بررسی نظریه انتخاب در تعیین امام

هیچ دلیلی بر این که زید شهید، نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کرده است ارائه نشده، و این سخن ادعایی بیش نیست.
بخش دوم و پایانیگونه دوم: انکار نص در امامت طرفداران نظریه انتخاب و بیعت در تعیین امام، با توجه به نادرستی فرضیه های دیگر، غیر از نص و بیعت که مورد اتفاق شیعه امامیه و اکثریت اهل سنت است، به ابطال نظریه نص پرداخته اند. آنان با انکار وجود نص در امامت، درستی نظریه بیعت و انتخاب را نتیجه گرفته اند. این شیوه استدلال در کتاب های کلامی اهل سنت، مورد اهتمام بسیار قرار گرفته است. بسیاری از آنان، نص در امامت را از نظر نقل راویان، به متواتر و غیر متواتر و از نظر کیفیت دلالت، به جلی و خفی تقسیم کرده اند. به اعتقاد آنان، درباره امامت، نص جلی متواتر وجود ندارد و نص خفی نیز به دلیل قابلیت تأویل، قابل احتجاج نخواهد بود. عده ای از آن ها، نص جلی و خفی را تفکیک نکرده و به طور کلی وجود نص متواتر بر امامت را انکار کرده اند، ولی به نظر می رسد مقصود آنان نیز نص روشن و غیر قابل تأویل است. اینک باید دلایل و شواهدی را که متکلمان اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت بیان کرده اند، نقل و ارزیابی کنیم: 1. مقایسه نص در امامت با فرائض اسلامی یکی از دلایل اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت، این است که اگر در امامت، نص جلی و روشنی وجود می داشت، می بایست مانند فرائض اسلامی، مانند نمازهای پنجگانه، حج، روزه و دیگر عبادات اسلامی به صورت متواتر نقل شود و مورد اجماع امت اسلامی قرار گیرد؛ در حالی که نص در امامت، از چنین ویژگی ای برخوردار نیست و نادرستی لازم، دلیل نادرستی ملزوم است. [17]
به عبارت دیگر، اگر تعیین امام بر پیامبر صل الله علیه و آله و سلم واجب بود، آن را به گونه ای بیان می کرد که همه مسلمانان از آن آگاه شوند؛ زیرا شناخت امام و پیروی از او مانند شناخت قبله و تعداد رکعات نماز، بر همه واجب است. اگر چنین نصی از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم وجود داشت، امت اسلامی، آن را به صورت متواتر نقل می کرد و همگان، به آن، علم ضروری پیدا می کردند، همان گونه که در سایر امور متواتر، علم ضروری دارند، در حالی که اهل سنت که تعدادشان از مدعیان نص بیشتر است، چنین علم ضروری ای ندارند. از این جا روشن می شود که در امامت فردی خاص، نص صادر نشده است.[18] منکران نص درباره امامت حضرت علی علیه السلام، آن را با انتصابهایی که توسط پیامبر صل الله علیه و آله و سلم و در زمان او انجام گرفت نیز مقایسه کرده اند؛ مانند زید بن حارثه، اسامه بن زید، عبدالله بن رواحه، عمرو عاص، ابوموسی اشعری و دیگران، که همگان آن ها را قبول دارند، در حالی که انتصاب حضرت علی علیه السلام به امامت این گونه نیست. وجود این اختلاف، دلیل عدم وجود نص آشکار بر امامت وی می باشد.[19] نقد
متکلمان امامیه، در عصرهای مختلف به این اشکال پاسخ داده اند. از کسانی که به تفصیل به نقد این استدلال پرداخته اند، سید مرتضی (متوفای 436ق) است. وی، در کتاب ارزشمند الشافی فی الامامه قبل از آن که به نقل و نقد سخنان قاضی عبد الجبار معتزلی درباره انکار نص بر امامت حضرت علی علیه السلام بپردازد، به اثبات تواتر بر نص جلی در این باره پرداخته است. پس از آن، به دو اشکال نقضی بر متواتر بودن نص جلّی درباره حضرت علی علیه السلام پرداخته است که نخستین آن دو، اشکالی است که ما از باقلانی و بغدادی نقل کردیم. با توجه به معاصر بودن سید مرتضی با دو متکلم اشعری مزبور به نظر می رسد نقد وی، ناظر به سخنان آنان است. تواتر نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام سید مرتضی، برای اثبات متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام نخست شرایط متواتر بودن خبر را بیان کرده است و آن، عبارت است از این که خبر، توسط کسانی نقل شود که در گزارشهای آنان احتمال خطا و کذب وارد نباشد. احتمال خطا و کذب، ناشی از اسباب زیر است:
1. خطای اتفاقی در شرایط عادی. مانند این که فردی در گزارش سخن دیگری یا خصوصیات چهره یا وضعیت ظاهری او با این که در فاصله مناسب قرار دارد و از دستگاه بینایی سالم نیز برخوردار است، دچار خطا شود. چنین خطایی، درباره یک یا دو یا سه نفر محال نیست و گاهی رخ می دهد. ولی درباره عده ای که همگی در شرایط عادی بوده اند، عادتا محال است که احتمال عقلی آن، در حد صفر است که عقلای بشر به آن اعتنا نمی کنند. چنین احتمالی، مانند احتمال تألیف کتابی علمی و متقن توسط فردی بی سواد است که از نظر عقلا غیر قابل اعتنا است. 2. توافق و تبانی بر دروغگویی. تعداد گزارش دهندگان خبر متواتر، و شرایط جغرافیایی و اجتماعی آنان، باید به گونه ای باشد که عادتا توافق و تبانی آنان بر دروغگویی محال باشد؛ مانند این که گزارش دهندگان در مناطق مختلف زندگی کنند و ارتباط آن ها با یکدیگر، از طریق نامه نگاری و فرستادن پیک یا سفر کردن و گرد آمدن در یک نقطه، معمولا از نظرها پنهان نخواهد ماند، و دیگران، از آن آگاه خواهند شد و آن را به صورت پدیده ای ویژه گزارش خواهند کرد.
3. اشتباه در تشخیص. این منشأ، در دو صورت تحقق می یابد؛ یکی این که مورد گزارش، از مسایل استدلالی و نظری باشد و دیگری این که از امور قابل مشاهده باشد؛ ولی ادراک و احساس آن در شرایط عادی نباشد؛ مانند آن که فاصله میان ادراک کننده و مورد گزارش زیاد باشد یا روشنایی به مقدار کافی نباشد و نظایر آن. تواتر در امور استدلالی راه ندارد؛ زیرا چنین مواردی، احتمال خطا در غیر افراد معصوم، هر چند تعداد آنان زیاد باشد، وجود دارد. مورد تواتر، امور محسوس است که هر گاه در شرایط عادی تحقق یابد؛ مفید قطع و یقین می باشد. هرگاه میان کسانی که گزارشی را می شنوند و زمانی که گزارش مربوط به آن است، چند دوره و نسل فاصله و واسطه باشد، باید شرایط تواتر در همه فواصل و وسایط تحقق داشته باشد و اگر یکی از شرایط تواتر در یکی از واسطه ها موجود نباشد، تواتر مخدوش خواهد شد. اکنون، اگر متواتر بودن یا نبودن مطلبی در نخستین واسطه معلوم نباشد، ولی در واسطه های دیگر متواتر باشد، هر گاه واسطه های ثانوی بگویند که آن را از واسطه اول به صورت متواتر دریافت کرده اند، متواتر بودن آن، در واسطه نخستین نیز ثابت می شود؛ زیرا همان گونه که تواتر به اصل گزارش اعتبار می بخشد، به خصوصیات آن هم اعتبار می بخشد؛ چنان که اگر واسطه های ثانوی بگویند آن مطلب را از اولین واسطه به صورت متواتر دریافت نکرده اند، عدم تواتر آن، به طور یقینی اثبات می شود.
