مَرا عاشق بخوانید؛ از خبرنگاری تا شاعری

برایم جالب است که بدانم بانویی که در عین همسری و مادری، شاعری پیشه کرده و با خبرنگاری به دردهای مردم نیز مرهم می‌گذارد کدام یک را دوست‌تر می‌دارد؟ اما پاسخی برای این سؤال نخواهم گرفت چون بانوی این قصه معتقد است: « من را عاشق بخوانید!»
خبرگزاری فارس، فاطمه احمدی: به نظر شما چه قرابتی بین زادگاه شاعر و نحوه شعر گفت او وجود دارد؟ اصلا می‌شود شعر نخوانی و شعر بگویی؟ می‌توانی عاشقی نکنی و از عشق بگویی؟ او معتقد است: «شاعر از پشت شاخه‌های پر از شکوفه انار زاده می‌شود». انار، که خودش مظهر عشق است، مظهر دلدادگی. پس حتما انار و شعر و عاشقی قرابت دارند و شاعر درست می‌گوید که شاعر پر است از شکوفه‌هایش.هم نامش «پونه» و هم نام خانوادگی‌اش که «نیکوی» است، گویی مصرعی از یک شعر است که قرار است دنیایی پر از رمز و راز را به گوش جهان برساند.هم عاشقی می‌کند، هم شاعری.هم همسری می‌کند، هم شاعری.هم مادری می‌کند، هم شاعری.حتی گاهی خبرنگاری و شاعری.حتی گاهی مدافع محیط زیست می‌شود و باز شاعری می‌کند!اصلا شعر شده است بخش جداناپذیر زندگی‌اش.پونه نیکوی امروز که از سال 1364 در بندرانزلی، هم‌نوای موج‌های خزر شده و شاعرپیشه و عاشق پیشه زیسته، نه فقط دستی بر قلمِ شعر، که دستی بر قلمِ خبرنگاری دارد، او که کارشناسِ ارشدِ علومِ سیاسی است، امروز دبیر خبرگزاری ایسنای گیلان است.

شعر، ناجیِ دنیایِ آدمی است

این بانوی فعالِ سیاسی-فرهنگی و اجتماعی البته شعر را دوست‌تر از همه می‌دارد و شاعری را این گونه تعریف می‌کند: «شاعر از دل گم شدن‌ها پیدا می‌شود و می‌تواند ساعت‌ها به تکانِ پرده‌ای که نسیمی آن را به حرکت می‌آورد و به نوری که به برگ گلی می‌تابد بنگرد، در سکوت غرق شود و هیچ نگوید».همیشه می‌دانستم شعر دنیای عجیبی دارد و زیستن در آن دنیای عجیب‌تر. اما گمان می‌کنم برای دنیای عاشقانه زنی که شعر را زیست می‌کند، می‌تواند تعاریف حیرت‌انگیزتری اضافه کرد.زن اگر عاشق بشود بی‌تاب‌تر می‌شود، حالا اگر همان عاشق، شاعر بشود چه؟به قول پونه؛ شاعر با همان زانوهای زخمی‌اش به راه می‌افتد. از خواب و خوراک می‌افتد. از خواب می‌افتد و وقتی که آتش به پیراهن کودکی افتاده و آتشفشان در سینه‌ی جهان فوران می‌کند، شاعر نماینده همان مفهومی خواهد بود که فرقی نمی‌کند در کجای جهان باشد.فرقی نمی‌کند زلزله‌ای در خوی ویرانگری کند یا بمبی در غزه، شاعر با رمزگذاری و رمزگشایی و شناسایی این کدها و کنار زدن نقاب لیلی پریشان دخت داستان مجنون که بر محمل نشسته و آهویی که در معنای شعری خوابیده کمک می‌کند تا آن مفهوم را به دنیا معرفی کند.این بانوی شاعرِ خبرنگار معتقد است که شعر ناجی دنیای آدمیان است: «شاعر می‌تواند قرائت‌های درخشانی از زوایای پنهان هستی داشته باشد، بی آنکه آگاه باشد از لحظه انتخاب. شاعر که بر برج عاج تماشاگر نیست و در کنار جلوه‌های زیبای زندگی عمیق به فکر فرو می‌رود و نماینده مفاهیمی از جهان خود برای مخاطب می‌شود».

