اوراقفروشی که با دوچرخه ناجیِ شهر شد
دریاقلی سوار دوچرخهاش شد و بدون یک لحظه ایستادن، رکاب زد. از جادههای پر خم و پیچ و زیر سایه نگاه آسمان. وقتی وارد شهر شد، آبادان پر بود.
گروه زندگی: خانه پدریاش کنار سد زاینده رود بود. یک کلبه ساده اما پر از نور و کوزههای قد و نیم قد و خنک آب. اسم روستایشان هم یان چشمه. همه زندگیشان به آب گره خورده بود و به خاطر همین، وقتی سال ۱۳۲۴ به دنیا آمد، اسمش را گذاشتند دریاقلی. دلشان میخواست نوزاد کوچکشان با آن دست و پای نرم و صورتی و چشمهای خندان مشکی، یک روزی مثل دریا، وسیع و سخاوتمند و مهربان شود. دریاقلی اما یک جا بند نمیشد. همیشه بالای سد میایستاد و به جاری شدن ممتد شلال آب خیره میشد. به آن دیوارهای بتنی بلند که مثل بغل گرم مادرش، آبها را در آغوش کشیده بود. بعد هم تند تند و یک نفس تا کلبهشان میدوید و میرفت و توی بغل مادرش مینشست و میگفت «بغلم کن دا! مثل سد که دریا رو بغل کرده!»
مادر بغلش میگرفت و دریاقلی هر روز بزرگ و بزرگتر میشد؛ آنقدر بزرگ که کم کم خط سبزی از موهای بلوغ، پشت لبش سبز شد. آن روز دیگر یان چشمه نمیتوانست دریاقلی را توی بغلش نگه دارد. دریاقلی برای جاری شدن از خودش بیرون زده بود. میخواست دستش توی جیب خودش باشد. میخواست برود به شهر، به یک جای بزرگتر، به چند کیلومتر آنطرفتر از محل تولدش، یعنی آبادان.
دریاقلی سوار دوچرخهاش شد و بدون یک لحظه ایستادن، رکاب زد. از جادههای پر خم و پیچ و زیر سایه نگاه آسمان. وقتی وارد شهر شد، آبادان پر از خیابانهای تو در تو و ماشینهای خارجی بود.آدمهایش خونگرم بودند و کلافه. آفتابِ داغِ جنوب میپاشید توی سر سقف ماشینهایشان و نمیدانستند با این ماشینهای رنگ و رو و زِوار در رفته چه کار کنند که دریاقلی به کمکشان آمد. توی شهر رفت و آمد. با آدمها حرف زد، شوخی کرد، مهمانشان شد، دورشان چرخید و دورش چرخیدند. با آنها یکی شد و تصمیم گرفت اوراقفروش آبادان شود و اینطور دست دریاقلی هم به اندازه تلاشش توی جیب خودش رفته بود.
دریاقلی، هر روز آفتاب نزده از خانه بیرون میزد و تا بالا آمدن ماه وسط دامن سیاه شب، یک نفس کار میکرد اما فهمیده بود که صدای اوراق کردن ماشینها، همسایهها را اذیت میکند. کسی به او چیزی نگفت اما دریاقلی آدمی نبود که بخواهد به خاطر پر سکه کردن جیباش دلیل آزار مردم شهری باشد که با آغوش باز به او خوشآمد گفتند.آن روز ظهر، دیگر دست دست نکرد. خانهاش را به یک خانواده نیازمند بخشید و وسایلش را جمع کرد و رفت کوی ذوالفقاری. جایی نیمه بیابانی و در حومه آبادان و نزدیک رودخانه بهمنشیر. دریاقلی وسط زمینی که اجاره کرده بود ایستاد و بلند خندید «اینجا هر چقدر به در و سقف ماشینای اوراقی چکش بزنم گوش هیشکی اذیت نمیشه.» و برای چرخاندن چرخ زندگیاش چکش زد.
آبادان و آبادانیها و دریاقلی، زندگیشان را میکردند. آسمان، آبی و زمین پر از دانههای تُرد و شیرین رطبی بود که از نخلهای سر به فلک کشیده توی کوچهها و خیابانها میپاشید. دریاقلی هم زن و بچهدار شده بود و دیگر کسی او را غریبهای آمده از یان چشمه نمیدید.دریاقلی، یک آبادانیِ خونگرمِ مهربان شده بود که نمیتوانست برای یک لحظه هم حتی با فکر جدا شدن از مردم این دیار، سر کند.توی گورستان ماشینهای فرسوده، در کوی ذوالفقاری زندگی میکرد و پسرش کمک دستش شده بود. دستش به دهنش میرسید و برای خودش یک ماشین و موتور هم داشت. همه چیز خوب بود. اما خوب تا چه زمانی میتوانست خوب بماند؟! انگار تقدیر، برای دریاقلی، طور دیگری رقم خورده بود و او باید در مسیر آن تقدیرِ از پیش نوشته شده قرار میگرفت.