با توجه به نکات یاد شده، یاد آور می شویم نص جلی در امامت حضرت علی علیه السلام به صورت متواتر نقل شده است؛ زیرا شیعه امامیه از زمانی که مساله نص جلی را مطرح کرده است؛ تعداد و شرایط آن به گونه ای بوده که ویژگی های گزارشگران متواتر را داشته است؛ زیرا هم تعداد آنان بسیار بوده است و هم در مکان های دور از هم زندگی می کرده اند؛ به ویژه آن که شرایط سیاسی نیز بر ضد آنان بوده و همه رفتارها و گفتارهای آنان زیر نظر بوده است و از هیچ اقدامی بر ضد آنان فرو گذار نکرده اند؛ بنابر این، توافق آنان بر جعل چنین مطلبی عادتا محال بوده است. و از طرفی، آنان بر این باورند که این مطلب از پیشینیان آنان به صورت متواتر نقل شده است؛ بنا بر این، متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام اثبات می شود. نمونه هایی از نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام عبارت است: 1. سلموا علی علی بإمرهالمؤمنین: بر حضرت علی علیه السلام به عنوان پیشوای مؤمنان سلام دهید. 2. هذا خلیفتی فیکم من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا: این فرد[حضرت علی علیه السلام ] پس از من جانشین من بین شما است؛ پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید. 3. حدیث یوم الدار که داستان آن مشهور است. پیامبر صل الله علیه و آله و سلم پس از نزول آیه «وأنذر عشیرتک الاقربین» خویشاوندان خود را در خانه ابوطالب گرد آورد و پس از پذیرایی از آنان، خطاب به آن ها فرمود:
کدام یک از شما مرا بر امر نبوت یاری می دهد تا پس از من، وصی و جانشین من باشد. جز حضرت علی علیه السلام کسی به پیامبر صل الله علیه و آله و سلم پاسخ مثبت نداد.[20] سید مرتضی، پس از اثبات نص جلی متواتر بر امامت حضرت علی علیه السلام ؛ به پاسخ اعتراضی که پیش از این نقل شد پرداخته و گفته است، مقایسه امامت با تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و مانند آن درست نیست؛ زیرا درباره آن ها انگیزه کتمان و مقابله با آن برای هیچ مسلمانی وجود نداشته است؛ ولی، درباره نص بر امامت حضرت علی علیه السلام، چنین انگیزه هایی وجود داشته است؛ زیرا منکران نص، از آغاز، بنای کار را بر عدم نص درباره جانشین پیامبر گذاشتند و روش بیعت و انتخاب را برگزیدند و پیوسته با مدعیان نص با درشتی برخورد کرده و آن را عقیده ای بدعت آمیز معرفی کرده اند. بدیهی است، چنین عواملی درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان وجود نداشته است؛ بنابر این، مقایسه آن دو نادرست است. ممکن است گفته شود: لازمه این سخن این است که همه یا بیشتر صحابه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را نادیده گرفته و بدین طریق، مرتکب معصیت بزرگی شده اند، و چنین احتمالی درباره صحابه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم روا نیست. این اشکال دیگری است که بر نظریه نص وارد شده و یکی از دلایل مهم منکران نص است که در آینده به بررسی آن خواهیم پرداخت.
اکنون سخن در این است که نص درباره جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را نباید با نص درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان، و قبله مسلمانان یکسان انگاشت و از این که نص درباره امامت مانند موارد یاد شده، مورد اجماع مسلمانان نیست نمی توان تواتر آن ر ا انکار کرد. نقد دیگر سید مرتضی، ناظر به مبنای اشکال یا استدلال مزبور است. مبنای اشکال یا استدلال یاد شده این است که چون شناخت امام و پیروی از او عمومیت دارد، اگر در این باره نصی وارد شده بود، می بایست همگان از آن آگاه باشند، و در باره آن اختلافی وجود نداشته باشد؛ همان گونه که درباره تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و قبله نماز اختلافی وجود ندارد. این مبنا پذیرفته نیست؛ زیرا بسیاری از احکام اسلامی در عین اینکه عمومی هستندو مستند آن ها نیز چیزی جز نص شرعی نیست، ولی مورد اختلاف می باشند، و هر یک از طرف های بحث، معتقد است عقیده او مطابق نص شرعی و عقیده طرف مقابل، ناشی از اشتباهی است که درباره نص برای او رخ داده است؛ مانند اختلاف درباره کیفیت وضو و مقدار قطع دست دزد؛ بنابر این، عمومیت یک حکم منصوص، مستلزم وجود نص درباره آن است؛ خواه در آن نص اختلافی باشد یا نباشد. [21]
سید مرتضی، در پایان به رد و نقد نقضی استدلال مزبور پرداخته و گفته است: این سخن که اگر بر امامت حضرت علی علیه السلام نص آشکاری وجود می داشت، می بایست علم به آن، همگانی باشد، به گونه ای که میان علم به آن با علم به قبله بودن کعبه برای مسلمانان و وجوب روزه ماه رمضان، تفاوتی وجود نداشته باشد، قابل نقض است به این که اگر بر امامت حضرت علی علیه السلام نصی وجود نمی داشت، می بایست علم به آن، با علم به عدم نص بر امامت ابو هریره و مغیرهبن شعبه و با علم به واجب نبودن روزه ماه دیگری غیر از ماه رمضان و قبله نبودن مکان دیگری غیر از کعبه برابر باشد؛ یعنی علم به آن، همگانی بوده و اختلافی در آن راه نداشته باشد؛ در حالی که عدم نص بر امامت حضرت علی علیه السلام با موارد یاد شده برابر نیست. علم به آن ها عمومی است؛ ولی علم به عدم نص، عمومیت ندارد.[22] از آنچه درباره نادرستی مقایسه امامت حضرت علی علیه السلام با احکام اسلامی مورد اتفاق مسلمانان چون تعداد رکعت های نماز، قبله مسلمانان و روزه ماه رمضان بیان شد، وجه نادرستی مقایسه آن با انتصاب هایی که در زمان پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره برخی صحابه به عنوان فرماندهان سپاه و نظایر آن انجام گرفته است نیز روشن گردید. اشکال
فرضیه کتمان یا عدم نقل نص در امامت حضرت علی علیه السلام از سوی منکران آن، پیامد هایی دارد که نمی توان به آن ملتزم شد؛ زیرا این فرضیه را درباره وجود معارضه های موفق با قران کریم نیز می توان مطرح کرد و گفت: کسانی به تحدی های قران پاسخ داده و با آن به معارضه های موفق برخاسته اند؛ ولی مسلمانان آن ها را کتمان کرده اند، با چنین فرضیه ای، اساس اسلام، آسیب پذیر خواهد شد.[23] پاسخ نقض یاد شده وارد نیست؛ زیرا اگر معارضه های موفق با قران کریم رخ داده بود، مخالفان اسلام، که از هیچ تلاشی برای مقابله با آن کوتاهی نکرده اند، این معارضه ها را نقل می کردند، همان گونه که طرفداران نص درباره امامت حضرت علی علیه السلام نصوص آن را نقل کرده اند؛ بنا بر این، عدم نقل معارضه های موفق با قرآن کریم از سوی مخالفان اسلام، دلیل روشنی بر عدم چنین معارضه هایی است و مقایسه آن با نصوص امامت حضرت علی علیه السلام بی پایه است. طرح یک شبهه برخی از منکران نص، نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام را از ساخته های فکری هشام بن حکم[24] دانسته اند که پس از وی توسط کسانی چون ابن راوندی[25] و ابو عیسی وراق[26] تأیید و تبلیغ شده است و در دوره های بعد، متکلمان امامیه آن را برگزیده و ترویج کرده اند. این شبهه، نخست توسط برخی متکلمان معتزلی مطرح شده است.[27] آنگاه برخی از متکلمان اشعری نیز آن را بازگو کرده اند.[28] پاسخ
