عوامل تحصیل کمال از منظر صدرالمتألهین

ملاصدرا معتقد است تفکر همان ذکر حقیقی قلبی است؛ زیرا حقیقت انسان و روح او، همان باطن و سرّ اوست؛ نه بدن و هیکل محسوسش. از این‌روی، ذکر حقیقی، ذکری است که به زبان قلب و با احضار و خطور دادن صورت مذکور در خاطر باشد.
توجه به خداوند متعال و قطع توجه از غیر سالک پس از ریشه‌کن کردن شهوت‌های ظاهری و رذایل باطنی و عزلت و خلوت، گرفتار حدیث نفس می‌شود و وسوسه پیوسته او را به این سو و آن سو می‌کشاند. تنها راه رهایی از این وسوسه، قطع تمامی علایق از دل است و این امر زمانی محقق می‌شود که تمام همتش رسیدن به حق تعالی باشد.از سوی دیگر، همان‌طور که دانستیم، سعادت حقیقی نفس بدان دلیل که جوهری عقلی است، تنها در عالم الهی یافت می‌شود، نه در عالم حسی. از این‌روی، سالک بلندهمت باید لذت‌های دنیا، بلکه هر دو جهان را رها و درون و قلب خود را تنها متوجه پروردگار خویش کند. از سوی دیگر، شرط پذیرش فیض و استعداد قبول رحمت، وجود تناسب میان فیض‌دهنده و فیض‌گیرنده است و هر چه این مناسبت در فیض‌گیرنده شدیدتر باشد، بهرة وی از فیض وجود بیشتر و حظّش از رحمت الهی فراوان‌تر خواهد بود. دوری از درآمیختگی و انس گرفتن با مردم، موجب ایجاد این تناسب با مبدأ اعلى می‌شود.
به بیان دیگر، امور جسمانی و دنیوی همگی برای آن است که انسان آنها را در طریق تقرب به حق به کار گیرد؛ بدین شکل که با انواع ریاضت‌های دینی و تدبیرهای حکمی، با امور شهوانی و غضب‌آلود مجاهده کرده، آنها را در جهت هدف خلقتش به کار ببندد. بنابراین، سالک باید توجه به غیر الله را ترک کند و از آنچه باطن او را از حق تعالی بازمی‌دارد، روی بگرداند تا از این طریق با مبدأ اعلی تناسب پیدا کند.از این‌روی، گفته شده است: «الإستیناسُ بالنّاسِ عَلامَةُ الإفلاس»؛ انس گرفتن با مردم، نشانه ورشکستگی است». به همین دلیل، عارفان و اولیای زهد و تقوا، خلوت و دوری از مردم و انقطاع کلی از خلق را برگزیدند، تا بدانچه باید می‌رسیدند، دست یافتند. ملاصدرا معتقد است موانع راه، برخی صفات قلب است که ریشة آنها نیز توجه به دنیاست. از این‌روی، سالک الی الله باید آثار این صفات را محو، و صفات نکوهیده را به پسندیده تبدیل کند و قلب خود را از هر گونه تعلق به امور فرومایه و هر آنچه او را از حق تعالی غافل می‌سازد، خالی کند؛ همّ خودش را یکی کند؛ به گونه‌ای که فکر و همّش، غرق در ملاحظه حق تعالی باشد و غیر الله به ذهنش خطور نکند.
همان‌طور که روی نمودن به سمت بیت خدا، تنها با رویگردانی از غیر آن محقق می‌شود، قلب نیز تنها زمانی رو به خدا می‌آورد که از هر چه جز اوست، فارغ شده باشد. اگر این حالت مدتی برای سالک ادامه یابد، نفس وی با صعود به عالم ربوبی، ابتدا حقایق مثالی را مشاهده می‌کند و سپس با استمرار ریاضت و مجاهده، به مقام فنا می‌رسد.البته باید توجه داشت آنچه در معاشرت با خلق، سالک را به خود مشغول می‌کند، صورت‌هایی است که در نفس سالک حاضر می‌شوند، وگرنه مانعیت صور خارجی، بالعرض است، نه بالذات؛ یعنی واقعیت بیرونی مردم نیست که مانع سلوک انسان می‌شود؛ بلکه صورت‌های ذهنی ایشان است که قلب و ذهن سالک را به خود مشغول می‌کند و از توجه به حق تعالی و سلوک به سوی او بازمی‌دارد. از این‌روی، هر کس که صورت‌های اشیا در نفس وی حاضر شوند و او به آنها توجه کند، در واقع در حال صحبت با اغیار است؛ چه در خانة خالی خود باشد و چه در میان جمع کثیری از خلق؛ در حالی که وقتی سفر اول سالک تمام شد و او با فنای در خدا، خود و تمامی مخلوقات را تجلیات و سایه‌های نور وجود حق تعالی دید، حضور در جمع برای اصل و کامل مشکلی ایجاد نمی‌کند و خلوت و جمع برای وی یکسان خواهد بود.
