شهیدی که ۱۴ ماه برای دخترش پدری کرد
روزی که پاسدار شهید علی ملکپور یک یادگاری برای دخترش مینوشت فکر نمیکرد عمر پدری او در دنیا از یک سال و دو ماه بیشتر نمیشود.
خبرگزاری فارس تبریز: معصومه درخشان: گلزارهای شهدا تکهای از قلب ایران است. در پانزدهمین روز فروردین دلانگیز پای دلم را برداشته و راهی یکتکه از قلب ایران میشوم. در بلوک ۱۱ گلزار شهدای وادی رحمت تبریز گلهای نوروزی سر مزار هر شهید هنوز عطر نوروز دارد. عطر و بویی که هم از بهار میگوید و هم از دلتنگی. انگار زمین، با همه سکوتش، زیر لب خاطرهها را زمزمه میکند و نسیم خنک فروردین عطر گلبرگها را بر سینه سرد خاک میپاشد.میان مزار شهدای اقتدار ایران اسلامی قدم میزنم. شهدایی که شجاعانه در مقابل دشمن آمریکایی،صهیونیستی نبرد کرده و بال در بال ملائک آسمانی شدهاند.
سکوت مزار شهدا با گریههای دختربچهای میشکنددخترک با پیراهن خوشگل سفید چیندار مثل لباسهایی که در نقاشیهایمان برای فرشتهها میکشیدیم با چشمهای اشکآلود به زیارت بابا آمده. با رد نگاهم قدمهای کوچکش را دنبال میکنم. دخترک میدود و مادر به دنبال او. مادر دستان کوچکش را میگیرد و سر مزار بابا مینشینند.
مادر سلام و صلواتی نثار روح بابا کرده و دخترک را روی صندلی کوچولو مینشاند. ثانیههایی بیشتر طول نمیکشد بابابزرگها و مامان بزرگهای دختر کوچولو هم از راه میرسند. مادر چفیه سفیدی که متبرک به دستان رهبر شهیدمان آیتالله سیدعلی خامنهای است روی سنگ مزار پهن میکند و دو عدد قاب عکس بابا، یک سبد گل، یک سبد یادبود تولد، یک بسته شکلات و دو عدد کیک روی سنگ مزار بابا میچیند. با دیدن این صحنه تازه متوجه میشوم اینجا خبرهایی است.
نزدیکتر میروم دختر کوچولو دست میکشد روی سنگ سفید مزار بابا.زیر لب حرفهایی میزند ولی متوجه نمیشوم. مادر میگوید برای بابا " سر زد از افق" بخوان. دختر کوچولو دست و پا شکسته میخواند و از سر مزار بلند میشود. بادکنکهای صورتی و سبز هم کنار مزار بابا جا خوش میکنند.میپرسم تولد این خانم کوچولو است یا بابا؟ مادر خم شده و یکی از یادبودهای تولد را از سبد برداشته و به دستم میدهد." تولد دوسالگی هدی جان، دختر شهید علی ملکپور. ۱۴۰۵/۰۱/۱۵". به دختر کوچولو و مادرش تبریک میگویم.
بابابزرگ شمع تولد دوسالگی نوه عزیزش را روی کیک گذاشته و روشن می کند. هدی شمع دوسالگی را فوت میکند. فضای مزار شهدا با عطر صلوات مهمانان عطرآگین می شود. بابابزرگ دست به دعا برمیدارد و سر مزار پسر عزیزش که فدایی وطن شده برای عاقبتبهخیری هدی کوچولو دعا میکند. از خدا میخواهد او هم مثل پدرش سرباز و خدمتگزار وطن باشد.
برای همه مهمانان خاطره تولد یکسالگی هدی کوچولو کنار باباعلی همچون فیلم سینمایی مقابل چشمهایشان به نمایش درمیآید.همه از عشق و علاقه بابا به دخترشمیگویند.چطور یک روز قبل از تولد در تدارک جشن تولد دخترش بود. از شیرینزبانیهای دختر و بابا، دختری که عشق بابا بود و همه میدانند دخترها چقدر باباییاند و چه کسی بهتر از همسر شهید و مادر هدی کوچولو میتواند این عشق را روایت کند.
مهدیه جمیلو همسر پاسدار شهید علی ملکپور( از شهدای اقتدار تبریز که در ۲۳ خرداد در جنگ ۱۲ روزه صهیونیستی به شهادت رسیده)عشق همسر به دخترش را روایت میکند "علی آقا عاشق هدی بود.خیلی دوستش داشت.همیشه میگفت؛ دخترم خانم شدنت ببینم. سال گذشته برای تولد یکسالگی هدی پر از شوروشوق بود. هر چیزی که برای تولد لازم بود خودش خرید، کیک سفارش داد، گل و میوه خرید. تمام وسایل خانه را خودش مرتب کرد. بیشتر مواظب من بود که با کارکردن در روز تولد خسته نشوم. خیلی کمکحالم بود.