با توجه به مطالب پیشین، پاسخ این شبهه روشن است؛ زیرا نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام از طریق شیعه، به صورت متواتر نقل شده است. از طرفی، طراحان شبهه، بر اثبات مدعای خود هیچ گونه مستند تاریخی نقل نکرده اند و احتمال بدون دلیل، هیچ گونه ارزش علمی ندارد. چگونه می توان اعتقاد به نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام را از ساخته های فکری هشام بن حکم دانست که از اصحاب خاص امام صادق و امام کاظم علیهما السلام بود و آن دو امام معصوم، با طرح این عقیده ساختگی هیچ گونه مخالفتی نکرده باشند؟ آن چه درباره هشام بن حکم می توان گفت این است که وی، به دلیل این که در دوران امام صادق علیه السلام، فضای سیاسی در جهان اسلام برای طرح و تبیین عقاید شیعه، مناسب بود، عقیده نص جلی را که در زمان های قبل، زمینه طرحش فراهم نبود، مطرح نموده و ترویج کرده است؛ به ویژه آن که، امامت از مباحث محوری و اساسی در مناظره های وی به شمار می رفت؛ بنابر این، هشام بن حکم نه سازنده نظریه نص جلی درباره امامت، بلکه احیاگر و مروج آن بوده است. 2- وجوب احتجاج و قیام
منکران نص بر امامت حضرت علی علیه السلام گفته اند: اگر بر امامت حضرت علی علیه السلام نص جلی وجود می داشت، می بایست وی در جریان سقیفه و نظایر آن، به آن احتجاج می کرد و اگر احتجاج می کرد، صحابه سخن او را می پذیرفتند؛ چنان که انصار، احتجاج ابوبکر به حدیث «الائمه من قریش» را پذیرفتند و از پیشنهاد خود که امامت را به طور انحصاری یا اشتراکی درخواست می کردند، صرف نظر نمودند. [29] اصولا اگر امامت فردی خاص منصوص می بود، بر او واجب بود که به امر امامت قیام کند، و اگر با او مخالفت می شد، آنگاه از حق خود صرف نظر کند؛ ولی، در تاریخ از قیام فردی پس از رحلت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بدین مقصود یاد نشده است. [30] به ویژه آن که حضرت علی علیه السلام فردی شجاع و با صلابت در دینداری بود و در اجرای حق، از چیزی بیم نداشت. بسیاری از مهاجران و انصار نیز همراه او بودند، حال، چگونه ممکن است از حق امامت روی گردانده و تسلیم امامت ناحق و غاصبانه پیرمردی ناتوان از بنی تمیم شده باشد؛ در حالی که در دوران خلافت، با مخالفان، که از قدرت و شوکت بیشتری برخوردار بودند، به مقابله بر خاست و تعداد بسیاری در این مبارزه ها کشته شدند؛ با آن که در آغاز؛ شرایط از هر نظر برای قیام بر ضد مخالفان فراهم تر بود؛ زیرا مسلمانان قریب العهد به پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بودند و دل هایشان برای شنیدن حق آماده تر بود. [31] نقد
1. درباره احتجاج امیر المؤمنین علیه السلام به نصوص امامت، مسلم این است که آن حضرت در سقیفه که جمعی از مهاجران و انصار برای تعیین خلیفه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم گرد آمده بودند احتجاج نکرده است؛ زیرا آن حضرت، در آن زمان مشغول غسل و تکفین بدن مطهر پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بود و به همین دلیل در سقیفه حضور نداشت. بدین جهت، احتجاج نکردن او به نصوص امامت در سقیفه را نمی توان دلیل بر نبودن نص بر امامت دانست. حضرت علی علیه السلام و آن عده از مهاجران و انصار که او را در انجام مراسم تجهیز پیامبر صل الله علیه و آله و سلم یاری می کردند، به دو دلیل در سقیفه حضور نداشتند؛ یکی این که غسل و کفن و دفن پیامبر را وظیفه دینی و اخلاقی خود می دانستند که می باید در اولین فرصت ممکن انجام شود. دیگری، این که در یک ارزیابی متعارف و عقلایی، بسی دور از باور و انتظار بود که عده ای از مهاجران و انصار، که هم نصوص امامت حضرت علی علیه السلام را می دانستند و هم در راه اسلام و پیامبر صل الله علیه و آله و سلم فداکاری های بسیاری کرده بودند، پس از رحلت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نصوص امامت را نادیده گرفته و پیش از دفن بدن پیامبر خدا که حق عظیمی بر آنان داشت در مکانی گرد آیند و درباره جانشینی پیامبر به بحث و جدال بپردازند.[32]
اگر اصل چنین اندیشه و رفتاری نیز قابل حدس و پیش بینی بود، ولی با چنان شتابی، پدید ه ای نادر و باور نکردنی می نمود. تأثیر پذیری حاضران در سقیفه از عقاید و رسوم قومی و قبیلگی دوران جاهلیت، برای یک مسلمان نیک اندیش، تلخ و باور نکردنی است؛ ولی گزارش های مربوط به گفت و شنودهای اصحاب سقیفه آن را تأیید می کند. منطق مهاجران حاضر در سقیفه این بود که چون پیامبر صل الله علیه و آله و سلم از نژاد قریش بوده است، خلیفه او نیز باید از چنین ویژگی ای برخوردار باشد؛ زیرا قریش، رهبری فردی از غیر تبار خونی خود را نخواهد پذیرفت، چنان که ابوبکر در برابر انصار که مدعی مقام خلافت بودند گفت: عرب امامت و رهبری را جز در این قبیله از قریش نمی شناسد، آنان اصیل ترین خاندان را دارند.[33] انصار که از عقاید و رسوم آگاه بودند، با طرح نظریه اشتراک در رهبری، خواستند این مانع را از سر را ه خود بردارند؛ بدین جهت گفتند: «منا أمیر و من قریش امیر»[34]؛ ولی ابوبکر با نقل گفتاری از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم که ولایت و امارت در قریش است (قریش و لاه هذاالامر) انصار را مجاب کرد و آنان به این رضایت دادند که امارت در قریش باشد و وزارت از آن انصار (نحن الوزراء و أنتم الأمراء). از سوی دیگر، اختلافات دیرینه قومی میان دو طایفه اوس و خزرج نیز در سقیفه خود نمایی کرد و یکی از مهمترین عوامل موفقیت مهاجران شد که تعدادشان اندک بود.
اگر این اختلاف قبیلگی نمایان نشده بود و همه انصار با سعد بن عباده بیعت کرده بودند، مهاجران حاضر در سقیفه شکست می خوردند. بدین جهت است که عمر بن خطاب، بیعت ابوبکر را کاری مهم و نیرومند وصف کرده و گفته است: ما نگران آن بودیم که اگر بیعتی صورت نگیرد و ما از انصار جدا شویم، آنان در غیاب ما با افراد دلخواهشان بیعت کنند، و ما ناچار باشیم از آن ها پیروی کنیم یا به مخالفت با آنان برخیزیم که منشأ فساد بود. [35] در هر حال، از نظر تاریخی، در این نکته تردیدی نیست که امیرالمؤمنین علیه السلام و بنی هاشم و عده ای از شخصیت های برجسته مهاجران و انصار، که حضرت علی علیه السلام را امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم می دانستند، در سقیفه حضور نداشتند. آنان در آن هنگام، در سوگ پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نشسته و به وظیفه دینی و اخلاقی خود در قبال پیامبر صل الله علیه و آله و سلم عمل می کردند؛ بنابر این، احتجاج نکردن آنان به نصوص امامت در ماجرای سقیفه، به هیچ وجه بر نبودن چنین نصوصی دلالت نمی کند. 2. در نقد نخستین دلیل منکران نص؛ یادآور شدیم که جمعی از مهاجران و انصار، در مسجد پیامبر صل الله علیه و آله و سلم و در جمع مسلمانان، درباره مسأله خلافت و امامت، با ابوبکر به احتجاج پرداختند. نصوص امامت از جمله مستندات آنان در احتجاج با ابوبکر بود؛ چنان که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نیز در این باره احتجاج کرده است.
