از آگاهی در طرف درست تاریخ خودشان را بازیافته‌اند.
خبرگزاری فارس، فاطمه احمدی: سربند «انا‌علی‌العهد» اش که روی موهای مشکی‌اش بسته بود، دلم را برده و لبخندی که از روی رضایت به لب داشت جذبم کرد با همسرش داشت از اجتماع برمی‌گشت که صدایش زدم. از مصاحبه استقبال کرد. انگار می‌خواست با جماعتی حرف بزند که حرف‌های او را بیشتر می‌فهمیدند و می‌خواست حرف‌های دلش را از عمق جان بگوید. «از همان روز که آقا شهید شدند، انگار چیزی درونم فرو ریخت و چیز تازه‌ای ساخته شد…» رؤیا این را با صدایی آرام اما محکم گفت؛ صدایی که پشتش، هم اندوه نشسته و هم یک تصمیم جدی. رؤیای زیبایی که خودش را آگاه‌تر از قبل می‌داند، همه این‌ شب‌ها در خیابان است: «از همان شبی که رهبر انقلاب شهید شدند دیگر خانه ماندن برایم معنی نداشت. هر شب به خیابان می‌آیم. این مملکت ساده به دست نیامده… خون خیلی‌ها پایش ریخته شده، از قدیم تا همین امروز. هر بار اسم یک شهید می‌آید، انگار یک تکه از دل آدم کنده می‌شود… اما همین درد، آدم را نگه می‌دارد. ما به این راحتی‌ها از این خون‌ها نمی‌گذریم و مملکت خودمان را به دست دشمن و ضد انقلاب نمی‌دهیم.»رؤیا دیگر آن دختر بی‌طرف دیروز نیست. خودش می‌گوید: «راستش قبل‌ترها، نه این‌طرفی بودم نه آن‌طرفی. اصلاً زیاد به این مباحث سیاسی فکر نمی‌کردم. اما از آن دی‌ماه کذایی، خیلی چیزها برایم روشن شد… بعد از آن اتفاقات و مخصوصاً بعد از شهادت آقا، دیگر نمی‌شد همان آدم قبلی بمانم.»

اینجا از این خبرها نیست!

رؤیا جوری از نیروهای سپاه و بسیج با افتخار نام می‌برد که درکش برای من سخت است دختری با چنین ظاهری اینقدر طرفدار بسیجی‌ها باشد. وقتی تزلزل نگاه من را می‌بیند می گوید: «باورتان نمی‌شود نه؟ ولی من باور دارم سپاهیان و بسیجی‌ها کسانی هستند که اقای شهید ما تربیتشان کرده. همان‌ها الان در حال دفاع از ما هستند. کسی که خارج از کشور نشسته و از مملکت خودش خبر ندارد و برایش مهم نیست که جوان‌هاش در حال تکه تکه شدن هستند و زیرساخت‌های مملکت از حملات دشمن در حال تخریب و انتظار دارد همه چیز آماده شود و تازه به ایران بیاید که نمی‌شود. نه اینجا از این خبرها نیست! همه ما جوانان سفت و سخت ای کاریم و در جنگ پیروز خواهیم شد.»

