گلستان ابراهیم در آتش نمرود رشت
میان ویرانی و خاکستر مساجد رشت، هنوز نشانهای از معجزه دیده میشود: محرابی سالم، فرشی که آتش به آن نرسیده و نام خدا که از دل دود و سیاهی، «اللهاکبر» میگوید. وقتی ایمان به آسمان پیوند خورده باشد، هیچ شعلهای نمیتواند آن را خاموش کند.
خبرگزاری فارس، فاطمه احمدی: مرد بادامفروشی کنار یکی از گذرهای ورودی بازار طاقی، سرش به آسمان بود. کجا را نگاه میکرد؟ هرچه گشتم چیزی پیدا نکردم. میگفت: «اینجا همیشه این روزها بساط چای و شیرینی به راه بود. نامردا به خونهی خدا هم رحم نکردند.» رد نگاهش را گرفتم. با حسرت به بقایای مسجد سوختهی حاج مجتهد نگاه میکرد. حرفهایش مردم اطراف را هم به خود آورد.نمیدانم چطور پاهایم سر از داخل مسجد درآوردند. هنوز بقایای برفِ اخیر روی شانههای مسجد نشسته بود. صدای اذان انگار به گوشم میرسید؛ وقتی دمِ غروب، از داخل بازار طاقی به سمت ورودی مسجد میآمدم را تصور میکردم و محو «اللهاکبر»های حاج مجتهد قدیمی رشت میشدم. همیشه اعیاد شعبانیه اینجا پر بود از صدای مولودی و پخش شکلات.از داخل کوچههای بازار تا پیادهروی منتهی به درِ مسجد، کاغذهای رنگی و عطر افشانی و سرور بود و حالا فقط یک محراب باقی مانده از آن همه زیبایی و اقتدار. دیوارهای خالی، بدون گنبد آبیِ فیروزهای. اما کاشیهای اسلیمیِ محراب مسجد هنوز به زیبایی چشمنوازی میکند و این ندا را میدهد: «واجب خدا هرگز فراموش نمیشود.»
گفتم سری هم به مسجد سوختهی تکیه بزنم. مسجدی که از قدیمیهای خیابان مطهری و همسایهی حرم مطهر فاطمه اُخری(س)، خواهر امام هشتم است. هرچه نگاه میکردی حسرت بود و ماتم. از آن همه عظمت، سوختههایی باقی مانده بود سیاه؛ سیاهیای که از دلهایی میآمد که قرآن را، دین رسولالله و خدا را از یاد برده بودند وگرنه قرآن بر نیزه کردن حکایت از دوستی با بنیامیه دارد، نه انسان آزادهی امروزی.
اما قصهی مسجد طالقانی فرق میکرد. میخواستم داخل مسجد را ببینم اما درهای مسجد، با وجود اینکه فقط دیوارههایی از آن باقی مانده بود، بسته بود. منتظر بودم تا خادم مسجد در را برایم باز کند و معجزه ببینم؛ شاید هنوز چیزی سالم باشد… شاید هنوز صدای قرآن از بلندگوهای مسجد شنیده شود. نمیدانم. این تصور خامی است که از میانهی آتش، گلستان ببینم. الان که عصر ابراهیم خلیلالله نیست.در انتظار خادم بودم که پروانهای روی آجرهای قدیمی دیوار مسجد به استقبالم آمد. هرچه به او نزدیکتر میشدم، دلبرانهتر بال میزد و دور خانهی خدا میگشت و دوباره روی جایی خاص مینشست. آنجا که گلی نبود. از چه شهدی سیراب میشد؟
آقای خادم آمد و در را که آثار سوختگی، قفلهایش را محکمتر کرده بود، به زحمت باز کرد. جایجای مسجد را با روایتهای خودش نشانمان داد: «اون گوشهی سمت چپ رو میبینی؟ یک کتابخانه داشتیم پر از قرآنهای خطی و قدیمی… همهاش خاکستر شد.»
دلم پای راه رفتن نداشت. نمیدانستم کجای مسجد را قدم بگذارم. نکند جایی که پا میگذارم نشانهای از خدا باشد و من ناخواسته روی خاکسترهای نشانههایش لگد میکنم؟! استغفرالله… نکند… با هر قدمی که برمیداشتم، قلبم میلرزید و پایم تکان نمیخورد. تصمیم گرفتم به سمت ورودی خانمها بروم. آنجا همهاش پله بود و یک جاکفشی خالی که انگار آتش به آن زبانه نکشیده بود؛ شاهد روزهایی که هر قفسهاش پر بود از کفشهای نمازگزاران.