در روایات شیعه، احتجاج امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوبکر نیز گزارش شده است؛[36] ولی در کتاب های اهل سنت در این باره مطلبی نقل نشده است؛ اگر چه احتجاج آن حضرت، با اصحاب شورا گزارش شده است؛ بنابر این، احتجاج نکردن حضرت علی علیه السلام، و هواداران آن حضرت به نصوص امامت را نمی توان یک مسأله قطعی دانست، و بر مبنای آن، بر فرضیه عدم نص در امامت استدلال کرد. 3. گفتار و رفتار حضرت علی علیه السلام بیانگر آن است که برای وحدت مسلمانان در آن شرایط اهمیت بسیار زیادی قایل بود و از هر عملی که آن را خدشه دار می ساخت، پرهیز می کرد. گذشته از این که وحدت کلمه امت اسلامی، به خودی خود، حرمت و اهمیت والایی دارد، موقعیت اسلام و مسلمانان در آن زمان که از درون و بیرون تهدید می شد، اهمیت آن را دو چندان می ساخت. حکومت نوپای اسلامی از بیرون، از جانب دو امپراتوری آن زمان؛ یعنی ایران و روم و از درون، از جانب منافقان که تعدادشان کم نبود، تهدید می شد. بدیهی است در چنان شرایطی هر کسی کوچکترین تعلق خاطری به سرنوشت اسلام و مسلمانان می داشت، از دامن زدن به مسایل اختلاف افکن پرهیز می کرد، چه رسد به امیر المؤمنین علیه السلام که برای پیروزی و استقرار آیین اسلام از هیچ فداکاری ای دریغ نکرده بود.
این احساس خطر را در سخنان عمر بن خطاب نیز مشاهده می کنیم؛ آن جا که گفته است: ما نگران بودیم اگر قبل از آن که کار بیعت به سامان برسد سقیفه را ترک گوییم، انصار، فردی از خود را به امامت برگزینند و ما ناگزیر از یکی از دو تصمیم شویم: پیروی از کسی که امامت او را نمی پسندیم یا مخالفت کردن که مفسده در پی داشت. بنابراین در چنان شرایطی، قیام امیر المؤمنین علیه السلام برای تصدی مقام خلافت که بدون شک به جنگ و درگیری میان مسلمانان می انجامید، به هیچ وجه معقول و مشروع نبود. این جا سخن از شجاعت و ترس مطرح نیست، تا گفته شود امیرالمؤمنین علیه السلام فردی شجاع بود و در گرفتن حق خویش از فرد یا گروهی نمی هراسید؛ بنابر این، اگر امامت را حق خود می دانست، قیام می کرد. آری، امیر المؤمنین علیه السلام در راه حق، از کسی و چیزی جز خداوند بیم نداشت و تا پای جان پیش می رفت؛ ولی، در آن شرایط، حق این بود که وحدت امت اسلامی حفظ شود و اختلاف در مسأله امامت، به جنگ داخلی میان مسلمانان تبدیل نشود که در آن صورت، بنیاد اسلام با خطری جدی مواجه می شد.
4. این فرضیه که در آن شرایط، افراد بسیاری بودند که آمادگی شنیدن سخن امیرالمؤمنین علیه السلام و حمایت از او را داشتند، نیز با قراین و شواهد تاریخی سازگاری ندارد؛ یعنی شرایط به گونه ای نبود که اگر امام علیه السلام قیام می کرد، اکثریت قاطع مسلمانان با او همراه می شدند و او می توانست بدون آسیب دیدن وحدت و یکپارچگی امت اسلامی، به حق مشروع خود در امامت دست یازد؛ چنان که خود در این باره فرموده است: درباره مردم مطالعه کردم پس یاوری جزخاندانم نیافتم؛ مرگ آنان را نپسندیدم؛ دیدگانم را که خار در آن بود بر هم نهادم، و جرعه حوادث را با این که استخوان در گلویم بود، نوشیدم، و بر این همه ناملایمات راه شکیبایی پیش گرفتم. [37] در جای دیگر، از بی وفایی قریش و یاران آن ها در پیشگاه خداوند؛ زبان به شکوه گشوده و گفته است: خدایا از قریش و یاران آنان به تو شکایت می کنم. آنان پیوند خویشاوندیم را پاره کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و در مخالفت با من در حقی (امامت) که من به آن از آنان سزاوارتر بودم، هم داستان شدند. [38] ابن ابی الحدید گفته است: حضرت علی علیه السلام این سخن که جز خاندانم یاور نداشتم را با تکرار گفته است. هم چنین پس از وفات پیامبر صل الله علیه و آله و سلم گفته است: « ای کاش چهل نفر با اراده استوار می یافتم!». نصربن مزاحم در کتاب صفین و بسیاری از سیره نویسان آن را نقل کرده اند. [39]
ابن قتیبه می نویسد: حضرت علی علیه السلام پس از جریان سقیفه با فاطمه زهرا علیها السلام به مجالس انصار می رفت و از آنان طلب یاری می کرد؛ ولی آنان، بیعت خود با ابوبکر را عذر می آوردند و از پذیرش درخواست او سرباز می زدند.[40] پاسخ این پرسش که چرا بیشتر مهاجران و انصار از یاری حضرت علی علیه السلام که امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بود سرباز زدند، در ادامه بحث بیان خواهد شد. حاصل آن که:1. برخی از مهاجران و انصار، به نصوص امامت، با ابوبکر احتجاج کرده اند. 2. امیرالمؤمنین علیه السلام در سقیفه حضور نداشت تا نصوص امامت را به حاضران گوشزد کند و با مدعیان خلافت احتجاج نماید. عدم حضور او در سقیفه نیز بدان سبب بود که او به انجام مراسم غسل و کفن و تجهیز بدن پیامبر صل الله علیه و آله و سلم مشغول بود. 3. حضرت علی علیه السلام امامت را حق مشروع خود می دانست؛ ولی از این که برای گرفتن حق خود دست به مبارزه مسلحانه بزند سخت بر حذر بود؛ چرا که نتیجه آن را به ضرر اسلام و مسلمانان و به سود دشمنان درونی و بیرونی اسلام می دانست؛ بنابر این، تقیه امام علیه السلام تقیه از روی ترس نبود؛ بلکه تقیه بر اساس مصلحت اسلام و مسلمانان بود. 4. نتیجه آن که؛ عدم حضور امام علیه السلام در سقیفه و احتجاج نکردن به نصوص امامت، و عدم قیام او برای گرفتن حق خویش، دلیل بر وجود نداشتن نص در باره جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نیست. 3. تعارض نصوص امامت
نصوص مربوط به جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم با یکدیگر ناسازگارند؛ زیرا یک دسته؛ نصوصی اند که شیعه بر امامت و خلافت حضرت علی علیه السلام نقل کرده است، و دسته دوم، نصوصی است که برخی از اهل حدیث و بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده اند. هرگاه نصوص مربوط به یک مسأله با یکدیگر ناسازگار باشند و برای رفع ناسازگاری راه حل منطقی و عقلایی وجود نداشته باشد، آن نصوص، حجیت نخواهند داشت؛ بنا بر این، برای تعیین امام، راهی جز بیعت و انتخاب وجود ندارد. [41] عضد الدین ایجی پس از نقل نصوص شیعه بر امامت حضرت علی علیه السلام گفته است: این نصوص، با نصوصی که بر امامت ابو بکر دلالت می کنند، تعارض دارند. [42] تفتازانی نیز آن جا که دلایل امامت ابوبکر را از دیدگاه اهل سنت ذکر کرده، این نصوص را نقل کرده است. [43] عبدالجبار معتزلی نیز در مواردی از کتاب المغنی از تعارض نصوصی که بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده اند با نصوص شیعه بر امامت حضرت علی علیه السلام سخن گفته است. [44] و سید مرتضی سخنان وی را نقد کرده است. [45] نقد 1. در میان نصوصی که بر خلافت ابوبکر ادعا شده است، هیچ نصی که از نظر سند متواتر و از نظر دلالت، صریح و آشکار باشد، یافت نمی شود؛ [46] در حالی که نصوص امامت حضرت علی علیه السلام از نظر سند متواترند؛ حال یا متواتر نزد شیعه و اهل سنت، یا متواتر نزد شیعه؛ چنان که برخی از آن ها از نظر دلالت، صریح است؛ یعنی واژگان خلافت، امارت و وصایت در آن ها به کار رفته است.