به گفتة ملاصدرا، انسان‌های درست‌کاری که تمام همّ خود را صرف اعمال بدنی، عبادت‌های شرعی، وردها و ذکرها می‌کنند، بدون آنکه در این امور و غرض جعل آنها تدبر کنند، به لقای حق تعالی دست نمی‌یابند؛ زیرا هر چند نفوس ایشان، از آلودگی معاصی و صفات نکوهیده پیراسته شده است، ولی چون به دنبال حق تعالی و خواهان وی نیستند و آینة دل را به سوی کعبه مقصود نکرده‌اند، حق تعالی بر ایشان تجلی نمی‌کند. آنچه نصیب این گروه می‌شود، همان چیزی است که همت خود را صرف آن ‌کرده‌اند؛ یعنی تصحیح صورت اعمال و طاعات و دفع آفت‌های اعمال و عیوب مخفی نفس. قلب این عده، بسان آینه‌ای صاف است که از جهت صورتی که باید در آن نقش ببندد، به جهتی دیگر روی گردانده است.به گفتة ملاصدرا، هر کس دل از دنیا بکند، به نعمت‌های آخرت و لذت‌های بهشت می‌رسد و هر کس از نعمت‌های آخرت رها شود، به نعمت قرب و شرف وصول نائل، و به لذت لقای پروردگار می‌رسد که هر نعمت و لذتی در کنار آن ناچیز است. عشق و محبت
عشق الهی، در سلوک به سوی خداوند جایگاهی بس مهم دارد؛ تا آنجا که برخی گفته‌اند: «راه همان عشق است». در بخش یاد خدا یادآور شدیم به اعتقاد ملاصدرا، موانع سلوک الی الله، با فرو شدن در یاد حق تعالی و قطع تعلق خاطر از اغیار، رخت برمی‌بندند. این فرو شدن در یاد خدا، با چیره شدن محبت الهی بر قلب حاصل می‌شود؛ به گونه‌ای که سالک، همچون عاشق شیدایی می‌شود که هیچ همّی جز معشوق در او نیست. قلب محب واقعی خداوند متعال، غرق در انس و محبت اوست؛ مثل عاشق سرگشته‌ای که زبانش در تکلم با خلق است، ولی باطنش با یاد دوست همنشین است. از سوی دیگر، گفتیم که اعمال، تنها با نیت پاک و اخلاص انگیزه، سالک را به مقصد نهایی می‌رسانند. اینک باید بدانیم که اخلاص کامل در حرکات و عبادات و نیت خالی از اغراض نفسانی، متوقف بر محبت تام به حق تعالی و خالص کردن حب خود نسبت به اوست که خود محبت خالص نیز، متوقف بر اکتساب معارف ربانی و حقایق الهی است. سالک الی الله ابتدا باید با کسب علوم الهی، پروردگار خویش را به صفات جمال و جلالش به خوبی بشناسد تا در پی این معرفت، محبت به او پیدا کند؛ زیرا دلدادگی به هر امری، در گرو شناخت صحیح آن است. پس از آنکه سالک، معبود خویش را شناخت و دانست هر جمال و کمالی از اوست و او منبع بی‌پایان تمامی کمالات است، و هر چه جمال و کمال در غیر او مشاهده می‌شود نیز از او،
بلکه رشحه و بارقه‌ای از کمال اوست، درمی‌یابد که محبت اصیل و راستین تنها شایستة اوست، و غیر او نیز تنها بدان دلیل که سایه‌های وجود اویند سزاوار محبت سالک‌اند. وقتی چنین محبتی در دل سالک جای گرفت، روشن است که دیگر برای غیر او کاری نخواهد کرد؛ زیرا همّ و غم یک دلدادة واقعی، کسب رضایت معشوق است و بس. به گفته ملاصدرا، «عشق» عبارت است از خرسندی به تصور یک شئ موافق، اعم از اینکه، آن شئ عقلی یا حسی، حقیقی یا خیالی باشد؛ اما «شوق» عبارت است از تقاضای کامل شدن این تصور و حرکت برای ازدیاد آن خرسندی.