دیدار در محلِ آسمانی شدن

خانواده شهدا این روزها راهی سفری متفاوت شدند. سفر به نقطه‌ای که آخرین نفس‌های عزیزانشان در آنجا به آسمان پیوند خورد.
خبرگزاری فارس تبریز، معصومه درخشان: این روزها یک‌سال از جنگ ۱۲ روزه می‌گذرد از روزهایی که خبر شهادت آمد و قاب عکس‌ها جای خالی عزیزان را در خانه‌ها پر کردند. مادران و پدرانی که نشانی فرزندشان را در خاطرات جست‌وجو می‌کنند. همسران و فرزندانی که زندگی را با یاد و نام شهید ادامه می‌دهند.
آنها این روزها راهی سفری متفاوت شدند. سفر به نقطه‌ای که آخرین نفس‌های عزیزانشان در آنجا به آسمان پیوند خورد.اینجا تنها خاک و تپه نیست محل مقدس شهادت مدافعان وطن است آخرین جایی که رد قدم‌هایش روی خاک مانده بود.هر قدم مادران شهدا روایتی از فراق و هر نگاه همسران سال‌ها انتظار و حسرت را به تصویر می‌کشد.

اشک، سکوت، دلتنگی

سه نفر از مدافعان وطن " شهید علی ملک‌پور، شهید یوسف محسنی و شهید مهدی زرتاجی" نامشان با این خاک گره خورد و بال در بال ملائک آسمانی شدند ‌فضا آمیخته‌ از اشک، سکوت و دلتنگی است. یکی از این عزیزان فرمانده شهید است که محل شهادتش با پرچم خوشرنگ ایران عزیزمان و با نوشته" موقعیت فرمانده شهید محسنی" علامت گذاری شده است.
خانواده‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسند به پهنای صورت اشک می‌ریزند، بی‌صدا می‌گریند و در سکوت به زمین خیره می‌شوند.آنها محل شهادت عزیزانشان را با گل‌های رز سرخ و گلایل سفید گل‌باران می‌کنند.
هر شاخه گل، روایت دلتنگی یک خانواده است. قاب عکس شهدا را روی گل‌های پرپر شده می‌چینند. تکه‌ای از لباس و کفش‌ به‌جامانده از شهدا را با خود آورده‌اند.

اشک ، لالایی بی واژه مادرها

مادران کنار عکس فرزندانشان نشسته‌اند. لب‌هایشان پر از روضه مکشوفه است. صدای گریه و ذکر، در میان گلبرگ‌ها می‌پیچد. انگار آسمان هم گوش سپرده است به لالایی مادرانه.
مادری کنار تپه‌ای خاکی می‌نشیند. خاک را می‌بوسد. دستش را روی زمین کشیده و زیر لب حرف می‌زند.پسرش را صدا می‌زند گویی صدای قدم‌هایش را از میان همین خاک‌ می‌شنود. می‌خواهد از یک سال دلتنگی و درد دوری بگوید که بی‌ او گذرانده بود. اشک‌هایش بی‌صدا روی خاک می‌چکد و در دل زمین گم می‌شود.
در میان همسران شهدا باخانم سپیده ستاری همسر شهید فرمانده یوسف محسنی هم‌کلام می‌شوم تا او از آخرین دیدار و شهادت همسرش بگوید" ما ظهر روز سه‌شنبه ۲۰ خرداد از مشهد به تبریز رسیدیم. آقا یوسف اسباب و اثاث سفر را به خانه آورد و دوش گرفت. به مناسبت عید غدیر خم حجم کارش زیاد بود مستقیم به محل کارش رفت. من کمی کسالت داشتم ساعت ۱۱ شب تماس گرفته و گفتم من حالم خوش نیست می‌تونی بیای بریم دکتر؟گفت سرم خیلی شلوغه‌ نمی‌تونم بیام.ساعت یک و نیم نصف شب به خانه آمد گفت حاضر شو بریم دکتر. ولی من دیگر برای رفتن مساعد نبودم و خوابیدم.
آن شب زیاد آقا یوسف را ندیدم. دوباره فردا صبح( چهارشنبه) زود رفته بود اداره و به‌خاطر حجم زیاد کار شب بعد از خوابیدن ما آمده بود خانه و من باز ندیدمش.روز پنجشنبه ظهر به خانه آمد خیلی با‌عجله ناهار خورد و گفت برنامه‌های من فشرده است برای اینکه روز جشن غدیر تنها نمانید بریم شهرستانمرا به شهرستان "سرای" و خانه مادرش برد و دوباره به اداره برگشت. آخرین صحبت ما در ماشین بود.