شب هشتم آبان سال ۱۳۵۹ بود. دریاقلی مثل هر روز سرش به کار خودش گرم بود و رودخانه برای خودش جاری بود که یکهو سر و صدایی شنید. آستینهایش را پایین کشید و از گورستان ماشینها بیرون آمد. آدمهایی غریبه، با اسلحه و اخم و پوتینهای بلند و مشکی سربازی توی آب بودند. تانکهایی با پرچم کشور عراق هم آرام آرام پشت سرشان میکشید!
دریاقلی دستپاچه شد. چه باید میکرد؟ نگران زن و بچههایش بود. کنار خودش بودند. میتوانست دستشان را بگیرد و فلنگ را ببندد و از همان حومه آبادان، راهش را کج کند به سمت یان چشمه. میتوانست بگوید جان این همه آبادانی به من چه ربطی دارد وقتی جان خودم و زن و بچههایم در خطر است و برگردد چهار محال و بختیاری. میتوانست بترسد و پشت ماشینهای اوراق شده قایم شود تا تانکها از روی خانه و زندگی و گوشت و پوست و استخوان آبادانیها رد شوند و بعد با خیال راحت فرار کند. میتوانست. اما دریاقلی آدمش نبود. دریاقلی از کنارهی بهمنشیر و روی دوچرخهاش پرید. ماشین و موتورش سروصدا داشت و نمیخواست حواس دشمن را به خودش بگیرد. باید زودتر از آنها به شهر میرسید. دریاقلی با تمام جانش رکاب میزد؛ مثل همان روزی که برای اولین بار برای رسیدن به آبادان با همین دوچرخه یک نفس رکاب زده بود. اشکها جلوی نگاهش را گرفته بود. گریه میکرد و با تمام رمق پاهایش از راههای فرعی رکاب میزد تا شاید زودتر از تانکها به شهر برسد و زودتر هم رسید.
خرمشهر سقوط کرده بود اما دریاقلی نمیتوانست سقوط آبادان عزیزش را به تماشا بنشیند و فاصلهی نُه کیلومتریِ گورستان ماشینهای اوراقی تا آبادان را جانانه پشت سر گذاشته بود.دریاقلی با صورت عرق کرده و پاهایی که از خستگی میلرزید درِ خانهها را زد. توی بازار رفت. جلوی مسجد ایستاد. و حتی از تیر برق هم بالا رفت «آهای مردم! آهای مردم! دشمن از کوی ذوالفقاری اومد! دشمن اومد!» آبادانیها آشفته از خانهها و مغازههایشان بیرون زدند. دریاقلی آرام و قرار نداشت و حتی به طرف پایگاههای نظامی رفت. میخواست فرمانده سپاه آبادان را ببیند و موفق هم شد.
وقت دست دست کردن نبود. مردم و نیروهای خودی به طرف رودخانه بهمنشیر دویدند. دشمن به آبادان نزدیک بود. دقیقا تا رگ گردنش و میخواست شریان زندگی را بِبُرد که دریاقلی با دوچرخهی از نفس افتادهاش از راه رسید و یک تنه به بزرگترین عملیات نظامی بعثیها که برای تصرف و قتلعام آبادانیها طراحی شده بود، پاتک زد. نیروهای مردمی و نظامی خودی، با زمینگیر کردن دشمن در رودخانه بهمنشیر آنها را به عقب راندند و دریاقلی پا به پای آبادانیها برای حفظ شهر جنگید، تا لحظات آخر عمرش رسید.
دریاقلی نباید به مرگ طبیعی میمُرد. دریاقلی باید دریا میشد. همانطور که پدر و مادرش اسمش را گذاشتند. وسیع و سخاوتمند و مهربان. دریایی که باید اسمش سر همه زبانها میافتاد. آنقدر که تمام دنیا اسم «دریاقلی سورانی» را از رادیو عراق شنید «دریاقلی سورانی، شخصی بود که طرح عملیات عراق در آبادان را با شکست مواجه کرد و با خمپارههای ما سرانجام به هلاکت رسید!» آبادانیها با شنیدن این خبر، رادیوهایشان را خاموش کردند و بدن زخمی و خونین دریاقلی را به آغوش کشیدند. هنوز داغ بود؛ مثل خونش که زیر آفتاب خوزستان از تنش میچکید. یا شاید هم مثل سد زاینده رود که دریا را در روستای کوچک دریاقلی، برای ابد، به آغوش میکشید.#دریاقلی_سورانی#ناجی_آبادان#شهید#جنگ 08:54 - 27 مهر 1403