فریب رسانه‌های خارجی را نخورید

رؤیا از تلاش‌هایش برای آگاه کردن دیگران می‌گوید؛ از شب‌هایی که نه فقط در خیابان، که در میان پیام‌ها و خبرها، دنبال روشن کردن ذهن اطرافیانش بوده است:«از دی ماه خیلی چیزها برایم روشن‌تر شد و آگاه‌تر شدم. نه اینکه بگویم دی ماه در اغتشاشات حضور داشتم نه. اتفاقا به خیلی از اطرافیانم می‌گفتم فریب این رسانه‌های معاند را نخورید اما خب متأسفانه نتوانستم آنان را آگاه کنم. آن اتفاقات اما خیلی از ماها را آگاه‌تر کرد و پس از شهادت آقا نیز خیلی آگاه‌تر شدم و روز به روز هم سعی می‌کنم اطرافیانم را آگاه‌ کنم. به خیلی‌ها می‌گفتم فریب این رسانه‌ها را نخورید… بعضی‌ها را نتوانستم قانع کنم، اما ناامید نشدم. هنوز هم سعی می‌کنم تا با سند و مدرک بتوانم روی آنان اثر بگذارم تا به رسانه‌های خارجی اعتنا نکنند چرا که همه حرف‌های آنان دروغی بیش نیست..»این دختر آگاه دست روی دست نگذاشته و خودش را خرج آگاه‌سازی اطرافیانش می‌کند اما گاهی هم نا امید می‌شود: «به آدم‌های دور و اطرافم خودم را مثال می‌زنم که این جنگ هویتی است و ربطی به حجاب و بی‌حجاب ندارد. من تلاش خودم را می‌کنم اما برخی‌ها نانشان در نفهمی است. یک سری‌ ها مثل خود من که آگاه نبودم دلشان می‌خواهد آگاه شوند اما برخی هم دلشان می‌خواهد در آن نا‌آگاهی‌شان بمانند.

این جنگ، جنگِ هویت است

رویا، شیمی خوانده و در یک شرکت دارویی کار می‌کند؛ اما حالا خودش را فقط در آن تعریف نمی‌کند: «من حتی به عنوان کسی که شاید حجاب کاملی هم نداشته باشد، می‌آیم وسط میدان. می‌خواهم بگویم این جنگ، جنگِ هویت است… ربطی به باحجاب و بی‌حجاب ندارد. پای کشور که وسط باشد، همه یک‌جور می‌ایستند.»صدایش کمی می‌لرزد وقتی از شب‌های اول می‌گوید: «اوایل که می‌آمدم، بعضی‌ها به حجابم ایراد می‌گرفتند… حتی چند شب با گریه برگشتم خانه. خیلی سخت بود… اما پا پس نکشیدم.»مکث می‌کند، نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «چون هدفی که برایش آمده بودم، خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌ها بود. در کنارش، خیلی از خانم‌ها هم بودند که من را بغل کردند، بوسیدند، تشکر کردند… همین‌ها نگهم داشت.»او حالا با اطمینان از ایستادن می‌گوید؛ از نسلی که تصمیمش را گرفته: «نه… ما از آن‌هایی نیستیم که کشورمان را راحت بدهیم دست دشمن. خیلی‌ها شاید ناآگاه باشند، اما خیلی‌ها هم بیدار شده‌اند. جوان‌ها سفت و سخت ایستاده‌اند.»و در میان این حرف‌ها، یک دغدغه جدی هم دارد؛ جنگ روایت‌ها: «ما در رسانه ضعیفیم… آن‌ها سال‌هاست روی ذهن بچه‌های ما کار می‌کنند. وقتی یک خانه از صبح تا شب پر از این شبکه‌ها باشد، معلوم است روی آدم اثر می‌گذارد. من دوست دارم سهم خودم را انجام بدهم؛ حتی اگر با فرستتدن چند پست و چند پیام باشد.»

رؤیا یک مسیر است به بیداری

و در پایان، با لحنی که دیگر تردیدی در آن نیست، می‌گوید: «من باز هم می‌آیم… تا پیروزی کامل. با هر سلیقه و اختلاف نظری که باشد، پشت کشورم می‌ایستم. پشن رهبرم می‌ایسیتم. هیچ‌کدام از ما دلمان نمی‌خواهد جامعه‌مان دو قطبی بماند… و امیدوارم با درایت رهبرم آقا مجتبی، همه این فاصله‌ها هم کم شود.»رؤیا، حالا فقط یک اسم نیست؛ روایت دختری است که از دل تردید، به یقین رسیده… و هنوز، هر شب، در خیابان ادامه دارد.
15:17 - 23 فروردین 1405
زنان
روایت روز
گیلان




1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌شقایق اشک‌
@Shaghayegh1ashk24 فروردین 1405
در پاسخ به
عزیزم؛ تو رویای زیبای رشتی 💗