نصوصی که این گونه نیستند نیز با قرینه های مقامی و مقالی بسیاری همراهند که دلالت آن ها بر امامت را آشکار می سازد؛ مانند حدیث غدیر؛ زیرا در این حدیث کلمه مولی به کار رفته است که علاوه بر معنای امامت و رهبری، در معنای محبت و نصرت نیز به کار رفته است؛ ولی قراین و شواهد بسیاری وجود دارد که با توجه به آن ها معنایی جز امامت و رهبری فهمیده نمی شود. 2. نصوصی که بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر، نقل کرده اند، فقط از طریق اهل سنت نقل شده است؛ در حالی که نصوص امامت حضرت علی علیه السلام را علاوه بر شیعه، اهل سنت نیز نقل کرده اند. 3. نصوص مورد ادعای بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر با احادیث معتبر نزد آنان ناسازگاری دارند و همین امر سبب شده است که بیشتر عالمان اهل سنت، از این نصوص اعراض کرده، به عدم نص بر خلافت ابوبکر معتقد شوند. از آن جمله است حدیث عبدالله بن عمر که در صحاح اهل سنت نقل شده است. مطابق این حدیث، به عمر پیشنهاد شد کسی را به جانشینی خود برگزیند. وی در پاسخ گفت: اگر جانشین تعیین کنم، کسی که از من بهتر بود؛ یعنی ابوبکر جانشین تعیین کرد، و اگر جانشین تعیین نکنم کسی که از من بهتر بود؛ یعنی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم جانشین تعیین نکرد. [47] در حدیث دیگری آمده است که از عایشه پرسیدند: اگر پیامبر صل الله علیه و آله و سلم جانشین تعیین می کرد، چه کسی را بر می گزید. [48] 4. شواهد و قراین تاریخی بسیاری بر منصوص نبودن خلافت ابوبکر دلالت دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
1. اگر خلافت او منصوص بود، در سقیفه آن گاه که در مقام احتجاج با انصار بر آمد به آن استناد می کرد؛ زیرا بدون شک احتجاج به نص خاص بر خلافت وی بسیار گویا تر از احتجاج به این مطلب بود که امامت در قریش است. 2. اگر خلافت وی منصوص بود، در سقیفه خطاب به انصار نمی گفت: با هر یک از این دو نفر، یعنی عمر و ابو عبیده جراح که می خواهید بیعت کنید؛ زیرا این پیشنهاد، با تصمیم پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره جانشینی وی ناسازگار است. 3. اگر خلافت وی منصوص بود، نمی گفت : ای کاش از پیامبر پرسیده بودم امر امامت پس از وی از آن چه کسی است، تا در این باره نزاعی رخ ندهد. [49] 4. شواهد فقدان نص منکران وجود نص بر امامت، برای اثبات دیدگاه خود به مجموعه ای از شواهد تاریخی استناد کرده اند. این شواهد که در آثار متکلمان معتزلی و اشعری مطرح شده است و سعد الدین تفتازانی آن ها را در شرح المقاصد بازگو کرده است، عبارت اند از: 1. عباس، به حضرت علی علیه السلام گفت: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم تا مردم بگویند: عموی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم با پسر عموی خود بیعت کرد، در نتیجه حتی دو نفر، درباره امامت تو اختلاف نخواهند کرد. 2. عمر، از ابو عبیده خواست دستش را جلو آورد تا با او بیعت کند. 3. ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابوعبیده بیعت کنند. 4. ابوبکر گفته است: کاش از پیامبر پرسیده بودم منصب امامت پس از او از آن چه کسی است، تا درباره آن نزاع نمی کردیم.
5. حضرت علی علیه السلام عضویت در شورای شش نفره برای تعیین امامت را پذیرفت. لازمه این عمل آن است که وی به امامت هر یک از آنان رضایت داده است. 6. حضرت علی علیه السلام در احتجاج با معاویه، به بیعت مردم با او استناد کرده است، نه نص پپامبر بر امامت او. 7. هنگامی که مردم، پس از عثمان می خواستند با حضرت علی علیه السلام بیعت کنند، به آنان گفت: از من بگذرید و فرد دیگری را جستجو کنید. 8. حضرت علی علیه السلام در دوران خلافت ابوبکر و عمر، با آنان همکاری می کرد و آن ها را یاری می داد. هر گاه در مسایل مهمی مانند جنگ، با او مشورت می کردند، آنچه برای آنان اصلح بود، پیشنهاد می داد. 9. حضرت علی علیه السلام در هیچ یک از خطبه ها و نامه ها و مواردی که مفاخر خود را بر شمرده و با مخالفان به اختصام و احتجاج پرداخته از نصوص امامت خود سخن نگفته است. 10. زیدبن علی، با مقام بلندی که داشت و بسیاری از بزرگان اهل بیت نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کرده اند. [50] سیف الدین آمدی نیز بر نفی نص بر امامت شواهدی را یاد آور شده که سه نمونه ذیل از آن جمله است.[51] 11. هنگامی که از عمر درباره تعیین جانشین برای خود پرسیدند، پاسخ داد: اگر کسی را به جانشینی خود برگزینم، ابوبکر که بهتر از من بود، چنین کرد، و اگر کسی را به جانشینی خود برنگزینم، پیامبر که بهتر از من بود، این گونه عمل کرد.
12. هنگامی که پیامبر صل الله علیه و آله و سلم در بستر بیماری بود، عباس به حضرت علی علیه السلام گفت: بیا نزد پیامبر صل الله علیه و آله و سلم برویم و در باره امامت پس از وی از او سؤال کنیم. اگر امامت از آن ماست، پیامبر صل الله علیه و آله و سلم آن را بیان خواهد کرد و اگر از ما نیست مردم را به رعایت ما سفارش کند. [52] 13. هنگامی که حضرت علی علیه السلام در بستر شهادت بود، به وی گفتند: آیا کسی را به جانشینی خود بر نمی گزینی؟ حضرت علی علیه السلام پاسخ داد: «من برای خود جانشین تعیین نمی کنم و شما را به حال خود وا می گذارم. اگر خداوند شما را به خیر ببیند، شما را بر بهترینتان هماهنگ می سازد؛ همان گونه که در باره ما چنین کرد.»[53] سیف الدین آمدی گفته است: «این شواهد بیانگر آن است که پیامبر صل الله علیه و آله و سلم فرد یا افرادی را به عنوان جانشین خود تعیین نکرده است».[54] یاد آور می شویم، استناد به این گونه مطالب، به صورت شواهد تاریخی بر نفی نص بر جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم و امام امت اسلامی، پیش از متکلمان اشعری، توسط متکلمان معتزلی صورت گرفته است، چنان که قاضی عبدالجبار آن ها را از ابوعلی و ابوهاشم جبایی نقل کرده است. [55] ارزیابی و نقد شواهد یاد شده را می توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی از شواهد مربوط به حضرت علی علیه السلام و دیگری شواهد مربوط به صحابه دیگر (ابوبکر، عمر، ابوعبیده، عباس و ابوسفیان). الف: شواهد مربوط به حضرت علی علیه السلاماین شواهد عبارتند از:
1. حضرت علی علیه السلام به نصوص امامت احتجاج نکرده، و آن ها را با عنوان مفاخر و مناقب خود بیان نکرده است. 2. حضرت علی علیه السلام برای خود جانشینی تعیین نکرده؛ و آن را به تصمیم گیری و انتخاب مردم واگذار کرده است. 3. هنگامی که مردم می خواستند با حضرت علی علیه السلام بیعت کنند، فرمود: «از من بگذرید و فرد دیگری را برای این مقام جست و جو کنید». 4. حضرت علی علیه السلام با ابوبکر و عمر همکاری می کرد و در مشورت، آن چه برای آن ها صلاح بود اظهار می نمود. 5. حضرت علی علیه السلام عضویت در شورای شش نفره تعیین امام را که خلیفه دوم تعیین کرده بود، پذیرفت. 6. حضرت علی علیه السلام با معاویه، به بیعت مردم با او احتجاج کرد، نه به نصوص امامت. در نقد شواهد یاد شده، نکات ذیل در خور توجه و تفکر است: 1. در بحث های گذشته، با استناد به منابع حدیثی و تاریخی اهل سنت، یادآور شدیم که حضرت علی علیه السلام در جمع شورای شش نفره، بخشی از فضایل و مناقب خود را بر شمرده و با آنان احتجاج کرد. حدیث غدیر و حدیث منزلت از آن جمله است. روشن است که چون شورای مزبور، برای تعیین خلیفه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم تشکیل شده بود، موارد یاد شده توسط امام علیه السلام به عنوان دلایل امامت بیان شده است، نه یاد آوری فضایلی بی ارتباط با مسأله امامت.