آخرین دیدار؛ شب به خیر

ساعت یک و نیم شب به خانه رسید.خیلی خسته بود .دور هم با خانواده برادرش چای خوردیم و بعد چراغ ها را برای خوابیدن خاموش کردیم.حدود یک ساعت بعد از خاموشی بود که رفتم آشپزخانه برای بچه‌ها آب بیاورم اصلا انتظار نداشتم آقا یوسف بیدار باشه گفت آمدم بهت شب به‌خیر بگم.این آخرین دیدار ما بود.من و بچه‌ها طبقه بالا بودیم و آقا یوسف با برادر و برادرزاده‌ها‌ طبقه پایین خوابیده بودند.حدود ساعت دو یا سه نصف شب از همکارش زنگ زده بود و او ساعت چهار صبح به محل کار رفته بود.کمی مکث می‌کند شب بیداری اهل خانه را مرور کرده و ادامه می دهد: انگار آن شب همه بیدار بودند ما شب تا صبح چند بار صدای انفجار شنیدیم ولی اصلا تصور نمی‌کردیم صدای انفجار ناشی از بمباران باشد.هنگام خواندن نماز صبح متوجه شدم آقا یوسف به محل کارش و برای بررسی وضعیت حوزه مقاومت بسیج و ساماندهی نیروها رفته بود.
صبح که خبر حمله هوایی اسرائیل کودک کش و جنایت‌کار پخش شد تازه فهمیدیم صداها مربوط به بمباران بود.در همین حال خبر تجمع مردم عادی در این منطقه هم در فضای مجازی پخش شده بود. باتوجه‌ به اینکه امکان حمله مجدد وجود داشت آقا یوسف به اینجا آمده بود تا مردم را متفرق کند.در همان لحظه این منطقه بمباران می‌شود و چون تا رسیدن آمبولانس و آتش‌نشانی طول می‌کشید آقا یوسف شهدا و زخمی‌ها را با ماشین خودش به پایگاه و بعد به بیمارستان منتقل کرده و دوباره به محل حادثه برگشته بود. بعد از آن که شرایط کمی آرام شده بود دوباره پهپاد آمده و این بار آقا یوسف و بعد جمعی که متفرق می‌شدند مورد حمله پهپاد قرار گرفتند و آقا یوسف شهید شده بود.

باور نمی کردم همسرم شهید شده

چگونه‌ از شهادت آقا یوسف باخبر شدید؟اصلاً تصورش را نمی‌کردم آقا یوسف شهید شود.به مراسم ختم یکی از اقوام می‌رفتیم برادر آقا یوسف پرسید" از داداش یوسف خبر داری؟" گفتم نه،، از دلم نمی‌آید بهش زنگ بزنم خبر شهادت فرماندهان را چگونه تسلیت بگویم.یک لحظه به دلم افتاد شاید اتفاقی افتاده به آقا یوسف زنگ زدم ولی جواب نداد.کمی بعد پدرم زنگ زد و گفت آقا مهدی زرتاجی شهید شده مثل اینکه حاج یوسف هم کنارش بود.بلافاصله به دوستش زنگ زدم که بیشتر وقت‌ها با هم بودند گفت "خبرهای خوبی به گوش نمی رسد"به دوستم زنگ زدم که ساکن منطقه بود گفت" خودت برای تنهایی و روزهای سخت آماده کن و چادرت محکم ببند".من باور نکردم به برادر شوهرم زنگ زدم که دنبال آقا یوسف رفته بود پشت تلفن گریه کرد ولی باز باور نکردم.

آزمایش می شویم

راهی بیمارستان اسکو شدم در مسیر حتی گریه نمی‌کردم فقط آیه قرآن می‌خواندم خداوند ما را به ترس،گرسنگی و نقص در جان و مال آزمایش می‌کند و بشارت بده به صابران. إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ فقط این آیه مرا آرام می‌کرد.وقتی به بیمارستان رسیدم دیدم پدر و عموهایم و خانواده شهید زرتاجی آنجا هستند.گفتم تا وقتی خودش را نبینم باور نمی‌کنم با بابا و عمویم به گلزار شهدای تبریز رفتیم.هم‌زمان با ما خودرو حامل شهدا هم رسید. وارد اتاقی شدم و آقا یوسف را روی تخت دیدم چهره‌اش کاملاً سالم بود و من هیچ عکس‌العملی نداشتم. از اتاق بیرون آمدم ولی هیچی خاطرم نیست اصلاً گریه نمی‌کردم. دوباره به شهرستان "سرای" رفتیم گفتم بچه‌ها را ببرید بیرون. آن لحظه شهادت یوسف عزیزم را باور کرده و گریه کردم.یادآوری آن لحظه خیلی سخت است.