پس شوق، همراه قصور و نقص است و هر کس مشتاق امری است، به بخشی از آن امر مطلوب دست یافته، فاقد بخشی دیگر است، برای مثال، شخص تشنه، ابتدا سیراب بودن را تصور می‌کند و با این تصور، سیراب بودن به نحوی ضعیف برای وی حاصل می‌شود که این حصول ضعیف موجب تقاضای حصول کامل آن می‌شود. بنابراین، این شوق وصول به مقصد است که سالک را به سلوک وامی‌دارد؛ معرفتی که عقل انسان را سیراب می‌کند، تشنگی اشتیاق وصول به غایت را در قلب او می‌ریزد و این شوق، او را به سیر به سوی حق تعالی وامی‌دارد. اگر انسان شناخت به حق تعالی و محبت به او نداشته باشد، سلوک به سوی او ناممکن است.
حرکت هر متحرکی به سوی یک مقصد، در گرو اشتیاق طبیعی یا اختیاری آن متحرک به مقصد مزبور است. هر چه این اشتیاق به مقصد و شوق وصول به آن، در وجود متحرک خروش بیشتری داشته باشد، حرکت وی نیز شدیدتر خواهد بود. بر این اساس، هر چه شرارة آتش اشتیاق سالک الی الله به ذات احدیت در دل او بیشتر زبانه بکشد، و محبت حق تعالی سراسر وجود او را پر کرده باشد، حرکت او به سوی حق تعالی سریع‌تر، و بهره‌مندی او از دیدار محبوب شدیدتر خواهد بود. اگر شوق به خدای متعال و تقاضای معرفت جلال و جمال او در دل کسی پیدا شود، این عشق را بر تمامی امور مقدم می‌دارد و بهشت معرفت حق تعالی را بر بهشتی که محل برآوردن شهوات حسی و خیالی است، ترجیح خواهد داد. البته همان‌طور که شهوت آمیزش، پس از عبور از مرحلة کودکی و رسیدن به درجة بلوغ در انسان ایجاد می‌شود، اشتیاق به لقاء‌الله و معرفت ذات و صفات و افعال او نیز پس از پشت سر نهادن برخی نشئات و انتقال از حیوانیت به فرشته‌سانی در انسان به وجود می‌آید.
پس از آن‌که عقل از قوه و استعداد به مرتبة بالفعل رسید، انسان به بلوغ در شهوت معرفت می‌رسد و دیگران در مقایسه با او بسان خردسالان هستند. پس هر کس این شهوت در وجودش نباشد، یا کودکی است که عقل وی کامل نشده، یا این که ظلمت دنیا و شهواتش فطرت اصلی وی را فاسد کرده است.با توجه به اهمیت جایگاه محبت الهی، انسان نباید در ادعای محبت الهی از فریب شیطان و نفس، خود را در امان بداند؛ بلکه از آنجا که لازمة جای گرفتن محبت در قلب، آشکار شدن آثار آن بر اعضا و جوارح است، باید صدق ادعای خود را بیازماید. برخی از نشانه‌های محبان واقعی عبارت‌اند از: علاقه به مرگ و کشته شدن در راه خدا؛ خلوت و انس با مناجات خداوند و تلاوت قرآن و مواظبت بر شب‌زنده‌داری؛ مواظبت بر طاعت محبوب و تقرب جستن به او از طریق نوافل و مقدم داشتن خواسته‌های او بر خواهش‌های خود؛ محبت به علم، به خصوص علم به مبادی عالی و علم‌النفس و نیز محبت به عالمانی که می‌توان سراغ محبوب را از ایشان گرفت؛ شفقت بر خلق خدا و مهربانی با بندگان او و بغض با دشمنانش؛ غلبه هیبت الهی بر وجود محب؛ کتمان محبت و اجتناب از ادعا و دوری از اظهار وجود محبت. بنابر آنچه گفتیم، سالک نباید به اندکی از اکسیر حب الهی بسنده کند، بلکه باید به جد و جهد تمام، در ازدیاد محبت که در واقع مَرکب سلوک اوست، تلاش کند. هر چه شوق سالک به لقای حق تعالی بیشتر باشد، انجذاب او به این مقصد نیز قوی‌تر خواهد بود. افزایش محبت موجود در دل، در گرو دو امر است:
الف) تقویت معرفت به حق تعالی: مقدار و شدت و ضعف محبت سالک به حق تعالی، به شناخت او از خداوند بستگی دارد. هر چه معرفت سالک قوی‌تر و وسیع‌تر بوده، بر دلش استیلاء داشته باشد، محبت وی نیز شدیدتر خواهد بود. سالکی که پس از پیراستن دل از اشتغالات، بذر معرفت را در دل نشاند، بسان کشاورزی است که پس از زدودن علف‌های هرزه، بذر را در زمین کاشته است. بذر معرفت در چنین قلبی، درخت محبت را به بار خواهد آورد. ب) قطع وابستگی‌ها و پیراستن قلب از محبت دنیا: قلب انسان بسان یک ظرف است؛ روشن است ظرفی که تنها گنجایش کامل یکی از دو مظروف را دارد، نمی‌توان هر دو مظروف را به تمامی در آن جای داد. از سوی دیگر، هر چه از یکی از آن دو مظروف در آن ظرف بریزیم، به همان مقدار، جا برای مظروف دیگر کم می‌شود. دل انسان نیز هرگز ظرفیت محبت حق تعالی و محبت دنیا را ندارد؛ به هر مقدار که غیر خداوند، قلب را تصرف کرده باشد، از میزان محبت الهی در دل کاسته می‌شود؛ قلب به مقداری که به غیر یاد خدا اشتغال داشته باشد، از ذکر او خالی می‌شود. بر این اساس، تنها محبی محبت تام به خداوند متعال دارد که قلبش فقط مالامال از محبت الهی باشد. چه زیبا سروده است ملاصدار: آنان که ره دوست گزیدند همهدر معرکه دو کون فتح از عشق استدر کوى شهادت آرمیدند همه هر چند سپاه او شهیدند همهذکر
یکی دیگر از اموری که سالک الی الله برای وصول به لقای الهی، نیازمند آن است، «ذکر» و یاد حق تعالی است. اهمیت یاد خدا تا اندازه‌ای اساسی است که صاحب‌نظران آن را برترین اعمال روحی و بدنی دانسته‌اند. شاید این برتری بدان دلیل باشد که به گفتة ملاصدرا، مداومت بر یادآوری یک شیء و تکرار اسم او، موجب وصال به او می‌شود.از این‌روی، گفته‌اند: «عبادت محبت می‌آورد و محبت سبب رؤیت می‌شود». در واقع، ذکر از آثار محبت است؛ زیرا محبت سبب می‌شود محب به یاد محبوب باشد و از نشانه‌های محبت، ذکر محبوب است. از این‌روی فرموده‌اند: «هر کس چیزی را دوست داشته باشد، فراوان یادش می‌کند». از سوی دیگر، ذکر حق تعالی نوری است که شیطان از آن دوری می‌کند؛ همچون حیوانی که از آتش دوری می‌کند. ذکر به منزلة صیقل دادن قلب، و غفلت از خداوند متعال به منزلة کدورت آن است. بر این اساس، هر گاه قلب مکدر شود، شیطان به دلیل وجود کدورت و ظلمت، در آن قلب طمع می‌کند؛ اما صفای قلب، محفوف به یاد خداست؛ همچنان که ستارگان مایة نورانیت آسمان می‌باشند.ملاصدرا معتقد است تفکر همان ذکر حقیقی قلبی است؛ زیرا حقیقت انسان و روح او، همان باطن و سرّ اوست؛ نه بدن و هیکل محسوسش. از این‌روی، ذکر حقیقی، ذکری است که به زبان قلب و با احضار و خطور دادن صورت مذکور در خاطر باشد.