در بحث های پیشین احتجاج حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را به حدیث غدیر نیز نقل کردیم. احتجاج به نصوص امامت، توسط حضرت علی علیه السلام و یاران او با خلیفه اول و دیگران، در منابع شیعی گسترده تر و نمایان تر است. عدم احتجاج امام علیه السلام و یاران او در اجتماع سقیفه، بدان سبب بود که اصولاً آنان، در اجتماع حضور نداشتند. 2. این سخن، که امیر المؤمنین علیه السلام برای خود جانشین تعیین نکرد و آن را به تصمیم و انتخاب مردم واگذاشت، از چند جهت قابل نقد است؛ نخست، این که چنین مطلبی در منابع شیعی نقل نشده و اعتبار سندی آن نیز ثابت نیست. دوم، این که در منابع شیعی، خلاف آن نقل شده و آمده است که حضرت علی علیه السلام امام حسن مجتبی علیه السلام را پیشوای مسلمانان پس از خود تعیین کرد[56]. سوم، این که مفاد این نقل، این است که حضرت علی علیه السلام خلفای قبل از خود را برتر از خود می دانسته است؛ در حالی که روایات متواتر، بر خلاف آن دلالت دارد، مانند: 1. خدایا محبوب ترین خلق نزد خود را بیاور تا با من این مرغ را بخورد. [57] 2. پیامبر صل الله علیه و آله و سلم خطاب به حضرت زهرا علیها السلام فرمود: خداوند، از میان ساکنان زمین دو مرد را برگزید، یکی پدر، و دیگری را همسر تو قرار داد.[58] 3. علی بزرگ عرب است. [59]4. علی، بهترین امت من است. [60] 5. علی، بهترین کسی است که جانشین من می شود. [61]6. علی بهترین انسان است. [62]
7. در گفت گویی که میان حضرت علی علیه السلام و عثمان واقع شد، عثمان به آن حضرت، عرض کرد: «ابوبکر و عمر از تو برترند». امام علیه السلام پاسخ داد: «من از تو و آن دو بهترم؛ زیرا من قبل از آن دو خدا را عبادت کردم و تو پس از آن دو خدا را عبادت کردی». [63] 8. امام علیه السلام فرموده است: هیچ کس با ما اهل بیت پیامبر مقایسه نمی شود. [64] 9. در جریان وقایعی که میان حضرت علی علیه السلام و خوارج رخ داد، مسروق به عایشه گفت: «از تو می خواهم بدون در نظر گرفتن وقایع ناگواری که میان تو و علی علیه السلام رخ داده است، درباره حضرت علی علیه السلام و خوارج داوری کنی». عایشه گفت: «از پیامبر شنیدم که می فرمود: «آنان، بدترین خلایقند که برترین خلایق با آنان جنگ خواهند کرد».[65] این ها و نمونه های بسیار دیگری که بر برتری امیرالمؤمنین علیه السلام بر خلفا و دیگر صحابه دلالت می کند و در کتاب های حدیث و تاریخ شیعه و اهل سنت نقل شده است، نادرستی نقل یاد شده را آشکار می سازد. 3. خودداری حضرت علی علیه السلام از پذیرش بیعت مردم پس از مرگ عثمان، بر منصوص نبودن امامت وی دلالت ندارد. این عمل حضرت علی علیه السلام از یک سو اعتراض به رفتار گذشته مردم بود که به جای بیعت با وی که امام منصوب از جانب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بود با دیگران بیعت کردند؛ از سوی دیگر، راه هر گونه عذر و بهانه را بر مردم و بیعت شکنی آنان می بست؛ زیرا آنان با اصرار فراوان با وی بیعت کرده اند. این، شیوه ای کاملا عقلانی و منطقی است.
4. همکاری حضرت علی علیه السلام با خلفا ـ چنان که خود او بارها یاد آور شده است، و در بحث های قبل نمونه هایی از سخنان حضرت علی علیه السلام در این باره را نقل کردیم ـ برای رعایت مصالح اسلام و مسلمانان بود و به هیچ وجه، بر حقانیت خلافت آنان از نظر حضرت علی علیه السلام دلالت ندارد. 5. امامت؛ حق معقول و مشروع امیرالمؤمنین علیه السلام بود، و هر گونه اقدام منطقی و مشروع برای گرفتن حق خویش؛ عاقلانه و مقبول است. پذیرش عضویت در شورای شش نفره از سوی حضرت علی علیه السلام بر همین قاعده استوار بوده است؛ به ویژه آن که حضرت علی علیه السلام ازاین فرصت به بهترین صورت استفاده نمود. و با استناد به نصوص امامت خود، با اعضای شورا احتجاج کرد. 6. احتجاج امیرالمؤمنین علیه السلام با معاویه به بیعت مسلمانان با او، به جای احتجاج به نصوص امامت، بر پایه جدال احسن استوار بوده است. امام علیه السلام با این روش، راه هر گونه بهانه جویی را بر معاویه بست؛ زیرا او، بیعت را به عنوان راه تعیین امام در باره خلفای پیشین پذیرفته بود؛ و اکنون می بایست به حکم همان منطق، امامت حضرت علی علیه السلام را پذیرا شود و تسلیم او گردد. حضرت علی علیه السلام اگر با نصوص امامت با وی احتجاج می کرد، معاویه می توانست به رفتار خلفای گذشته در تأویل نصوص خلافت و اعراض از آن ها استناد نماید، در آن صورت، احتجاج امام علیه السلام با او، وی را مغلوب و ملزم نمی ساخت. ب: شواهد مربوط به خلفا و دیگراناین شواهد عبارتند از:
1. عباس، به علی علیه السلام گفت: «بیا تا از پیامبر درباره خلیفه او بپرسیم تا روشن شود آیا مقام خلافت و امامت به ما می رسد یا نه؟» 2. عباس، به علی علیه السلام گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم، تا امامت تو اثبات شود و کسی با تو مخالفت نکند». 3. ابوبکر گفته است: «کاش از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره جانشین او سؤال کرده بودیم، تا در این باره نزاعی رخ نمی داد». 4. ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابو عبیده بیعت کنند. 5. عمر، در سقیفه به ابوعبیده گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم». 6. عمر، درباره تعیین کردن یا نکردن جانشین برای خود گفته است: «اگر تعیین نکنم، به سیره پیامبر عمل کرده ام». 7. زید شهید و بسیاری از بزرگان اهل بیت، نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کرده اند. ارزیابی و نقد 1. درباره موضع خلفا (ابوبکر و عمر) درباره نصوص امامت حضرت علی علیه السلام یادآور می شویم که شواهد تاریخی بسیار، بیانگر این واقعیت است که آنان، برابر گفتار یا رفتار پیامبر صل الله علیه و آله و سلم ـ به ویژه در مسایل مربوط به تدبیر امور جامعه اسلامی ـ برای خود حق اجتهاد و اظهار نظر قایل بودند.
