عبرت‌های یک سقوط؛ روایت همکاران سابق از انحراف مزدک میرزایی

هر انسانی در درون نفسش شیطانهایی دارد؛ تفاوت در مدیریت آنهاست. مزدک میرزایی عبرتی است برای آنان که نتوانستند دیو «خودکمبینی» را مهار کنند.
گروه دیده‌بان غرب: هر انسانی با وسوسه ها و شیطانهای درونی‌اش روبه‌روست؛ یکی بخل و حسد، یکی شهوت و قدرت، یکی غرور کاذب. اما سرنوشت آدمها نه در داشتن این شیطانها، که در «مدیریت» آنها رقم میخورد. مزدک میرزایی، آن چهره آشنای دیروز شبکه ورزش، امروز به عروسک خیمه شب بازی صهیونیستها تبدیل شده است. او یک هشدار است؛ هشداری برای کسانی که اجازه میدهند «خودکمبینی» و «حسادت» ریشه زندگی حرفه ای و شخصیشان را بزند.آنچه در ادامه میخوانید، روایت همکاران سابق مزدک میرزایی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس است از فرایند تدریجی سقوط مردی که میتوانست مسیری دیگر انتخاب کند، اما نشد.
فصل اول: ریشه ها؛ از سایه پدر تا رقابتی که به عقده تبدیل شدبه گفته همکاران قدیمی‌اش، مزدک میرزایی از درِ دستیاری پدرش که تدوینگر صداوسیما بود، پا به این سازمان گذاشت. او استعدادی  در گزارشگری داشت، اما هرگز از شهامت اجرا برخوردار نبود و افق سیاسی اش نیز بسیار محدود باقی ماند.مشکل از جایی آغاز شد که او خود را در رقابتی نابرابر با عادل فردوسی پور دید. یکی از همکاران سابقش در گفت‌وگو با فارس روایت می‌کند: «مزدک عملاً نفر دوم گزارش بود. از نظر مالی هم هیچ مشکلی نداشت. اما همیشه به عادل حسادت می کرد. در جلوی رویش با او همراهی میکرد و پشت سر مدام گلایه داشت که چرا مثل عادل به او توجه نمی شود. این حسادت، آرام آرام تبدیل به یک عقده مزمن شد.»
فصل دوم: زخم تحقیر؛ وقتی خانواده همسر، آینه تمام نمای ناکامی‌ها شدمزدک در یکی از مهمانی‌ها با همسرش آشنا شد، اما همین ازدواج نیز به مرور به منبعی برای تحقیرهای روزمره تبدیل شد. همکارانش تأکید میکنند که خانواده همسر، مدام به او القا میکردند: «تو هیچی نشدی.»این جملات، زهر خودکمبینی را در وجود مزدک عمیقتر کرد. او با وجود آنکه در گزارشگری موفق بود و در شبکه ورزش نیز برنامه می‌ساخت، اما هرگز از زندگی شخصی و حرفه‌ای‌اش رضایت نداشت. احساس می‌کرد در جایگاهی که شایسته اش است، قرار ندارد.از سوی دیگر، پدر و مادر خودش نیز ایران را به مقصد کشوری خارجی (احتمالاً کانادا) ترک کرده بودند. این مسئله، انگیزهای مضاعف به او داد تا «از ایران برود» و شاید در آنجا به آنچه لیاقتش را دارد برسد. غافل از اینکه کسی درونش خالی است، در هیچ جغرافیایی پر نخواهد شد.
فصل سوم: سقوط از درون؛ جاه‌طلبی ساده و عاقبت شومبه گفته همکاران، مزدک میرزایی اساساً فردی سیاسی نبود. دقیقاً همین نبود خط و مرز فکری، او را به‌شدت آسیب‌پذیر کرده بود. جاه‌طلب بود، اما جاه‌طلبیش از جنس تلاشِ خستگی‌ناپذیر نبود، بلکه از جنس «دیده‌شدن به هر قیمت».یکی از همکاران سابقش در این باره به فارس میگوید: «مزدک وقتی احساس کرد در ایران به جایگاه واقعی‌اش نمیرسد، تصمیم به خروج گرفت. اما خروج از کشور نه به آزادی او انجامید، نه به موفقیت؛ بلکه او را وارد بازی جدیدی کرد: بازی در زمین دشمن.»امروز، مزدک میرزایی همان کسی است که در پلاتوهای اسرائیل، علیه مردم خودش و کشوری که به او نان و اعتبار داده، حرف می‌زند. مسیر او از صداوسیما تا استخدام در پروژه صهیونیستی، تصویری روشن از عاقبت کسی است که شیطان «حسادت» و «خودکمبینی» را مهار نکرد.
۴ MB
فصل چهارم: عبرت برای ما؛ در برابر طیبها و ضرغامهامزدک میرزایی یک نمونه تلخ است. اما در مقابل او، نمونه‌های امیدبخشی نیز وجود دارند؛ افرادی مانند طیب ها، شاهرخ ضرغام‌ها و هزاران تن دیگر که با عنایت الهی و توکل به او توانستند از بحرانهای درونی عبور کنند و به سمت مثبت متحول شوند.اگر مزدک به جای حسادت، به فکر رشد بود؛ به جای تحقیرشدن، خودباوری می‌آموخت؛ و به جای فرار، میماند و مسیرش را اصلاح میکرد، هرگز به عروسک دست‌آموز رسانه‌های صهیونیستی تبدیل نمیشد.سقوطی که از یک «کاش من هم بودم» شروع شدروایت همکاران سابق مزدک میرزایی نشان میدهد که سقوط او نه یکشبه، که تدریجی و لایه به لایه رخ داد. خودکمبینی و حسادت، جای «قدرشناسی از داشته‌ها» و «رقابت سالم» را گرفت. او رفت تا شاید چیزی شود، اما شد مزدوری که حتی دیگر دلسوزی هم برنمی‌انگیزد؛ فقط عبرت.ان‌شاءالله که ما نیز عبرت نشویم. ان‌شاءالله که شیطان‌های درونمان را بشناسیم و مهار کنیم. چرا که سقوط، گاهی از یک «کاش من هم بودم»ِ حسودانه آغاز میشود و به «مرگ بر خودم»ِ خائنانه ختم میگردد.
۳ MB
برای دنبال‌کردن تحلیل‌ها و گزارش‌های مرتبط با حوزه غرب‌شناسی، رسانه های معاند، پهلوی، اپوزیسیون و گروهک‌های ضدانقلاب به صفحه «دیده‌بان غرب» مراجعه کنید.
16:03 - 10 فروردین 1405

0 بازدید