برای چشمهای رنگیِ زهرا
پیکر کوچکت را در آغوش زنی آوردند. آنقدر آرام که انگار هنوز خوابت نبرده بود. انگار همین حالا قرار بود پلکهایت بلرزد، دستت به چادر او گره بخورد و با همان زبانِ نیمهکارهی کودکانه، چیزی بگویی که هیچکس جز خدا نفهمد.چه کسی باور میکند، یک سال و دو ماه زندگی، اینهمه دلتنگی برای یک ملت به جا بگذارد؟
تو را در آغوش آوردند و هیچ مادری دلش نیامد به صورتت نگاه کند بیآنکه دختر خودش را به یاد بیاورد.هیچ پدری از کنار تابوت کوچکت عبور نکردمگر آنکه انگشتان فرزندش را محکمتر گرفت.کودکها معمولاً بوی شیر، بوی صابون،بوی بالش و بوی آغوش میدهند.اما امروز، تمام مصلا بوی دلتنگیِ کودکی را گرفته بود که هنوز فرصت نکرده بود دنیا را زندگی کند.
آخر...بچهها باید در آغوش مادر بخوابند.باید صورتشان را میان گودیِ گردنِ مادر پنهان کنند. با مشتهای کوچکی که هنوز بوی شیر میدهد، گوشهی چادرش را بگیرند، پلکهایشان آرامآرام سنگین شود،و آخرین چیزی که پیش از خواب میبینند،لبخند مادری باشد که خم شده تا پیشانیشان را ببوسد.بچهها باید نیمهشب، هراسان از خوابی کوتاه، چشم باز کنند و فقط یک «مامان...» بگویند؛ همین یک کلمه کافی باشد تا تمام دنیا به آغوشی گرم ختم شود.بچهها باید صبحها، با موهای آشفته، از خواب بلند شوند، چشمهایشان را با پشت دستهای کوچکشان بمالند، خندهای بیدلیل تحویل دنیا بدهند و خودشان را از آغوش مادر به آغوش پدر پرت کنند.نه اینکه...تمام یک ملت، جای مادر بایستد.نه اینکه به جای لالایی، نوحه بخوانند. نه اینکه به جای بوسهی شببخیر،اشک بر گونههای معصومت بریزد. نه اینکه به جای گهواره، تابوت کوچکت تکان بخورد. نه اینکه به جای آنکه مادر،پتو را تا زیر چانهات بالا بکشد، پرچمی بر پیکر کوچکت کشیده باشند.کودک را برای خواب، در آغوش میگیرند...نه برای وداع.کودک را میبوسند تا آرام بگیرد...نه آنقدر که از او خداحافظی کنند.
لابد حالا دیگر هیچ شبِ ناآرامی برایت معنا ندارد. لابد هر وقت دلت هوای آغوش میکند، بیدرنگ در آغوش امن رحمت خدا آرام میگیری. لابد رقیه سلاماللهعلیها همبازی هر روزت شده است؛ دست در دست هم میان باغهای بهشت میدوید، گل میچینید و میخندید، بیآنکه صدای انفجاری، خواب کودکانهتان را آشفته کند. لابد پدربزرگ مهربانت هر روز چشمهای رنگیات را میبوسد و آنقدر نوازشت میکند که دیگر هیچ دلتنگیای در دلت نماند.اما اینجا، هنوز هر شب که مادری فرزندش را در آغوش میگیرد، جای خالی تو بزرگتر از همیشه میشود. چون آخر، بچهها باید در آغوش مادر بخوابند، نه در آغوش خاک.
21:56 - 12 تیر 1405