به همین علت بود که در اجرای دستور پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره سپاه اسامه ابن زید تعلل ورزیدند. عمر دستور پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به آوردن قلم و کاغذ برای نوشتن نامه ای سرنوشت ساز را هذیان گویی دانست. در جریان صلح حدیبیه، با درشتی به تصمیم پیامبر صل الله علیه و آله و سلم اعتراض کرد و نمونه های بسیار دیگر؛ بنابر این، بی توجهی آنان به نصوص، و طرح بیعت و انتخاب برای تعیین جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به هیچ وجه، دلیل انکار نصوص امامت توسط آنان نمی باشد. 2. نخستین سخنی که از عباس عموی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نقل شده است، به هیچ وجه، با منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام منافات ندارد؛ زیرا مقصود وی از پرسش از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره این که آیا بنی هاشم به خلافت خواهند رسید یا دیگران، می تواند این باشد که آیا بنی هاشم که امامت، حق شرعی آنان است، به حق خود خواهند رسید یا نه؟ به عبارت دیگر، پرسش از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به استحقاق امامت ربطی نداشته، بلکه مربوط به این بوده است که آیا امامت به کسی که مستحق آن است خواهد رسید یا نه؟ چنین پرسشی هایی عقلایی و متعارف است، مانند این که فردی وصیت کند پس از مرگ او مقداری از اموالش به یکی از خویشاوندان او اعطا شود.
هنگام مرگ آن فرد، کسی که در حق او وصیت شده است از او بپرسد اموال مزبور، از آن چه کسی خواهد بود؟ بدون شک، مقصود از پرسش مزبور، این نیست که آن مال، حق چه کسی است؛ بلکه مقصود این است که آیا حق وی به او داده خواهد شد یا نه؟ گواهی احتمال یاد شده این است که پیامبر صل الله علیه و آله و سلم در پاسخ آنان فرموده است: «إنکم المقهورون» یا «إنکم المظلومون»، مفاد این پاسخ این است که حق شما پایمال خواهد شد. 3. دومین سخن عباس ابن عبدالمطلب نیز با منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام منافات ندارد؛ زیرا بیعت کردن با کسی، به لحاظ عقلی و شرعی، مستلزم این نیست که مشروعیت رهبری او ناشی از بیعت باشد؛ بلکه بیعت می تواند به معنای اعلان حمایت و نصرت از کسی که از جانب خداوند به رهبری مردم برگزیده شده است باشد؛ چنان که بیعت مسلمانان با پیامبر گرامی به همین معنا بوده است. می توان گفت عباس می خواسته با بیعت خود، بیعت در سقیفه را خنثی سازد، ولی حضرت علی علیه السلام که از ناکار آمدی آن آگاه بود، یا به دلیلی، آن را مصلحت نمی دانست، پیشنهاد او را نپذیرفت. [66]
4. هیچ دلیلی بر این که زید شهید، نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کرده است ارائه نشده، و این سخن ادعایی بیش نیست. آری برخی از فرقه های[67] زیدیه منکر نص بر امامت علی علیه السلام بوده و در این باره، با معتزله بغداد هم عقیده اند. به نظر آنان، امامت حضرت علی علیه السلام منصوص نبوده است؛ ولی از نظر صفات و شایستگی های مربوط به امامت، او افضل و احق به امامت بود؛ ولی امامت افضل در هر شرایطی لازم نیست و عمل صحابه در عدول از امامت افضل، بنابر مصالحی بوده که آنان تشخیص داده اند. لیکن رأی رایج میان زیدیه که در طول تاریخ این مذهب، به رسمیت شناخته شده و تداوم یافته، این است که امامت امیرالمؤمنین، و امام حسن و امام حسین علیهم السلام منصوص به نص خاص بوده است. [68] گذشته از این، شهرستانی، آن جا که دیدگاه زید درباره امامت را نقل کرده، گفته است: به اعتقاد زید، علی علیه السلام افضل صحابه بود و بدین سبب، امامت، حق او بود، لکن صحابه بر اساس مصالحی که در نظر داشتند، امامت را به ابوبکر سپردند؛ زیرا می خواستند با این کار از بروز فتنه ها جلوگیری کنند؛ چون زمان چندانی از جنگ های صدر اسلام نگذشته بود و هنوز شمشیر علی علیه السلام از خون مشرکان قریش و دیگران خشک نشده بود و کینه های جاهلی هم چنان در دل های آن ها بود؛ بدین جهت، قلب ها به امامت حضرت علی علیه السلام تمایل نداشت، و مردم فرمانبردار او نمی شدند.
بر این اساس، مصلحت اقتضا می کرد کسی زمام امامت را در دست گیرد که مردم او را به نرم خویی بشناسند و از نظر سن و پیشینه اسلامی نیز بر دیگران مقدم باشد، و در عین حال، با پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نیز نسبت نزدیکی داشته باشد. گواه بر این مطلب، این است که وقتی ابوبکر، عمر را به جانشینی خود برگزید، برخی به سبب درشت خویی عمر، این اقدام را مورد انتقاد قرار دادند. توجیه و تأویل مزبور، درباره نصوص امامت حضرت علی علیه السلام نیز قابل طرح است. قائلان به منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام، به افضلیت او نیز اعتقاد داشتند، بدین سبب، از تفسیر و تأویل یاد شده نمی توان به دست آورد که زید بن علی منکر منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام بوده است. افزون بر این دلیل معتبری نیز بر اینکه زید، منکر نص بر امامت حضرت علی علیه السلام بوده، ارائه نشده است. پی نوشت ها: [17]. تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، ص442. [18]. بغدادی، اصول الدین، ص148.[19]. تمهید الاوایل، ص 442-443 . [20] . أیکم یوازرنی علی هذا الأمر یکن اخی و وصیی و خلیفتی من بعدی (برای آگاهی از نصوص جلیّ امامت امیرالمؤمنین، ر.ک: اثبات الهداه، ج3، ص3-215؛کنزالعمال، ج6، احادیث 6008، 6045، 6102، 6115؛ تاریخ طبری، ج2، ص216-217؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج3، ص267؛ الغدیر، ج3، ص169، 174، 478 و ج5، ص550، 960و ج9، ص364 و غایه المرام، ج1، 2، 3و7).
[21] . این سخن سید مرتضی، استوار و پا برجا است؛ ولی مورد بحث ما را شامل نمی شود؛ چون بحث ما درباره نص جلی بر امامت است. طبعاً در نص جلی مجال اختلاف وجود ندارد. موارد یاد شده نیز مربوط به ظواهر کتاب و سنت می باشند، نه نصوص صریح (نص در مقابل ظاهر). [22]. ر. ک: الشافی فی الامامه، ج2، ص68-92 . [23] . جوینی، الارشاد الی قواطع الادله فی اصول الاعتقاد، ص167-168. [24] . هشام بن الحکم از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السلام و از برجسته ترین متکلمان امامیه، به ویژه در زمینه امامت می باشد. در سال179 یا199 ق وفات کرده است. شهرستانی، ژرف نگری او در اصول عقاید را تأکید کرده است: «هذا هشام بن الحکم صاحب غور فی الاصول» (الملل و النحل، ج1، ص185) احمد امین مصری، وی را بزرگ ترین شخصیت شیعی در علم کلام یاد کرده و حضور ذهن و توانمندی اش در احتجاج را ستوده است (ضحی الاسلام، ج3، ص268). [25] . احمد بن اسحاق، معروف به ابن راوندی (متوفای 205 ق): به وی اعتقاد کفر آمیز نسبت داده شده است؛ ولی سید مرتضی بر این عقیده است که این نسبت ها توسط بدخواهانش به ویژه معتزله به وی داده شده است و او آن عقاید را در کتاب های خود نقل کرده است، تا متکلمان معتزلی را مغلوب سازد؛ ولی خود، به آن ها معتقد نبوده است. (الشافی، ج1، ص87).
