سفری برای آخرین خداحافظی

بعضی‌ها خودشان راهی شدند و بعضی‌ها تنها سلام و اشکشان را به دست مسافران سپردند. این، روایت سفری است از تبریز تا مراسم تشییع رهبر شهید؛ سفری که با دلتنگی آغاز شده و با امانت‌های مردم برای آخرین خداحافظی ادامه می‌یابد.
خبرگزاری فارس - تبریز: «از طرف من هم از آقاجانمان خداحافظی کن. بگو هنوز باور نکرده‌ایم رفته است.»مادرم این را می‌گوید و بعد سکوت می‌کند. بلند می‌شود، سعی می‌کند خودش را به کاری مشغول کند. اما طاقت نیاورده و دوباره پیشم برمی‌گردد. می‌گوید: «کاش من هم می‌توانستم بیایم دختر...»نگاهش بی‌اختیار به پایش می‌افتد. چند ماهی است پادرد، راه رفتن را برایش سخت کرده است. «این پاها دیگر با من راه نمی‌آیند. اگر سالم بودم، خودم جلوتر از تو راه می‌افتادم.»از وقتی یادم می‌آید، همیشه از روزهای تشییع امام خمینی(ره) می گفت برایم. از اینکه به همراه پدرم، دست سه چهار بچه قد و نیم‌قد را گرفته و یک آن، خود را وسط جمعیتی میلیونی تشییع‌کنندگان یافته‌اند. از اینکه به سختی تلاش کرده‌اند خود را به پیکر امام رسانده و از نزدیک‌ترین نقطه ممکن خداحافظی کنند با او. «اگر نزدیک آقایمان رسیدی، از طرف من هم خداحافظی کن.» همین. دیگر چیزی نمی‌گوید.راستش را بخواهید، انتظار دیگری داشتم. فکر می‌کردم مثل اکثر اوقات مخالفت کند؛ گرمای هوا را بهانه بیاورد، از تفاوت دمای تبریز با تهران و قم و مشهد بگوید، به خاطر سختی راه و ازدحام جمعیت نگرانم شود و آخر هم بگوید «نرو».اما انگار بعد از سال‌ها هنوز او را درست نشناخته‌ام.
از روز شهادت تاکنون، کمتر ساعتی گذشته که تصویر یا نام رهبر شهید را ببیند و اشک مهمان چشم هایش نشود. هر بار زیر لب می‌گوید: «آقاجان، خوش به حالت که سعادتمند شدی؛ اما گناه ما چه بود که باید روزهای بی‌تو را ببینیم؟»روایت کاش‌هایی که تمام نمی‌شودنفر بعدی فاطمه است؛ رفیق سال‌های دور و نزدیک. تماس می‌گیرم تا هم خبر سفرم را بدهم و هم چند کاری را که در نبودم باید انجام شود به او بسپارم.گوشی را که برمی‌دارد، هنوز نگفته‌ام برای چه تماس گرفته‌ام، می‌گوید: «وسایلت را بستی؟» می‌خندم و می‌گویم: «از کجا فهمیدی؟»چند ثانیه سکوت می‌کند. «اگر بیمارستان به همسرم مرخصی می‌داد... ما هم الان داشتیم چمدان می‌بستیم.»صدای بچه‌اش از آن طرف خانه می‌آید؛ انگار که تک تک حرف‌هایمان را شنیده باشد. می‌گوید: «مامان، ما هم می‌ریم پیش آقا؟»
فاطمه جواب نمی‌دهد. بعد آرام می‌گوید: «به بچه‌ام قول داده بودیم اگر شد، می‌بریمشان... اما نشد.»آخر تماس یک جمله می‌گوید؛ «عیبی ندارد. تو نماینده ما باش. از طرف ما هم با آقا خداحافظی کن.»یک شهر دلتنگ استوقت حرکت رسیده است. در تاکسی اینترنتی، مسیر ترمینال تبریز را طی می‌کنم. شهر، رنگ دیگری گرفته است. از بیلبوردهای بزرگ ورودی شهر تا تابلوی کوچک محله‌ها، همه جا نشانی از یار دیده می‌شود‌. بیشتر از همه، تصویر آخرین سخنرانی رهبر شهید در دیدار مردم آذربایجان به چشم می‌آید؛ انگار همین دیروز بود که مردم تبریز با شور و شوق پای سخنانشان نشسته بودند و حالا باید برای همیشه با همان لبخند خداحافظی کنند.راننده، مردی سالخورده است. هر بار که تصویر رهبر شهید از مقابل چشمانمان می‌گذرد، آهی می‌کشد و چیزی زیر لب زمزمه می‌کند. چند دقیقه بعد دیگر سکوت را تاب نمی‌آورد. می‌گوید: «دخترم... واقعاً حیف شد. مرد بزرگی بود.»چند لحظه مکث می‌کند و دوباره ادامه می‌دهد: «من هم فردا عصر راهی می‌شوم. دلم می‌خواهد خودم را به نماز رهبرمان برسانم. آدم اگر نرود، انگار یک عمر حسرتش روی دلش می‌ماند.»
ترمینال ایستگاه نخست وداعبلندگوی ترمینال، پشت سر هم نام تهران را تکرار می‌کند و هر بار، چند نفر از روی صندلی‌ها بلند می‌شوند.چمدان‌ها روی زمین کشیده می‌شوند. اتوبوس‌ها یکی پس از دیگری مسافر سوار می‌کنند؛ مقصد خیلی‌ها یکی است.در میان جمعیت، چهره‌هایی دیده می‌شوند که از هر سن و سالی هستند؛ پیرمردی که عصا به دست آمده، مادری که دست کودک خردسالش را گرفته، چند دانشجو با کوله‌هایشان، جوان‌هایی که پرچم در دست دارند و خانواده‌هایی که انگار بدون قرار قبلی، همگی تصمیم گرفته‌اند خودشان را به مراسم وداع برسانند.اتوبوس از ترمینال دور می‌شود. کوله کنار پایم، از همیشه سنگین‌تر است؛ نه به خاطر وسایل سفر، بلکه به خاطر سلام‌هایی که باید به مقصد برسانم. حالا دیگر می‌دانم در این سفر، تنها مسافر نیستم؛ دل‌های زیادی همراهم راه افتاده‌اند تا برای آخرین بار بگویند: «از طرف ما هم با آقایمان خداحافظی کن.»
14:15 - 13 تیر 1405
روایت روز
استان ها
آذربایجان شرقی

2 بازنشر5 واکنش
28٫4k بازدید



1 پاسخ

@user17091015313008280238 ساعت پیش
در پاسخ به
سلام بر آقای شهیدآقاجان تا امروز ظهر در اصفهان کار داشتم نماز ظهر را خواندم و در این هوای بسیار داغ ۱۳ تیرماه برای نماز و وداع و تشییع عازم تهران هستمبا اینکه معمولا مسافران تابستان در این ساعات راهی جاده نمی شوند با اینحال خودروهای زیادی با پلاکهای استان‌های جنوبی و مرکزی به عشق شما در راه هستند