یک دنیا زندگی، یک دریا شعر

نمی‌دانم از وقتی متولد شد شعر را آموخت یا در روند زندگی شعر را تجربه کرد. آخر نمی‌شود ساکن بندر باشی و هر صبح و شام با صدایِ آبیِ دریا هم‌زیستی کنی و طعم عشق و شعر بر زبانت ننشسته باشد.البته خودش هم مهر تأییدی بر این گفته‌هایم گذاشت و ادامه داد: «هیچ روزی نبوده که بگویم از امروز من باید شاعر بشوم. در واقع شاعر شدن فرایند پیچیده‌ای دارد و البته غم انگیز! شاعر صدای محزونی دارد. اول باید بفهمد و دریابد و پس از آنکه دریافت کننده از راز هستی بود و راه‌های مه‌آلود و مرموزِ دانستن را کشف کرد، در این فرایند پیچیده نمی‌تواند سکوت کند، چون خود فهمیدن با رنج همراه است و وقتی شاعر دریافت کننده بود، نمی‌تواند به گوشش بگوید نشنو و به دلش بگوید نلرز !» آری، شاعر نمی‌تواند در برابر ظلم‌ها، زشتی‌ها، پلشتی‌ها و تاریکی‌های جهان سکوت اختیار کند. او محکوم به گفتن است، محکوم به سرودن و آگاه کردن جهان از تمام این رذائل. شاعر می‌خواهد مخاطب او به همان شناخت و معرفتی که او با کلمه به آن رسیده است به همان دریافت برسد و آن وقت است که کسی مثل مولانا شاگردانی پرورش می‌دهد که گریبان زشتی و تاریکی را می‌گیرند و آگاهی و فرهنگ و بینش و معرفت به مخاطب هدیه می‌کنند، چون معتقدند بی‌سوادی فرهنگی از بی‌سوادی الفبایی خطرناک‌تر است و اینجاست که شعر برای کمک به بهبود وضعیت جهان پیرامون از حرکت نمی‌ایستد و دقیقاً همان لحظه که صدای کودکی از نوانخانه‌ای شنیده می‌شود؛ شعر کلمات را به مخاطب هدیه می‌دهد تا آگاهی بیابد از صدای محزون گریه کودکی در نوانخانه‌ای.

شعر، فرزندِ من است

به نظرم هر شاعری در هر برهه‌ای از زندگی با هر اثرش یک خاطره و رفاقتِ خاصی دارد. مثلا بگوید فلان شعر و اثر را به این دلیل و آن دلیل دوست‌تر دارد اما بانوی شاعرِ ما شعر را فرزندش می‌داند و تمام اشعارش را فرزندانی که نمی‌تواند از آن‌ها دل بکند: «اگر مادری بتواند از بین کودکانش یک نفر را با انگشت نشان بدهد و بگوید که من او را بیشتر از سایر فزندانم دوست می‌دارم، شاعر هم می‌تواند یک شعرش را نشان بدهد و بگوید که من این شعرم را از باقی اشعارم بیشتر دوست دارم».پونه نیکوی، معتقد است که شاعر مثل مادر است و نمی‌تواند فرقی بین فرزندانش که شعر هستند بگذارد. او با هر کدام خاطره‌ای و دلبستگی‌ای دارد. این مادرِ شاعر می‌گوید: «حتی اگر شعر ناقص و درخشانی نباشد اما با توجه به آثاری که از بنده منتشر شده می‌توانم شعری را که بیشتر مورد اقبال جامعه فرهنگی و هنری و مخاطبان اصلی شعر قرار گرفته را برای شما بخوانم و آن این شعر است:سر می‌گذارم به جنگل، گیلان بیابان نداردوقتی که دلتنگ باشی، بن‌بست پایان نداردوقتی که دلتنگ باشی کوهی پر از سنگ باشیهر نامه‌ای می‌نویسی آغاز و عنوان نداردآیینه را پای حرفت تا صبح‌دم می‌نشانیتا این‌که چیزی بگوید، حرفی که امکان نداردعاشق که باشی و دلتنگ ییلاق و قشلاق یک جاستفرقی برایت بهار و فصل زمستان نداردعاشق که باشی و دلتنگ دست تو در عشق بند استاز کعبه هم می‌گریزی ترسا و صنعان نداردعاشق که باشی و دلتنگ دست دلت می‌نویسدبی شک خدایت دخیل است، دست تو جریان ندارد!چون قلب رکن الیمانی قلب تو را می‌شکافددر سنگ، گل می‌نشاند کاری به باران ندارداو خاک را می‌شکافد تا این‌که زمزم بجوشدپیمانه در دست هاجر نقش بیابان ندارد
سوسویی از سومناتش آتش نشاند به عالمپروانه پروایی از این رقص خرامان نداردعاشق که باشی و دلتنگ حرفت به دل می‌نشیندمقبول طبعش می‌افتد، موسی و چوپان نداردعاشق نباشی و دلتنگ باران سرآغاز چتر استعاشق ندارد هوای شهری که باران ندارددریا اگر جوهر من، هر برگ گل دفترمنعاشق که بنویسد از عشق، انگار پایان ندارد …

