داستان ( پسرکِ پوتین ) به قلم فرید کیومرثیان

باد از روی رود می‌وزید و بوی خاک و باروت را به صورتم می‌زد.ما داشتیم پیش‌روی می‌کردیم؛ خسته، اما پر از خشم. آن سوی پل، شهر نیم‌سوخته بود پر از توده‌ای دود، آجر و سایه.در دل جنگ، فقط باید رفت. فرمان این بود.می‌رفتم.تا اینکه میان صدای گلوله‌ها، چیزی شنیدم…

نمایش گزارش

01:41 - 4 فروردین 1405

2 واکنش
667 بازدید