ملاصدرا در ذیل آیة‌ «وَ اذکرُوا اللهَ ذِکراً کثیراً لَعلَّکم تُفلِحون» (جمعه: 10) فرموده است: «امر به بسیار به یاد خدا بودن، از آن‌روست که اموری همچون تجارت و خوردن و آشامیدن و غیره، بندگان را از معرفت الله و عبودیت وی بازندارند و همت ایشان، از ترقی به عالم ربوبی منصرف نگردد». به اعتقاد او، تنها حکیمان عارف بالله به مقتضای این آیة شریف عمل کرده، بر یاد الهی مداومت دارند؛زیرا غیر ایشان، اشتغال دائم به غیر خداوند و آیات و افعال او داشته، غرق در صنایع علمی و عملی خود هستند؛ اما حکیم الهی به مقتضای علمی که بدان مشغول است، در تمام عمر خود، مشغول به حق تعالی است و تمام همتش صرف کشف توحید او و تقدیس صفات و احکام افعالش می‌شود؛ حال آنکه عشق حق تعالی و معرفت ذات او، داخل در موضوعات سایر علوم و صنایع نیست. ملاصدرا معتقد است ذکر خداوند، مراتبی دارد که هر مرتبه‌ای نیز، اثری مخصوص به خود دارد؛ این درجات عبارت‌اند از: 1. ذکر زبان: که همان اقرار زبانی است و نتیجة آن، حفظ جان و امنیت مالی است. 2. ذکر ارکان: که عبارت است از اشتغال جوارح بدن به طاعات و عبادات، و نتیجة آن رسیدن به ثواب‌های بهشتی است. 3. ذکر نفس: که عبارت است از تسلیم شدن نفس در برابر اوامر و نواهی الهی، و نتیجة آن نور اسلام است. 4. ذکر قلب: تبدیل اخلاق نکوهیده و تحصیل ملکات پسندیده، که نتیجة آن محبت به حق تعالی و اتصال به جناب اوست. 5. ذکر روح: فرو رفتن در ذکر و محبت الهی است که نتیجة آن حصول معرفت توحیدی و تقرب به اوست.
6. ذکر سرّ: ارزانی داشتن وجود خود و فنای فی‌الله است که نتیجة آن شهود جمال حق تعالی و بقای به اوست. حقیقت ذکر که در آن ذکر، ذاکر و مذکور متحدند، همین مرتبة اخیر است که در واقع غایت کمال است. بالاترین مرتبة ذکر زمانی محقق می‌یابد که مذکور به شدت در قلب ذاکر جای گرفته باشد؛ به ‌گونه‌ای که قلب ذاکر نه تنها به ذکر خود توجه نداشته باشد، بلکه به خود ذاکر، یعنی قلب نیز توجه نکرده، به کلی غرق در مذکور باشد. از این‌روی، اگر سالک در اثنای ذکر، به ذکر توجه کند یا به ذهنش خطور نماید که فنای از خود پیدا کرده، در واقع از مقصود بازمانده و از حرکت ایستاده است؛ زیرا غایت نهایی آن است که سالک ذاکر، از خود غایب شده، حتی جوارح ظاهری و حالات باطنی خود را احساس نکند و از این فنای خود نیز فانی ‌شود. پس فنای از فنا، غایت فناست که بقا، نتیجة آن است.
نتیجه آنکه ذکر در ابتدا، سیر به سوی خداوند است که هدایت الهی را به دنبال دارد؛ اما پس از آن، سیر در حق تعالی یعنی فنا و غرق شدن در اوست که در اوایل به صورت برق زودگذر است؛ اما اگر استمرار یافت، به صورت ملکه درآمده و سالک به عالم اعلی عروج می‌کند. اگر سالک در ابتدای سلوک به یاد حق تعالی همت گمارد، بدانجا می‌رسد که هیچ امر محسوس یا معقولی غیر از حق تعالی در ادراکش حضور نمی‌یابد؛حتی خود را نیز ادراک نمی‌کند؛ بلکه همین عدم ادراک خود را نیز نمی‌فهمد؛ حتی متوجه نمی‌شود که خدا را درک می‌کند، بلکه تنها و تنها خداوند را درک می‌کند؛ زیرا ادراک ادراک حق تعالی، در واقع حجاب و غفلت از حق است و در نظر آوردن وصال به او، عین فراق اوست. ملاصدرا در مقام تعریف ذکر و نتیجة مترتب بر آن می‌گوید:مقصود از ذکری که در سلوک عرفانی مطلوب است، آن است که سالک، خداوند متعالی را به زبان یاد نماید؛ در حالی که قلب و روح و تمامی قوای ادراکی‌اش نیز حاضر باشند؛ به نحوی که بنده به کلیت خود متوجه پروردگارش باشد که نتیجة آن نفی خواطر و انقطاع حدیث نفس از اوست.