یک پوستر بهجا مانده از مراسم اعتکاف هم روی دیوار توجهم را جلب کرد که بدون ذرهای آسیب خودنمایی میکرد. رویش نوشته بود: «نقشهی پرواز را مرور کن.» معتکفین را دعوت میکرد به قرآنخواندن در ایامالبیض. اما چطور نسوخته بود؟ این همان نشانهای بود که دنبالش بودم؟روی زمین مسجد را نگاه میکردم، با دقت. شاید اثری بیابم؛ شاید تکهفرشی سالم مانده باشد، یا یک مهر، یا دانهای از تسبیح که نشانم بدهد این اعجاز را و نشانههایم را کامل کند. تا اینکه یک بنر دیدم. مگر جنس بنر از پلاستیک نیست؟ مگر پلاستیک در آتش زودتر نمیسوزد؟خاکسترها را کنار زدم تا تصویر و نوشتههای روی بنر را بهتر بخوانم: «مراسم بزرگداشت آیتالله حاج شیخ مختار ظهیری، امام جماعت اسبق مسجد آیتالله طالقانی.» باقی نوشتهها سوخته بودند، اما همین نام و تصویر امام جماعت مرحوم، کاملاً قابل تشخیص بود. اللهاکبر! وقتی خدا بخواهد، همین نامهاست که باقی میماند.
از پنجرههای رنگی و گنبدیشکل مسجد فقط لولاهای فلزی باقی مانده است، اما هرچه به محراب نزدیک میشوی، کاشیهای اسلیمی و فیروزهای، مثل دو مسجد دیگر، دستنخورده و سالم و زیبا محوت میکند. باز هم میگویی: «اللهاکبر.» تا خدا نخواهد، برگی از زمین نمیافتد.
به خادم مسجد گفتم: «محرابی که روزی علی(ع) در آن شهید شد، تا ابد پابرجا خواهد ماند.» که نشانهای دیگر برایم رونمایی کرد. به تکهای از فرش سالم در محراب اشاره کردم: «این تکه فرش چطور سالم مونده؟» لبخندی از رضایت و غمِ توأمان زد و گفت: «راستش وقتی فردای آتشسوزی به مسجد آمدیم، هیچ چیزی پیدا نکردیم. فقط امام جماعت مسجد آمد و دید مهر و جانماز و تسبیحش تاخورده و بدون هیچ آسیبی از آتش جان سالم به در برده. جانمازش را در بغل گرفت و گریست. آنقدر همه شوکه شده بودیم که فقط خدا را صدا میزدیم و اللهاکبر میگفتیم.»اللهاکبر. نشانهها پشت نشانهها میآمد و من هر لحظه به این فکر میکردم که این همه نفرت و سیاهی و ظلمت، در برابر نمازی که علیبنابیطالب خواند و محرابی که در آن شهید شد، نشان از مثقال ذرهای است در قرآن در برابر دریایی از نور و معرفت. مساجد گوشهای از این دریاها هستند؛ دریاهای کوچکی از نور که صاحب امواجش خداست و تا خدا نخواهد، دست هیچ ظالمی به محرابِ علی نخواهد خورد.
بعد از بازدید از مسجد طالقانی و دیدن این همه اعجاز، تصورات اولیهام نقض شد. هنوز هم عصر ابراهیم خلیلالله است. هنوز هم انسانهای پاک و وارسته در محرابهای مساجد نماز میخوانند و به امیرشان علیبنابیطالب اقتدا میکنند. نمیدانم؛ شاید آقای ظهیری آن شب سوختن مسجد را دید و خودش روی جانمازش به نماز ایستاد تا آتش را گلستان کند. اما هرچه که هست، دین خدا هرگز نخواهد سوخت.
و در پایان، این حقیقت روشن میشود که آتش تنها آنچه را میسوزاند که ریشه در خاک دارد، نه آنچه به آسمان پیوند خورده است. مسجد اگر ویران شود، ایمان و حقیقت ویرانشدنی نیست؛ دیوار اگر فرو بریزد، محراب خاموش نخواهد شد. حق با شعله و سیاهی از میان نمیرود، همانگونه که علیبنابیطالب(ع) با ضربت شمشیر از تاریخ و محراب حذف نشد. این نشانهها باقی ماندهاند تا یادآور باشند هر جا دلها با نماز و ذکر خدا زندهاند، ظلم حتی اگر برخیزد سرانجام به خاموشی محکوم است و انسان، تا زمانی که دل خود را خانهی خدا نگه دارد، در هیچ عصری از مسیر ابراهیم خلیلالله جدا نخواهد شد..#آتش #مسجد #اغتشاشات 20:39 - 2 فوریه 2026