مولانا یک شاهکار تاریخی است

این بانوی رسانه‌ایِ شاعر ضرورتِ شعر را در جامعه این‌گونه شرح می‌دهد: «شاید بگویید چرا شعر؟ من می پرسم: چرا خورشید ؟ چرا نفس؟ چرا باران؟شعر ، همین اندازه ضرورت است. به دنیای بدون شعر فکر کنید؟ خیلی ترسناک است! اصلا از زمانی که حجر و شجر بوده، شعر هم بوده، حتی بدون حضور شاعر. شعر یکی است مثل آینه، چهره ها فراوان است».پونه ارادت ویژه‌ای به شاعران و آثار فاخری دارد که هر کدام دنیایی پر از پیچیدگی و رمز و راز است و به قول خودش می‌تواند در روح و جان آدمی تلاطمی برقرار کند که تا قیامت تمام شدنی نیست اما در بین این آثار و پیچیدگی‌های مرموز و مه آلودی که شعر مولانا و مثنوی معنوی و فیه ما فیه و آثار او در دل خودش دارد، توانسته است روحِ این بانوی شاعر را تصاحب کند. او در تعریف مولانا می‌گوید: «او سرشار از تحسین و بزرگی است. مولانا بیش از هر شاعری راوی حدیث درون انسان است و کسی که شکار او شود شاهد تغییرات مثبت، معنادار و تعیین کننده می‌شود. او برای مسائل بدخیمی راهکار دارد».گاهی شعرا به صورت سفارشی شعر می‌گویند، مثلا برای مناسبتی، برای شخصی یا برای حادثه‌ای. اما بانوی شاعر گیلانیِ ما معتقد است: «درخت خشکیده طالب آب است و جویندگان شعر گوناگونند. گاهی او را در شاخه گلی می‌جویند. گاهی در دل شورزار یا در گل اما جوینده یابنده و ممکن است این مسیر به دشواری‌ها و سختی‌هایی هم برسد.
شاعر باید تلاش کند و فکر بهبود باشد برای اینکه جان شورانگیز و امیدواری داشته باشد باید به امید کسب معرفت به دنبال کمال باشد و شعر را پیش ببرد و تا دانه پای بسته غلاف خاک را نشکافد به نور و روشنی نمی‌رسد. در شعر سرودن فصل بیداری را شناختن مهم است. شناخت دریچه‌ها مهم است و رو به سوی دریچه‌های نورانی زمان ایستادن مهم است چون شاعر باید از اسارت تاریکی درآمده باشد تا بتواند روشنی را شکار کند و خود هم شکار روشنی باشد».

شعرخوانی شاعرِ خبرنگارِ گیلانی در محضر رهبر انقلاب

شاعرِ خبرنگارِ گیلانی ما روزی اشعارش را در محضر رهبر انقلاب نیز قرائت کرد و مورد تحسین ایشان قرار گرفت. او روز دیدار را این‌گونه روایت می‌کند: «به گمانم سال 89 این اتفاق رقم خورد و در دعوتی که توسط حوزه هنری تهران از بنده شده بود، به عنوان شاعر مهمان در بیت رهبر انقلاب حضور یافتم. در نیمه ماه مبارک رمضان به انتخاب هیئت اجرایی نشستی با شاعران برگزار شد و من هم یکی از اشعارم که توسط آقای فاضل نظری از بین آثارم انتخاب شده بود را در محضر حضرت آقا قرائت کردم و در کمال تعجب مورد استقبال و اقبال جمع و به خصوص حضرت آقا قرار گرفت که ایشان پس از خواندن غزل "سر می‌گذارم به جنگل ..." آیه یکی مانده به آخر سوره کهف را برای بیت آخر شعر خواندند و تأییدش کردند که بسیار حس خوب و خاطره به یادماندنی برایم شد».
۱۱ MB