اگر با رعایت شرایط مقرر، همچون تخلیه قلب از متاع دنیا، نیالودن شکم به حرام، تنظیف لباس و بدن از آلودگی‌ها و پالایش نفس و روح از خبایث و زدودن وسواس از عقل و سرّ خود، به همین روش به ذکر ادامه دهد، ذکر از زبان، به قلب منتقل می‌شود و هم‌چنان که ذکر مزبور را به زبان تکرار می‌کند، قلب نیز همراهی می‌کند تا اینکه آن کلمه در قلب ریشه می‌دواند و نور معنای آن، هر گونه حدیث نفسی را می‌زداید. پس اگر ذکر مزبور بر قلب چیره شد، قلب در حال سکوت زبانی نیز متذکر می‌شود و به سبب ریشه دواندن آن در جوهرة قلب، نور یقین در قلب سالک ذاکر جای می‌گیرد تا اینکه، حق تعالی از ورای پرده‌های غیب بر وی تجلی نموده، باطنش به نور حکمت روشن می‌گردد.عرفا، این مرحله را «تجلی افعالی» می‌نامند. اگر این حالت استمرار بیابد، حجاب‌ها به تدریج کنار می‌روند و پرده‌ها یکی پس از دیگری از مقابل وی رخت برمی‌بندند تا اینکه، به «تجلیات اسمائی و صفاتی» و سپس «تجلیات ذاتی» دست می‌یابد. افزون بر آنچه دربارة اهمیت، مراتب و تحلیل ذکر گذشت، ملاصدرا به طور خاص دربارة برخی اذکار نیز سخن گفته است. البته توجه به این نکته مهم ضروری است که سالک باید زیر نظر استاد فن مشغول به ذکر شود، و اوست که با توجه به حالات سالک، ذکری مناسب به وی تلقین می‌کند. تفکر
همان‌طور که پیش‌تر بیان شد، نفس در ابتدای تکون خود، عقل هیولانی است و به‌تدریج استعداد عقلی او به فعلیت می‌رسد؛ تا اینکه به مرتبه عقل بالفعل نائل شود. این خروج از قوه به فعل و حرکت استکمالی در سایة تفکر محقق می‌شود. به اعتقاد ملاصدرا، مراد از عمل به معلوم در روایت «من عَمِل بما عَلِم، وَرَّثَه اللهُ علمَ ما لایعلم»، همان تفکر در معلوم است. وی می‌گوید:اگر انسان با مراجعه پی‌درپی به علوم خود، قلب را تمرین داده، آن را به نرمش و خضوع و خشوع وادارد، نورانیت و صفای آن به تدریج بیشتر می‌گردد. و به همین جهت است که طبق روایت نبوی مزبور، تفکر برتر از عبادت است. و آن حضرت، امیرالمؤمنین(س) را سفارش به تکثیر علوم نموده، فرمودند: «یا علی، إذا تَقرَّبَ الناسُ إلی خالِقِهم بأنواعِ البِرِّ، تَقرَّب إلیه بأنواع العقل تَسبِقُهُم»؛ یعنی آن هنگام که مردم، خود را در تکثیر خیرات بدنی به سختی می‌اندازند، تو به تکثیر علوم ـ از طریق به‌کارگیری عقل ـ مشغول شو تا از ایشان پیشی بگیری.
