اگر به دنیا نیاید می‌میرم

جنین مهناز زنده بود. همه خندیدند. خانم دکتر پرسید: «چه دعایی کردی که خدا دخترتو بهت بخشید؟» بغض مهناز ترکید: «گفتم غلط کردم. این بار اگه به دنیا نیاد می‌میرم ... »
گروه زندگی: و رنج دقیقا از همان جا آغاز می‌شود که به غم‌هایت عادت می‌کنی! مهناز، هم به غم‌هایش عادت کرده بود. شب‌ها مجید می‌نشست گوشه اتاقی که همه خانه‌شان بود و مواد می‌کشید. اتاق را دود برمی‌داشت و سهم مهناز از شوهرش نعشگی‌اش بود اما حتی اجازه نمیداد که درِ اتاق را باز کنند تا بو شاید بیرون برود. و او با دست‌هایش چشم دخترها را می‌پوشاند تا فقط بینی‌های کوچولوشان، دردهایشان را بو بکشد نه چشم‌هایشان!

صبری که تمام شد

آن شب اما صبر مهناز تمام شد. با لگد بساط مجید را به هم ریخت و قالی نیمه‌جانشان شعله گرفت. دخترهایش گریه می‌کردند و توی بغل هم مچاله شده بودند اما مهناز دیوانه شده بود. دور فرش گر گرفته می‌چرخید و داد می‌زد: «خودم تو جهنمی که برامون ساختی می‌سوزونمت! دخترا، امشب با بابا میریم اون دنیا! وای چه مستی‌ای!»
خانواده مجید پشت در اتاقشان جمع شده بودند. شعله‌های آتش حتی پنجره‌های فلزی را داغ و چفت کرده بود. برادرشوهرهایش صدایشان می‌زدند. و مجید، خودش را با پتو روی قالی سوخته انداخت تا همان‌طور که زندگی را از مهناز و دخترهایش می‌گرفت، دوباره زندگی را به آن‌ها ببخشد. ولی دود، ردی از زن و بچه‌اش نگذاشته بود.

بعد از آن شب

نمی‌دانست چند ساعت بعد از آن شب وحشتناک اما وقتی مهناز چشم‌هایش را باز کرد توی اتاق مادرشوهرش خوابیده بود. آن‌قدر خسته که دهانش آب آورد و روی بالش لک‌های درشتی انداخته بود. نشست و با پشت دست، صورتش را پاک کرد. بعد هم دستپاچه روکش را درآورد و زیر لباسش قایم کرد. حالش به هم می‌خورد و استفراغ تا توی گلویش بالا آمده بود و تا به خودش بیاید بالا آورد!
مادرشوهرش روی پیشانی‌اش کوبید: «به پای آدمی که داره غرق میشه وزنه نمیبدن عروس!» دوهزاری مهناز افتاد. بعد از دو شکم زاییدن، می‌دانست که این حالت تهوع برای چیست. اتاق و خانه و محله و همه کرمان دور سرش چرخید. کارد میزدی خونش درنمی‌آمد. هم از خودش عصبانی بود هم مجید. لب‌هایش شروع به لرزیدن کرد. بلند شد. عقب عقب رفت. و بعد دوید توی آشپزخانه: «می‌ندازمش! من یه بدبخت دیگه به بدبختیامون اضافه نمی‌کنم.»

باید بندازمش

توی جعبه قرص‌ها دنبال قرص می‌گشت که دوباره حالش به هم خورد. مجید که سروصدایش را شنید سرش را چسباند به سینه‌اش و روبه‌رویش زانو زد: «غلط کردم مهناز. به قرآن این بار ترک می‌کنم. حالا واقعا بارداری؟»مهناز بار داشت. بار درد و رنج و فقر و غم و بدبختی. باری که توی رحمش غم‌بادی تازه شده بود به اسم جنین. و برای چه باید به دنیا می‌آوردَش؟ برای تماشای بابای معتاد و اتاق خرابه و یخچال سوخته‌شان که به جای غذا پر از کفش بود؟! یا شاید هم برای تجربه گرسنگی و گدایی لباس بچه از در و همسایه؟ مهناز با چشم‌هایی که خون شده بود یقه مجید را گرفت: «فردا میرم بیمارستان. باید ببینم چقدرش شده و قبل از اینکه بزرگتر شه ...»