شاعر، خویشاوندِ دردمندان است

خانم نیکوی، جایگاه شعر گیلان را با توجه به افرادی که هنوز در گیلان فعالیت می‌کنند حائز اهمیت می‌داند و معتقد است: «با توجه به چهره‌های شاخص و برجسته شعر در گیلان مسئله مهم جایگاه هنرمند تعریف مشخصی دارد و امیدوارم که شعر بیش از پیش در شکاف‌های جامعه نفوذ کند و شاعر خویشاوند دردمندان باشد».خویشاوند دردمندان برایم اصطلاح جالبی بود که خواستم بیشتر درباره‌اش صحبت کنیم: « شاید این جمله عجیب به نظر برسد که چطور شاعر می‌تواند در دل شکاف‌ها و در دل جامعه خویشاوند مردمی باشد که او را نمی‌شناسند اما اگر به ضرب المثل‌ها و تکیه کلام‌های فاخر توجه کنیم می‌بینیم شاعر فردیست که بی‌اختیار در حوادث و در زندگی مردم زندگی می‌کند چون شعر خوب و جهان شمول و شعری که در دل خود گوهر اصیلی دارد سرنخ‌هایی از واقعیت به دست مردم می‌دهد که دنبال آن می‌روند حتی جهانی را در دانه شنی در ساحل می‌بینند و آسمان آبی را در یک گل وحشی و باغ‌هایی را که در ابرها . رویدادهای بزرگ با هنرمندان و شاعران بزرگی را رقم می‌زنند و این شاعران صاحب واقع هستند که اگر در گیلان جستجو کنیم به افرادی برمی‌خوریم که رویدادهای بزرگی را با شکل تازه و محتوای تازه کشف کردند و جاودانه کردند چون تنها با هنر است که زیستن از زیستن فراتر می‌رود و انرژی شاعر نیروهای خفته در هستی و جهان و آفرینش را به شور و شوق و شوریدگی وا می‌دارد».
«ما در قلمرو پر سر و صداهای مبتذل و کم محتوا زندگی می‌کنیم» جمله‌ای که این بانوی گیلانی از حال و هوای جامعه امروزی روایت می‌کند و می‌گوید: « بعضی‌ها به عمومی شدن شعرشان اهمیت می‌دهند نه اثرگذاری و شکافنده بودن شعرشان. برای مثال شعر "مرگ قو از مهدی حمیدی شیرازی" یک شاهکار است و این شعر در هر زمانی تر و تازه است و یا " ای ایران ای مرز پر گهر " یک اثر جاودانه است. بخشی از حیات شعر که به ارزش کلام می‌افزاید. شعر خوب و ماندگار زوایای پنهان هستی را آشکار می‌کند».شاعر به جنگ عادت‌ها می‌رود چون وظیفه‌اش این است دست به آفرینش بزند و مخاطب را وارد دنیای جدیدی کند، طوری که این بانوی شاعر گیلانی تعریف می‌کند: «وظیفه شاعر است که آنچه که بر اثر تکرار دیده نمی‌شود را مثل امواج دریا و یا پرتو آفتاب، در پیکره جدیدی از کلمات بتراشد و در مقابل مخاطب بگذارد به گونه‌ای که وقتی مخاطب می‌بیند گویی نخستین بار است که یک گل وحشی را مشاهده می‌کند این شیوه یافته‌های معرفت را در مخاطب افزایش می‌دهد. مثلاً غلامرضا بروسان در شعر می‌سراید : "حرف بزن می‌خواهم صدایت را بشنوم/ تو باغبان صدایت بودی و خنده‌ات دسته کبوتران سفیدی که به یکباره پرواز می‌کنند. یا ما در شعری می‌خوانیم که: " آباد از چه روی نخواهی دل مرا این خانه خراب/ مگر منزل تو نیست. و یا شعری از مولانا که می‌سراید: " آمده‌ام که سر نهم/ عشق تو را به سر برم/ ور تو بگوییم که نی/ نی شکنم شکر برم».

مرا عاشق بخوانید

برایم جالب است که بدانم بانویی که در عین همسری و مادری، شاعری پیشه کرده و با خبرنگاری به دردهای مردم نیز مرهم می‌گذارد کدام یک را دوست‌تر می‌دارد؟ اما پاسخی برای این سؤال نخواهم گرفت چون بانوی این قصه معتقد است: « من را عاشق بخوانید!»چرا که او می‌خواهد کنشگر باقی بماند و می‌گوید: «اینکه من در کنار کلمات تلمذ می‌کنم و شاگرد شعر هستم. اینکه من در رسانه قلم می‌زنم می‌خوانم و می‌نویسم. همه و همه و همه ثمره نفیس عاشق بودن است. من عاشق زندگی و عطر زیستن و در کنار مردم امیدوار بودن هستم. تا زمانی که زندگی بر مدار عشق می‌چرخد مصالح و معماری من برای زیستن کلمه است و کلمه نقطه اشتراک بین رسانه شعر و شیفتگی نظام آفرینش است که ما اسمش را شاید بگذاریم فعال محیط زیست پس بهتر است که مرا عاشق بخوانید».
14:14 - 27 شهریور 1403

5 بازنشر5 واکنش
14٫9k بازدید




2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌علی اصغر روشنی رودسری‌
@ALI12345628 شهریور 1403
در پاسخ به @FatemeAhmadi
بسیار عالی - خدا رو شکر که استان گیلان چنین بانوان موفق و بینظیری دارند که در عرصه های مختلف افتخار آفرین هستند .