دیدار به قیامت

قبل از تشییع یک بار دیگر هم آقا یوسف را دیدم‌ گردوخاک صورتش را گرفته بودند آرام خوابیده بود برای من قابل باور نبود این عزیز دل من است این طوری خوابیده و دیدار به قیامت می‌ماند. من در یک بهت و شوک عمیق بودم حتی نمی‌توانستم گریه کنم.
۷ MB

خالصانه برای خدا کار کنید

یک سال از شهادت فرمانده جوان حوزه بسیج فتح سهند می گذرد و همسرش با صبوری با یادگارهای همسر شهیدش حاصل ۱۰ سال زندگی مشترک طاها، فاطمه و زینب زندگی را ادامه می دهد. خانم ستاری در مورد ویژگی اخلاقی شهید محسنی می گوید: سبک زندگی اوخدمت خالصانه بود.می گفت کارهایت را خالصانه و برای خدا انجام بده. هر وقت ناراحت می‌شد لبخند می‌زد روح او خیلی وسعت یافته بود که جسم او را اذیت می‌کرد.گل رسیده و شادابی بود که خدا برد.
همسر شهید ادامه می دهد: همراه همیشگی اردوهای جهادی بود و بدون هیچ انتظار و چشم داشتی در ساختن خانه محروم فعال بود.در کنار کارهای جهادی صبر مثال زدنی او زبانزد همه بود. به پدر و مادرش هم احترام خیلی بیشتری قائل بود.

جنگ تحمیلی با ۲۰ سال برنامه ریزی

در گوشه ای دیگر از معراج الشهدای مدافعان وطن پاسدار علی زکی، فرمانده حوزه بسیج سهند در مورد شهدا روایت می کند:اینجا محل آسمانی شدن سه نفر از مدافعان وطن، آسمان و ارزش های ایران است.مدافعانی که سال گذشته در ۲۳ خرداد مهمان حضرت سیدالشهدا شدند.سال قبل جنگی بر ما تحمیل شد که طبق صحبت‌های رهبر شهیدمان ۲۰ سال برای آن برنامه ریزی کرده بودند.
وی افزود: جایگاه حوزه مقاومت بسیج در این شهر خیلی ارزشمند است و پاسدار شهید یوسف محسنی در جایگاه فرمانده حوزه مجاهدانه فعالیت می کرد و در راه این آرمان شهید شد.این منطقه در جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان آماج بمباران دشمن آمریکایی، صهیونی بود و ایجاد امنیت مسئولیت بزرگ حوزه بسیج بود.در حال حاضر همه ما وظیفه داریم از رزمندگانی که در خط مقدم میدان نبرد با دشمن می‌جنگندند حمایت و پشتیبانی کنیم.

فرماندهی با لبخند همیشگی

فرمانده حوزه مقاومت بسیج سهند با اشاره به دوستی و آشنایی با شهید یوسف محسنی ادامه می دهد: با شهید محسنی از اول خدمت با هم بودیم. خیلی پرتلاش بود. به هیچ کاری نه نمی گفتدر ماموریت‌های جهادی خیلی فعال بود. ساده زیست و کم توقع بود و اسیر حاشیه نمی‌شد.اگر مشکلی پیش می‌آمد با لبخند و تبسم سعی می‌کرد به راحتی آن را حل کند.

کاشت نهال شهدایی

در ادامه این دیدار عاشقانه دلتنگی پدر، مادر و همسران شهدا به یاد سه شهید نهال می کارند. نهال‌هایی که قرار است در سال‌های آینده رشد کنند و یاد و نام شهدا را زنده نگه دارنداینجا دیگر فقط یک قطعه خاک نیست،معراجگاه مردانی که از همین زمین به آسمان رسیدند.هر کس که اینجا آمده تکه‌ای از دلش را میان خاک‌ها جا گذاشته است.#جنگ_۱۲_روزه#جنگ_رمضان#شهید_یوسف_محسنی#شهید_علی_ملک_پور#شهید_مهدی_زرتاجی
00:32 - 28 خرداد 1405

1 بازنشر3 واکنش
25٫9k بازدید