دختر است‌ ...

روی تخت دراز کشید. خانم دکتر دستی به شکمش کشید و پرسید: «بچه اولته؟» مهناز نیشخند زد: «رنج سوممه! دو تا بدبخت دیگه هم تو خونه دارم. نه ساله و دو ساله.» دکتر ساکت شد و اجازه داد تا گوش‌های مهناز از صدای تپش‌های قلب جنینش پر شود و آرام خبر را به جانش سُر داد: «دختره؛ مبارکه!»
دختر؟ اما او دو تا دختر دیگر داشت. دختر به چه درد این زندگی نابودشان می‌خورد. با هق هق از اتاق دکتر بیرون آمد و وسط حیاط بیمارستان ایستاد و سرش را چسباند به سقف آسمان: «من دختر نمی‌خوام. حالا که دادی چی میشد اگه پسرش می‌کردی؟ از این همه عظمتت یه پسر دادن به من خسیسی داشت؟! به خودت قسم اگه به دنیا بیاد می‌میرم!»

تو فقط بخند

مجید و دخترها آمدند دنبال مهناز. دخترها را وسطشان جا دادند و سوار موتور قراضه‌شان شدند. مجید سر و صورتش را مرتب کرده بود و یک دست جانانه به موتورش کشیده بود: «حاج عطا گفت تعمیرش کنم. فهمید تو راهی داریم دستی بهم پول داد و گفت اگه تا یه ماه دیگه گواهی عدم اعتیاد بیارم پیک موتوری قبولم میکنه. درست میشه عزیزم. تو فقط بخند. بخند دیگه .. » و درست لحظه‌ای که مهناز می‌خواست بخندد موتورشان با یک پراید شاخ به شاخ شد.

تپش‌هایی که یادش ماند

انگار زندگی همیشه عادت کرده بود چشم‌های مهناز را ببندد و وقتی باز شد شگفت‌زده‌اش کند. شگفتی‌هایی آغشته به دردهایی عمیق که تا مغز استخوانش تیر می‌کشند. این‌بار هم که چشم‌هایش را باز کرد، چرخ‌های موتور یک طرف و دخترهایش با سرهای خونی آن طرف بودند. می‌خواست داد بزند. می‌خواست به مجید بگوید که بیاید و بلندشان کند اما مجید نبود.چند دقیقه بعد سایه مجید را دید که لنگان لنگان از پشت آمبولانس پیاده می‌شد. همه‌شان را سوار کرد. هنوز نفس می‌کشیدند. مهناز بالای سر دخترهایش نشسته بود و سرهای خونی‌شان را توی بغلش گرفته بود. تکنسین اورژانس که خواست در را ببندد پرسید: «چند نفر بودید؟» مجید گفت: «من و دو تا دخترم و خانمم و ...» مهناز دستی به شکمش کشید. تازه یاد دختر سومش افتاده بود.
همان که یک ساعت پیش صدای تپش‌های قلبش را شنیده بود و به خدا گفته بود اگر به دنیا بیاید می‌میرد! چطور این حرف را به خدا زده بود؟ چطور دلش آمده بود؟ به سمت پرستارها دوید و به دست و پایشان افتاد: «تو رو خدا ببینید بچه‌ام هنوز زنده‌ست یا نه؟ التماستون می‌کنم.» خانم دکتر دوباره آمد. جنین مهناز زنده بود. همه خندیدند. خانم دکتر پرسید: «چه دعایی کردی که خدا دخترتو بهت بخشید؟» بغض مهناز ترکید: «گفتم غلط کردم. این بار اگه به دنیا نیاد می‌میرم ... »پاورقی: عکس‌ها تزئینی است؛ به دلیل حفظ حریم خصوصی، عکس و نام‌خانوادگی مادران و جنین‌های به دنیا آمده‌شان طی مصاحبه منتشر نخواهد شد. شما می‌توانید قصه‌ نجات جان جنین‌هایی از سراسر ایران را، هر هفته، از صفحه گروه زندگی دنبال کنید.#جنین#نجات_جان#فرزند#مادر
16:07 - 7 خرداد 1404

0 بازدید