وصول به کعبة مقصود و دیدار معبود، تنها با سیر علمی به قدم فکر و تأمل ممکن است؛ نه به مجرد حرکت‌های ظاهری بدن که حاصل آن، تنها سختی‌های سفر است؛ بدون آنکه ره‌آورد آن، تحصیل توشه‌ای برای آخرت باشد.ملاصدرا شیوة رایج یادگیری از استاد بشری را «تعلم خارجی»، و در برابر آن، تفکر را «تعلم داخلی» می‌خواند و معتقد است تفکر باطنی، به منزلة تعلم ظاهری است؛ جز اینکه یادگیری، استفاده از شخصی جزئی، یعنی استاد است؛ اما تفکر، استفاده از نفسی کلی است که تأثیر وی شدیدتر و از همة عالمان و خردمندان، در تعلیم قوی‌تر است. به باور وی، اگر انگیزه‌های جسمانی قوای بدنی همچون شهوت و غضب، بر نفس غلبه داشته باشند، متعلم نیازمند مشقت فراوان، طول کسب و کثرت یادگیری است؛ اما اگر عقل بر انگیزه‌های حسی غلبه ‌کند، جویای علم یا فکری اندک از یادگیری فراوان بی‌نیاز می‌شود.بر این اساس، ملاصدرا معتقد است سالک الی‌الله، افزون بر آنکه باید به شیوة رایج تعلم، علوم و معارف الهی را از اهل علم و آثار زبانی و قلمی بیاموزد،‌ باید با پیراستن ضمیر نفس و زدودن آلودگی‌های آن، به تفکر بپردازد و کسب فیض معارف از مبادی بالا کند.
ملاصدرا دربارة اهمیت تفکر می‌گوید کسی که به معرفت به مبدأ و معاد و اعتقاد به ثواب نیکوکاران و عقاب گنه‌کاران دست یابد، شوق به تکمیل نفس خویش و وصول به ثواب الهی پیدا می‌کند، از این‌روی، شهوت‌های ظاهری و رذایل باطنی خود را ریشه‌کن کرده، سپس روی به خلوت آورده و می‌کوشد از هر امری که طبعیت او را وسوسه می‌کند، دوری گزیند. از این‌روی، به مراقبه و ذکر می‌پردازد و این حالت موجب می‌شود که او تمامی مقاصد و اغراض خود را یکی کند و تنها شوق به حق تعالی را در دل داشته باشد. اما کسی که در طلب خداوند متعال برمی‌آید، تا زمانی که در زمرة، اهل تفکر و علم درنیاید، ناقص و محروم بوده، اوراد و اذکار پیاپی و نمازهای پشت سر هم او را به مقصد نخواهد رساند؛ بلکه او در کنار این امور، نیازمند حضور قلب با افکار معنوی و حرکت باطنی است؛ زیرا تفکر باطنی و مناجات سرّ با خداوند است که قلب را در خود فرو برده، نفس را به تسخیر درمی‌آورد، نه اوراد ظاهری. به اعتقاد ملاصدرا، همان‌گونه که رسول‌الله(س) فرمودند: «تفکرُ ساعةٍ خیرٌ من عِبَادةِ سَتّین سَنَةٍ»، تفکر به دو جهت از عبادت برتر است: اول اینکه، تفکر سبب وصول به خود حق تعالی است؛ اما عبادت مایه وصول به ثواب الهی است، و آنچه سبب رسیدن به خداوند است، به حتم برتر است از آنچه موجب رسیدن به غیر اوست. دوم اینکه تفکر عمل قلب است؛ اما طاعت عمل جوارح است، و چون قلب والاتر از جوارح است، پس عمل آن نیز برتر از عمل جوارحی است.
نتیجه آنکه وصول به مقصد نهایی، جز از راه تفکر در معارف حقیقی و تأمل در آیات ربوبیت الهی و ادراک حضور او محقق نمی‌شود.در سلسله مراتب سلوک، پس از آنکه در نتیجة اشتغال به ذکر، باب مشاهدات به روی سالک باز می‌شود، نوبت به تفکر می‌رسد. پس از اشتغال سالک به ذکر خداوند متعال، اگر استاد سلوک، وی را اهل ذکاوت و کیاست یافت، او را به تفکر امر می‌کند تا او خود به حقیقت دست یابد. استاد در این مرحله باید بسیار دقت کند؛ زیرا این مرحله از موقعیت‌های خطر است؛ چه بسا مریدانی که به ریاضت مشغول شده، با غالب شدن خیالی فاسد بر آنها هلاک شدند. مهدی عبداللهیمنبع: فصلنامه معرفت اخلاقی شماره3انتهای متن/
ملاصدرا
00:05 - 6 خرداد 1392

0 بازدید