عطر گل و گلاب؛ قصه دلدادگی در صحن و سرای امام مهربانیها
امروز، مشهد حال دیگری دارد و صحن و سرای امام هشتم با عطر گل و گلاب، بهاریتر از همیشه است. انگار خادمان، خود را وقف میزبانی از مهمانهای جشنتولد آقا هستند.
فارس- مشهد؛ از لحظهای که پا به صحن گذاشتم، فهمیدم امروز مشهد حال دیگری دارد. حتی آسمان، روشنتر از روزهای دیگر است. نسیم خنکی میوزد و بوی گل و گلاب از میان جمعیت بالا میرود. صدای نقارهخانه در فضا میپیچد و مردم با لبخندهایی که از ته دل برخاسته به هم تبریک میگویند.
خوش به حال این گلها
لحظه به لحظه به شب میلاد امام رضا (ع) نزدیکتر میشویم؛ روزی که زمین و آسمان انگار دست به دست هم دادهاند تا مهربانی را جشن بگیرند.در دل صحن ها و رواق ها چشمم به خادمان می افتد که آرام و با دقت در حال گلآرایی ضریح و رواقها هستند. لباسهای سبز و سفیدشان در میان عطر گلها میدرخشد، و دستانشان با آرامشی خاص گلها را در گلدانها مینشانند. هر شاخه را چنان در جای خود میگذارند که گویی در حال چیدن تکهای از بهشت در زمیناند. خوش به حال این گلها.
اینجا گلها سخن میگویند
اطراف ضریح، رزهای سرخ و سفید چون ستارههایی بر زمین شکوفا شده اند. شاخه گل هایی که نذر اقا شدهاند در کنار هم به رنگ نور درآمده اند، و رواقها با رشتههای گل و برگهای سبز آذین شده اند. هر گل، روایت عشق کسی است که از راه دور یا نزدیک آمده تا دلش را تقدیم امام کند.ایستادم و با تمام وجود نگاه کردم؛ حس کردم گلها فقط برای تزیین نیستند. انگار هرکدام زبان دل ماست، ما زائرانی که نمیدانیم چطور با لفظ دعا حرف دلمان را بگوییم. گلها برای ما سخن میگویند.
هیچ کدام از گل ها به لطافت نگاه شما را نمی رسند
در دل می گویم: آقای من، این گلها زیبا هستند، اما هیچکدام به لطافت نگاه شما نمیرسند. این عطرها شیریناند، ولی بوی آرامش شما را در خود ندارند.»در آن شلوغی، صدای کودکی بلند می شود که به مادرش می گوید:«مامان، امام رضا امروز خوشحال میشه؟»مادرش لبخند می زند و می گوید:«خیلی پسرم. چون ما اومدیم براش گل بیاریم.»همانجا بغضم می ترکد. چقدر ساده، چقدر عمیق. کاش ایمان ما بزرگترها، به سادگی این سلام کودکانه بود.نشسته ام گوشهای از رواق دارالرحمه و نگاه می کنم که چگونه خادمان با دستهای خسته اما لبخند بر لب، هر گوشه از حرم را تزیین میکنند. بعضیها زیر لب ذکر میگویند، بعضی صلوات میفرستند، و برخی اشکهایشان را آرام با آستین پاک میکنند تا کسی نبیند.
در دلم می گویم: «آقا جان، اینها که خدمت میکنند، خوشبهحالشان… سهمشان از دنیا همین است که هوای زائران شما را دارند. ما هم آمدهایم با این گلها سهمی از عطر شما ببریم.»آفتاب با آمدن تکه ابرهای بهاری کمکم روی گنبد طلا رفت و آمد می کند.گویی گنبد برق میزند از شادی میلاد. زائران از هر سو صلوات میفرستند. پرچم سبز گنبد، در باد آرام تکان میخورد — مثل دستی که به مهربانی همه را به آغوش میخواند.دلم می لرزد. با خود می گویم: «آقا… من نه گل آوردهام، نه نذر خاصی. فقط دلی آوردهام پر از سؤال، پر از خستگی، پر از دلتنگی. آیا در میان این همه گل و صلوات، نگاهی هم به دل من میاندازید؟»
کاش همیشه زائر و مجاور دل شما بمانم
اشکهایم بیدعوت سرازیر می شوند. نه از اندوه، که از آرامشی عجیب. حس میکنم هوای حرم با هر نفسم در جانم حلول میکند. صدای مردی را می شنوم که میگوید: «یا رضا!» و جمعیت با او تکرار می کن . صدا در فضا پیچید، و من برای لحظهای حس میکنم تمام دنیا در همین یک صدا خلاصه میشود.وقتی از صحن خارج می شوم، نگاهی دیگر بار به گنبد می اندازم. خورشید پشت آن پنهان شده است و شعاعهای طلاییاش مثل لبخند امام از پشت آسمان میدرخشد.در دل می گویم: «آقا… شکرت که باز اجازه دادی بیایم دیدنت. شکرت برای این گلها، این نور، این لحظه که دنیا را فراموش کردم و فقط شما بودی.» با صدای آرام، زیر لب نجوا می کنم: «میلادتان مبارک، پدر آرامش. ای امام مهربانیها… کاش همیشه زائر و مجاور دل شما بمانم.» #امامرضا 15:22 - 8 اردیبهشت 1405