[26] . محمد بن هارون بن محمد، معروف به ابو عیسی وراق (متوفای 248ق): وی در بغداد به کتابت و کتابفروشی اشتغال داشت. معتزله وی را نیز به عقاید شرک آلود متهم کرده اند؛ ولی سید مرتضی در دفاع از وی آن ها را رد کرده است. (الشافی، ص89). [27] . المغنی فی ابواب التوحید و العدل؛ الامامه و الاسیاسه، ج1، ص181. [28]. شرح المقاصد، ج5، ص261. [29]. شرح المواقف، ج8، ص354 و شرح المقاصد، ج5، ص 260. [30]. نهایه الاقدام فی علم الکلام، ص 481.[31]. شرح المقاصد، ج5، ص260-261 . [32]. امیرالمؤمنین علیه السلام در نامه ای که به مردم مصر نوشته، به این مطلب اشاره کرده و فرموده است: «فوالله ما کان یلقی فی روعی و لا یخطر ببالی ان العرب تزعج هذا الامرمن بعده صل الله علیه و آله و سلم عن اهل بیته و لا أنهم منحوه عنی من بعده، فما راعنی الا انثیال الناس علی فلان یبایعونه» نهج البلاغه، نامه 62. [33] . ان العرب لا تعرف هذا الامر الا لهذا الحی من قریش و هم اوسط دارا و نسبا. [34]. شرح المقاصد، جلد5، ص199 . [35] . همان، ص201: «انا والله ما وجدنا امرا هو اقوی من مبایعه ابی بکر، خشینا ان فارقنا القوم و لم تکن بیعه ان یحدثوا بعدنا فاما ان نتابعهم علی ما لا نرضی، او نخالفهم فیکون فساد». [36]. شیخ حر عاملی، اثبات الهداه، ج3، ص78. [37]. فنظرت فاذا لیس لی معین الا اهل بیتی، فظننت بهم عن الموت، و اغضیت علی القذی، و شربت علی الشجا، و صبرت علی أخذ الکظم و علی أمر من طعم العلقم (نهج البلاغه، خطبه 26).
[38]. اللهم انی استعدیک علی قریش و من اعانهم، فإنهم قد قطعوا رحمی و أکفؤوا إنائی و أجمعوا علی منازعتی حقا کنت اولی به من غیری (همان، خطبه 217). [39]. شرح نهج البلاغه، ج2، ص18.[40]. الامامه والسیاسه، ج1، ص19. [41]. ابوحامد غزالی، الاقتصاد فی الاعتقاد، ص260-261. [42]. هذه النصوص معارضه بالنصوص الداله علی امامه أبی بکر (شرح المواقف، ج8، ص363). [43]. شرح المقاصد، ج 5، ص 265-266. [44]. ر. ک: المغنی فی ابواب التوحید والعدل، ج1، ص118 و ص152. [45]. الشافی فی الامامه، ج2، ص 110-115 و ص306 -311. [46] . تفتازانی پس از نقل این نصوص گفته است: «و هذه الوجوه و ان کانت ظنیه فنصب الامام من العملیات فیکفی فیه الظن؛ این وجوه ظنی هستند؛ ولی چون نصب امام از مسایل مربوط به عمل است، ظن در آن کفایت می کند». (شرح المقاصد، ج5، ص267). روشن است که بر مبنای شیعه، امامت، از مسایل اعتقادی است و ظن در آن کافی نیست. 1. ان استخلف فقد استخلف من هو خیر منی ابوبکر، و ان لا استخلف فلم یستخلف من هو خیر منی رسول الله صل الله علیه و آله و سلم (صحیح بخاری(بحاشیه السندی)، ج4، ص248، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف؛ صحیح مسلم، ج3، ص1454؛ کتاب الاماره، باب الاستخلاف، حدیث 1823؛ مسند احمد بن حنبل، ج3 ص241، حدیث 2225). [48]. من کان رسول الله مستخلفا لو استخلف؟ (صحیح مسلم، حدیث شماره 2385). [49]. تاریخ طبری، ج4، ص53 و مروج الذهب، ج2، ص330.[50]. شرح المقاصد، ج 5، ص262 .
[51]. از آن جا که موارد دیگر در کلام تفتازانی آمده است، در این جا به اختصار نقل نکردیم. [52]. صحیح بخاری، حدیث شماره 5911؛ مسند احمد، ج1، ص263. [53]. الریاض النضره، ج 1-2، ص119.[54]. أبکار الافکار، ج3، ص 429. [55]. ر. ک: المغنی فی ابواب التوحید والعدل، الامامه، ج1، ص121، ص188. [56]. الارشاد، ج2، ص8. [57]. اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطائر (مستدرک الحاکم، ج3، ص142، حدیث4651). [58]. ان الله عزوجل اطلع علی اهل الأرض اطلاعه فاختار منها رجلین جعل أحدهما أباک و والأخر بعلک (همان، ص140، حدیث4645). [59]. علی سید العرب (همان، ص133، حدیث4625 و4626و4627 ). [60]. علی خیر امتی (کنزالعمال، ج6، ص154). [61]. علی خیر من اخلف بعدی (همان، ج6، ص154). [62]. علی خیر البشر (الریاض النضره، ج34، ص 170). [63]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج26، ص262. [64]. نحن اهل بیت لایقاس بنا أحد (کنزالعمال، ج6، ص 218). [65]. البدایه والنهایه، ج7، ص 297 و 303، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص 267. [66]. الشافی، ج2، ص 149-150. 2. سلیمانیه و صالحیه چنین عقیده ای داشتند. به نقل شهرستانی معتزله، نظریه امامت مفضول را از سلیمان بن جریر، پیشوای فرقه سلیمانیه گرفته اند و پس از آنان، برخی اهل تسنن آن را پذیرفتند و تا آن جا پیش رفتند که گفتند : مجتهد بودن امام لازم نیست؛ ولی باید پیوسته مجتهدان با او باشند تا در احکام دینی به آنان رجوع کنند (الملل والنحل، ج1، ص160).
[68]. یحیی بن الحسین ملقب به الهادی الی الحق (245ـ298 ق) که از امامان زیدیه و مؤسس و مروج مذهب زیدیه در یمن است، درباره امامت گفته است: «علی بن ابی طالب، امیر المؤمنین و سید المسلمین و وصی رسول رب العالمین و سزاوارترین افراد نزد رسول خدا، افضل خلق پس از او و اعلم آنان به احکام الهی بوده است». وی سپس به آیات ولایت (مائده: 51)، تبلیغ (مائده: 67)، حدیث غدیر؛ احادیث منزلت و حدیث دیگر بر امامت آن حضرت استدلال کرده است. سپس از امامت امام حسن و امام حسین علیهما السلام یاد کرده است. ر.ک: دکتر احمد صبحی، الزیدیه، ص199-120. نوبختی نوشته است: «شیعه علوی که امامت را برای علی بن ابی طالب از جانب خداوند و پیامبر صل الله علیه و آله و سلم واجب و ثابت می داند پس از او به امامت امام حسن و امام حسین علیه السلام معتقد شدند و پس از شهادت امام حسین عده ای امامت علی بن الحسین علیه السلام را برگزیدند و عده ای بر آن شدند که پس از امام حسین علیه السلام امامت در فرزندان امام حسن و حسین خواهد بود؛ هر یک از فرزندان آن دو که قیام کند و مردم را به امامت خود دعوت کند؛ امام خواهد بود. (فرق الشیعه، ص67). حجت الاسلام والمسلمین علی ربانی گلپایگانیماهنامه انتظار موعود - شماره 20 انتهای متن/
محبوبیت امام زمان
05:01 - 27 بهمن 1393

55 بازدید



1 پاسخ