دخترم فرشته است
علی آقا دخترمان را فرشته خدا میدید. روزی که هدی به دنیا آمد گفت امروز بهترین روز عمرم است خدا یک فرشته به ما هدیه داده است.صمیمیت و محبت خاصی ببن دختر و پدر در این یک سال و دو ماه وجود داشت. برای هدی کوچولو قصه میگفت با اینکه میدانست دختر یکساله معنا و مفهوم قصه را بهخوبی درک نمیکند ولی میگفت یک آمادگی ذهنی در کودک شکل میگیرد. با همدیگر بازی و شیطنت میکردند. هر وقت در خانه بود وقتش صرف دخترش میشد.
دختر کوچولو آینه بابا
دستی به سر و روی دخترش میکشد. هدی باز هم گریه میکند. مادر بادکنکی دستش میدهد تا آرام شود. همچنان که دختر کوچولو را آرام میکند میگوید: دخترم آینه پدرش است. همینطور که نگاه میکند، لبخند میزند. راه میرود، با صدای بلند قرآن میخواند خندههایش، چشمهای زیبایش و ... انگار خداوند بخشی از بابا علی را در وجود دخترش گذاشته است.
آرزوی بابا برای دخترش
او با اشاره به آرزوی همسر شهیدش برای دخترش ادامه میدهد: همسرم یک آرزو داشت و همیشه میگفت دوست دارم دخترم جوری تربیت شود که بنده پاک و صالح خدا باشد. یعنی عبد خدا باشد. این آرزوی همسرم بود. از نظر تربیتی سختگیر بود. میگفت سعی کنیم دخترمان وقتی بزرگ شد بنده و عبد خوبی برای پروردگار باشد. برای کشورمان مفید و خدمتگزار باشد.
یادگاری ارزشمند بابا
لابهلای حرفهایش یاد یک خاطره میافتد خاطرهای که نشان از یک یادگاری ارزشمند برای دخترش به همراه دارد. روزی که همسرش دستش را گرفت و گفت مهدیه جانم بیا بشین اینجا میخواهم برای هدی یک یادگاری بنویسم.قرآن کریم را آورد و در صفحه اول قرآن کریم نوشت:باسمه تعالیالحمدالله ربالعالمین که لطف و احسانش بیدریغ و بینهایت است. خداوند متعال به لطف و کرمش.هدی که نشانه، آیت و هدایتی است از طرف حقتعالی در صبح روز چهارشنبه مورخ ۱۴۰۳/۰۱/۱۵ ساعت ۸/۳۵ صبح برابر با ۲۳ رمضان ۱۴۴۵ و پانزدهم فروردین سال ۱۴۰۳ و ۳ آوریل۲۰۲۴ قدم به دنیا نهاد و این موهبت، احسان، رحمت و نعمت الله سبحانه تعالی هست.الهی هدی را در پناه انوار قدسی قرآن و عترت علیهالسلام در پناه خود محفوظ فرما و از بندگان صالح و مخلصت قرار ده و عنایت فرما از محبان و شیعیان و سربازان امامزمان( عج) باشد. الهی آمین.این دستخط هدیه و یادگار سراسر نور و رحمت شهید علی ملکپور به دخترش است. روزی که این متن را برای دخترش نوشت.نمیدانست که عمر پدری او به دنیا بیشتر از یک سال و دو ماه نخواهد شد، چرا که به دست دشمن آمریکایی_صهیونیستی شهد شهادت نوشید.
سهشنبههای شهدایی
باباعلی به همراه همسر و دخترش هر ماه روزهای سهشنبه قرار شهدایی داشتند. هر ماه بابا میگفت، برویم سر مزار شهدا عرض اراداتی به شهدای عزیز داشته باشیم. اگر روزهای سهشنبه فرصت نمیشد چهارشنبه قرار عاشقی با شهدا ترک نمیشد. دختر کوچولو از همان ماههای اول تولد با فضای گلزار شهدا انس گرفته بود.
جشن تولد هدی کوچولو یک سلام کودکانه به بابا بود. بابایی که نبودنش از همه حضورها پررنگتر است او که همیشه همچون محافظی کنار دخترش است.نسیم نوروری بادکنکها را به پرواز درمیآورد و گلهای نوروزی، بیصدا شاهد این تولد هستند تولدی که در آن، شادی و اندوه دست در دست هم داده بودند و میان عطر گلها این حقیقت آرام و تلخ در دل مینشیند که بعضی تولدها، بیشتر از آنکه آغاز زندگی باشند، یادآور جای خالی کسیاند که تمام بهارِ خانه بوده است.#جنگ_رمضان #جنگ_۱۲_روزه_صهیونیستی#شهید_علی_ملک_پور 10:25 - 18 فروردین 1405