در امتداد میرزا
این راهِ آزادگی با قدمهای مردی تنها آغاز شد و امروز در فریاد نسلی ادامه دارد که برای آزادی و استقلال، همچنان ایستاده است.
خبرگزاری فارس، فاطمه احمدی: اینجا گیلان است دیار میرزا کوچک جنگلی. همان میرزا کوچک، طلبه آزادی خواهی که آزادی را رهایی از یوغ استبداد و قطع تجاوز هر بیگانهای میدانست. همان که میگفت: «ما قبل از هر چیز، آزادی و استقلال ایران را میخواهیم.»میرزا کوچکِ شجاعی که تنها با یاران محدود شبها و روزهای زیادی را در کوهستانهای سربلند و جنگلهای بارانی گیلانِ همیشه سبز و علوی گذراند تا اجازه ندهد زنجیر استعمار به کمر این سرزمین بسته شود و خاکِ مقدسِ ایرانِ امام رضا(ع) آلوده به پوتینِ سربازان اجنبی نشود.خیلی دلم میخواست بدانم، آن روزها در پائیز سردی که میرزا پا به پای تنها یارش گائوک مسیر کوهستان برفی ماسال را میپیمود و در همان کولاک و بوران برف یخ زد و به یاران شهیدش پیوست در چه فکری بود؟ در آن لحظات آخر آیا گمان می کرد که روزی از روزها در زمستان سرد ۵۷ مردی با محاسن سفید از تجربه سالها مبارزه از خمین ایرانِ عزیزِ میرزا را از یوغ ستم و فساد رهایی میبخشد و در این مسیر او هم به رحلتی شهادت گونه لبیک میگوید و به دیدار میرزا یونسِ رشتی میرود؟سالها بعد وقتی پیرِ خمین رفت و رهبری چون او نائب امامزمان(عج) شد و پرچم ولایت فقیه را در ایرانِ عزیز میرزا به دست گرفت درباره میرزا کوچک جز نیکی نگفت. میرزایی که به قول دومین رهبر ایران اسلامی، یک مومن واقعی بود و غیرت دینی و ملی را در مردم زنده کرد.
نمیدانم آیا میرزا کوچک عزیز ما در آن ساعتهای پایانی که دشمن داشت سر بیجانش را از تنِ یخ زدهاش جدا میکرد، به ذهنش خطور کرده بود که روزی سید علی حسینی خامنهای از «انقلاب مینیاتوری» او درس بگوید و آن را یک انقلاب اسلامی کوچک بداند؟ راهی که سالها بعد مردمان آزادیخواه از آن آموختند و استقلال سیاسی را با راهِ او مشق کردند؟حالا ما اینجا ایستادهایم. در حوالی بهار. بهاری که میرزا یونس به دنبال آن بود. آن هم نه یک فصل؛ که بهار آزادی و آزادگی. از هر تجاوزِ بیگانهای. گرچه مشغولِ جنگیم. گرچه رهبر دوممان به دست ایادی بیگانه به شهادت رسیده و شاید حالا در بهشتِ جاودان؛ آقا یونس و آقای روح الله و رهبر شهیدمان گعده گرفتهاند به شیرینیِ کلام خدا و از آن بالا برایمان فتح میخوانند چون که میدانند به قله نزدیکیم. حالا ما اینجا ایستادهایم قریب به یک ماه است که ایستاده فریادِ آزادی میدهیم تا به هر گوشه این مثلث که هرسه از مردان دین و فقه و کلام الله بودهاند نشان دهیم شاگردان خوبی بودهایم و برای آزادی و استقلال؛ برای اینکه وجبی از این خاک به دست اجنبی نیفتد تا آخرین نفس خواهیم ایستاد.امشب پرچم سه رنگ ایران را به دست میرزا کوچک عزیزمان دادهایم میرزایی که سوار بر اسب با وفایش روزهای زیادی را به تماشا نشست.دلم میخواهد فریاد بزنم: آهاااای میرزای عزیز ما... هیچ فکرش را میکردی که انقلابی که دنبالش بودی تا پرچم ایران را منقش به نام الله کنی روزی محقق شود؟
هیچ فکرش را میکردی که روزی این نسل راه تو را چونان ادامه دهند که امروز تو پیشرو باشی و با پرچمی که در دست داری با نوای الله اکبر پیشاهنگی کنی و همه فرزندان رشتیات دنبالهرو تو شبهای این سرزمین را روشن کنند؟ما شبهای زیادی است که از وقتی رهبر شهیدمان رفته به این میدان میآییم و شعارهایی را که تو به ما آموختی که امامین انقلاب یادمان دادند فریاد میزنیم. آنقدر زیاد شدهایم که دنیا متعجب شده. هیچ فکرش را میکردی میدان شهدای ذهاب اینگونه غرق در حماسه شود؟در افکارم میرزا لبخندی میزند و میگوید: بزرگ شدی دختر ... چونان پدری که میخواهد با تمام عزت و غرور مردانهاش آفرین بگوید اما همچنان میخواهد راهت را ادامه دهی و بزرگتر شوی. مثل خودش هرگز خستگی به سراغت نیاید. مثل اویی که نهضت را تا آخرین نفس حتی با یک نفر ادامه داد. مثل روح خدا که از دهه ۴۰ مبارزه کرد اما در بهمن ۵۷ پیروز شد و مثل رهبری شهید که حوالی ۴۰ سال سکان کشتیِ نجاتِ ایران را هدایت کرد و در ماه خدا راهی بهشت شد.وقتی باد پرچم سه رنگ ایرانِ جانِ ما را در دست میرزا میرقصاند؛ تازه مصممتر میشوی که این میدان را خالی نکنی. تا چشم آقا یونس به استمرار ماست؛ تا امیدش به ایستادگی ماست. هوا که بهاری است و بهار آزادی و آزادگی در پیش است؛ تا آخرین نفس پای این پرچم؛ پای امیدی که بزرگانِ انقلابی ما به این نسل دارند نشان میدهیم میراث داران خوبی برای انقلابِ جهانی خود خواهیم بود و به ولایتِ سومین رهبر انقلابمان چونان معتقدیم و اطلاعت میکنیم که دنیا یارای ایستادگی در برابر ما را نداشته باشد.
20:04 - 12 فروردین 1405